چند آزار دل ما دهی، ای راحت جان
راحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟
تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادی
چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟
چگونه میشود گریخت عزیز من؟
چگونه باید گریخت که دیگر وجود نداشت، که حتی در جای دیگر از نو زاده نشد ؟
مرا در جایی پیدا کن که جمعیت کمتر باشد، آسمان آبی باشد و باد آزاد باشد. مرا در میان فراموششدهها بیاب ، رهاشده به آنکه جویای حضور من است ، مرا در جمع غیب بیاب .