زندگی من:پارت ۱۰
دوییدم توی خرابه ی کنار خونمون🫣
قایم شدم تا بره
وقتی رفت😲
دوییدم از خرابه بیرون
یکدفعه مامانم رو دیدم🫣💔
داشت گریه میکرد و منو نگاه میکرد
دوییدم سمتش
فهمیدم دلش با منه و نمیدونه چیکار کنه😭
بهم گفت
مامان خودت میدونی من عاشقتم ولی نمیدونم باید چیکار کنم😐😔
منم گفتم کاش میشد هیچ وقت ازدواج نمیکردی😵🙅♀
و فقط دوییدم سمت خونه های بعدی😞😭
زندگی من:پارت ۱۱
۳ تا کوچه که رد شد
رسیدم به مدرسه م🥺
اون زمان خیلی باهوش بودم نصبت به بقیه ی بچه های مدرسه😃
همچی رو حفظ بودم
خلاصه رفتم توی مدرسه و به خانوم مدیرمون گفتم خانوم فقط منو نجات بدید🤕😶🌫
گفتش چیشده دخترم؟
چرا این موقع از روز اومدی مدرسه؟
مامانت کجاست؟
فقط گفتم خانوم منو ببر جایی دیگه😒😶🌫
گفت بیا بریم خونمون😞😔💔
گفتم نه خانوم
خونتون نمیام
منو ببرید جای دیگه😭❤️🩹
زندگی من: پارت۱۲
خانممون منو برد یک جای خیلی بزرگ
که هیچ وقت یادم نمیره نمیدونستم بخندم یا گریه کنم😭😁
بعده ها فهمیدم که اونجا مجموعه ی پرورشگاهی بوده
من رو سپرد به یک خانوم مهربون توی اونجا❤️🩹🌱
بهش گفت مواظبش باش هر روز میام بهش سر میزنم🌱
منم بغل کرد و گفت دخترم تو تنها نیستی دیگه بهش فکر نکن💔
بعد از ۱ماه اونجا بودن
با خیلی ها دوست شدم🌱❤️🩹
اونها هم مثل من خانوادشون تنهاشون گذاشته بودن🥹😞
همه همدرد بودیم💔🌱
ولی یک روز از اون روز های سخت و دل تنگی های من:).....
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه روزی میان پا میزارن روی سنگ قبرمون🥺❤️🩹
زندگی من:پارت ۱۳
یه مادر پدر خیلی اَخمو اومدن پرورشگاه🫣
ازشون ترسیدم
ولی کلی هدیه برام آوردن و ازم خواهش کردن که بیا😔😢
منم چون محبت ندیده بودم رفتم😞🤕
ولی اون....
بدترین تصمیم زندگیم بود😭💔
توی اون خونه شده بودم نوکر😞😔
دختر برو جارو برقی بکش
دختر برو حیاط جارو کن
دختر برا مهمونا چایی بیار
و.... از ادا هایی که داشتن🫣😔😔
زندگی من:پارت ۱۴
خلاصه یک شب از اون شبا
شنیدم مامانم (یعنی خانومی که منو به فرزندی قبول کرد)
داشت به یکی از رفیقاش میگفت:
اره میدونم که این دختر،دختره رقیه اس😢🫣
دیگه نمیخوامش و ازش بدم میاد😔😭
و قطع کرد🤕
کاش میشد هیچ وقت اون تلفن قطع نمیشد و بیشتر حرف میزدن😢😁
چرا؟؟