-کیستی؟
+چ.. چی؟
-دستاتو ببر بالا سرت، گفتم بگو کی هستی!
+من؟
-کس دیگه ای هم همراهته؟؟
+نه فقط منم، تنهای تنها.
-پرسیدم کیستی!
+بازنده.
-چی؟
+من بازندم
-منظورت چیه؟
+اقای سرباز من همه چیزم رو باختم، من خوشحالی و شادیم رو باختم، من حال خوبم رو باختم، من ذوقمو باختم من حتی مسابقه های مدرسمم باختم
-...
+و فقط من نباختم، خیلی ها باختن.
-کیا؟
+هرکسی که میشناختم، به خیابان اومدن و جان خودشون رو باختن، برای این جان باختند که دیگر وطنشان بازنده نباشد، کودکی باخت که آرزوی دیدن جسد والدینش را زیر آوار داشت، مردمانی باختند که در فقر زندگی میکردند، پدری باخت که بخاطر پول جلوی زن و بچه اش شرمنده شد. اقای سرباز، ما همه باختیم. ما بازندگان وطنمونیم.
-به قلم روانی مو قرمز
هدایت شده از پرنده آبی.
دل از نام تو می لرزد، اما چشم تر خاموش می نگرد...
آتش عشق تو مرا سوزاند، اما ترس مرا خاموش کرد...
میخواهم بگویم دوستت دارم، اما بغضی در گلو دارم...
عشق تو هم مرهم دل، هم دلیل درد این دل است...
از خویش میخواهم، از همان دل که عاشق چشمانت شد...
که دست بکشد از باختن به عشق تو، اما دل خیلی وقت است باخته به چشمان تو...
خیلی دلی نوشتم:)
نظرت بانو؟
_
چقد نازهههههههههه
باریکلاححح 💕💕💕💕💕