غم و غصهٔ پیامبر اسلام برای کُفّار...
مبعوث شده بود، براى اینکه همۀ این هیاهوهایى که در دنیا هست و این هیاهوها براى «خود» و براى رسیدن به «قدرت خود» است را، از بین ببرد و «خداخواهى» در مردم ایجاد کند!
برای اینکه مردم تربیت نمىشدند غصه مىخورد! از پدر مهربان برای اولادش، او بر ملتهاى عالم، بیشتر غصه مىخورد.
حتى وقتى ملاحظه مىفرمود که کُفّار مُسلِم نمىشوند، غصه مىخورد، که چرا باید اینها مُسْلم نشوند و بعد به آن شقاوتها و به آن عذابها برسند؟!
درباره شدت شفقت و رأفت آن بزرگوار بر همهٔ عائله بشرى، بس است آیه شریفه اول سوره شعراء که فرماید: «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» و در اوایل سوره کهف که میفرماید: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا» سبحاناللّه! تأسف به حال کفار و جاحدین حق؟
علاقهمندى به سعادت بندگان خدا، کار را چقدر به رسول خدا صلىاللّه علیه و آله، تنگ نموده که خداى تعالى او را تسلیت دهد و دل لطیف او را نگهدارى کند که مبادا از شدت هَمّ و حزن به حال این جاهلان بدبخت، دل آن بزرگوار پاره شود و قالب تهى کند!
📄 گزیدهای از بیانات حضرت امام خمینی ره
🚩 سید ناصر میرمحمدیان
مساجد مشهد، کلاس بزرگ تربیت اربعینی
دیروز با قطار سحر رسیدم مشهد. شهر هنوز نیمهخواب بود، اما خیابونهای اطراف حرم بیدار و پرهیاهو. چند جا سر زدم؛ اول قرارگاهی که بچههای خوشسلیقه مشهد، کار تبلیغی و رسانهای میکردن. پر از انرژی بودن، جوونهایی که با تمام وجود مشغول کار بودن.
بعد هم، حضور در برنامه زنده صدا و سیمای استان خراسان جنوبی. محل جلسه، طبقه بالای مدرسه علمیه، جایی مُشرف به حرم بود و منظرهای دلنشین.
🔺 تربیت اربعینی در مسجد
از امور مساجد مشهد هم بازدیدی کردیم. صحنهای دیدم که خیلی برام قشنگ بود؛ مساجد رو سرخط کرده بودن تا هم خودشون و هم خونههای اطراف مسجد رو هماهنگ کنن برای اسکان زائرها.
بالای صد هزار نفر رو همینطور سامان داده بودن! اما چیزی که دلمو برد، فیلمی بود که نشون دادن: یه بچه مشهدی داشت به یه خانواده زائر میگفت «امشب بمونید، اسکان هست، غذا هم هست، لباستونم میشوریم، خشک میکنیم، فردا آمادهست.» این نگاه تربیتی و اون حال خوب بچهها، خیلی ارزشمند بود.
🔺 آذریهای ایرانی!
بعد هم در شلوغی خیابون امام رضا علیه السلام غرق شدم. دستههای عزاداری یکییکی رد میشدن. یه گروه به زبان آذری میخوندن و وسط نوحههاشون با صدا میگفتن: «آذریم، ایرانیم، مثل سلمان ایرانی هستیم.» دلم لرزید. هم قشنگ بود، هم پرمعنا.
راه میرفتم و فکر میکردم: چه ابلهاند اونایی که خیال میکنن میتونن اینها رو از ایران جدا کنن. مگه میشه کسی که خودش رو «ایرانی و امامرضایی» میدونه، بگه من اهل کشور امام رضا نیستم؟ همین پیوند قلبی، همون چیزیه که این سرزمین رو نگه داشته.
🚩 سید ناصر میرمحمدیان