Social path🇮🇷
بمیرم براش هم از برادر خورد هم از خواهر زاده 😔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Social path🇮🇷
خب خب میخوام از این به بعد هر روز یهسری متن بنویسم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو داخلشون توصیف کنم.
روز سوم: استقامت
آغازِ سخن، در بابِ استقامتی است که چون تار و پودی زرین، تار و پودِ هستیِ ما را در هم تنیده است. استقامت، نه یک واژه، که نفسِ عمیقِ زمین است در دلِ زمستان؛ نویدِ بهاری که از دلِ برف و سرما سر بر میآورد. این، همان نیرویِ خفته در رگهایِ کوه است که در برابرِ خشمِ آتشفشان، خم به ابرو نمیآورد و آن تابشِ نورِ امید است که در دلِ تاریکترین غارها، راه را نشان میدهد.
چه زیباست تصویرِ رودخانهای که با دهها مانع روبرو میشود؛ سنگهایِ درشت، صخرههایِ صعبالعبور، و خشکیِ بیابان. اما رود، تسلیم نمیشود. با صبوری، در کنارِ سنگها میلغزد، بر سرِ راهشان تراش میزند، و گاه با خروشِ ناگهانی، سدشان را در هم میشکند. هدفش دریاست، و این سفرِ پر پیچ و خم، جزئی از عظمتِ اوست. این همان استقامت است؛ جاری بودن، حتی در بسترِ ناهموارِ زندگی.
در باغِ هستی، دانهای را تصور کن که در اعماقِ خاکِ تیره مدفون شده است. نه نوری میبیند، نه هوایی. اما در درونش، ارادهای شگرف برایِ روییدن شعلهور است. ذره ذره، با عزمی راسخ، خاکِ سنگین را کنار میزند، ریشههایش را در دلِ تاریکی میدواند و سرانجام، با تمامِ توان، به سویِ روشناییِ گمشدهیِ خورشید میشتابد. شکفتنِ گل، پیروزیِ همین استقامتِ خاموش است.
و اگر به کهکشانها بنگریم، در آن پهنهیِ بیکرانِ تاریکی، ستارگانِ بیشماری میدرخشند. هر کدام، در جایگاهِ خود، با وجودِ جاذبههایِ عظیم و سرمایِ کشنده، همچنان نورِ خود را میافشانند. این درخششِ مداوم، سمفونیِ استقامتِ کیهانی است؛ شاهدی بر اینکه حتی در خلاءِ مطلق، زندگی و نور میتواند تاب بیاورد و شکوفا شود.
استقامت، در زندگیِ ما نیز، در چهرهیِ مادری که با وجودِ تمامِ خستگیها، برایِ فرزندش آغوشِ امنی میسازد، در گامهایِ استوارِ پدرانی که بارِ زندگی را بر دوش میکشند، در سختیِ درس خواندنِ دانشجویی که آیندهاش را در دست دارد، و در پشتکارِ هنرمندی که با تمامِ وجود، اثرِ خود را خلق میکند، متجلی میشود. هر لبخندِ پس از گریه، هر قدمِ دوباره پس از افتادن، هر تلاشِ نو در مسیرِ رویاها، نمونههایی از این گوهرِ گرانبهاست.
این استقامت، تنها به معنایِ ایستادگی در برابرِ سختیها نیست؛ بلکه نیرویی خلاقانه است که ما را وا میدارد تا با وجودِ موانع، به دنبالِ راههایِ نو باشیم، تا با وجودِ شکستها، درس بگیریم و دوباره بلند شویم، و تا با وجودِ ناامیدیها، نوری از امید در دل روشن نگه داریم.
پس بیایید، آنرا، همانندِ کوه، رود، دانه، شمع و کهکشان، استقامت را در رگهایِ وجودمان جاری سازیم. بگذاریم که این نیرویِ شگرف، نه تنها ما را در برابرِ طوفانها پناه دهد، بلکه چراغِ راهِ دستیابی به بلندترین قلههایِ آرزوهایمان باشد. زیرا در نهایت، این استقامت است که نقشی ماندگار بر لوحِ جانِ ما خواهد زد و نامِ ما را در دفترِ تاریخِ زندگی، جاودانه خواهد کرد.
#روزنوشت
لامبورگینی صدای آهنگ رو کم میکنه وقتی سرعت زیاد میشه
بعد ماشین ما وقتی بابام تند میرونه صدای آهنگو زیاد میکنه🤣🤣🤣🎀
غیبت درمورد افراد فامیل رو از من و زینک بگیرن ۹۰٪ بحث و گفتوگو رو از دست میدیم.
Social path🇮🇷
خب خب میخوام از این به بعد هر روز یهسری متن بنویسم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو داخلشون توصیف کنم.
روز چهارم: آخرین تصویر
آن "آخرین تصویر" که ترسش، مرا از دیدار نهایی باز داشت، قابی بود که هرگز تکمیل نشد. قابی که در آن، چهرهی بیمار و ضعیف او، شکوه آخرین دیدار را خدشهدار میکرد. ترجیح دادم، خاطرات قوی و شاد او را در ذهنم زنده نگه دارم، تا اینکه با تصویری از زوال، وداعش را تلخ کنم.
اما این ترس، این انتخاب ناخواسته، بذری بود که در دل من کاشته شد؛ بذری از حسرت و "ای کاش". "ای کاش توان دیدن او را در نهایت ضعفش داشتم. ای کاش میتوانستم دستش را بگیرم، نه به عنوان مرد قوی خاطرات، بلکه به عنوان انسانی که در حال گذار است." این "ای کاش"، مثل خاری در گلوی خاطرات شیرین، فرو رفته است.
و بعد از آن، سکوت. سکوتی که بعد از نبودنش، چون پتویی سنگین، مرا در بر گرفت. انگار تمام واژهها، معنای خود را از دست دادند. چطور میتوانستم حرف بزنم، وقتی حتی با خودم هم نتوانستم آن ترس عمیق را در میان بگذارم؟ خودخوری، در این لحظات، نه یک انتخاب، که سدی شد در برابر بیان.
بارها با خود میگویم کاش همانند بچهایی معصوم از احساساتم میگفتم. اما با سکوت اختیار کردن؛ فقط شبیه پرندهای شدم که بالهایش را در قفسِ تنهایی، پنهان کرده است. صدای درونم، بلند بود، اما در سکوت بیرون، گم میشد.
#روزنوشت
هدایت شده از June 9
داداشم : مامان آخه چرا بهمون کاربرگ دادن حل کنیم من حوصله ندارم تازه الان بیشتر از اینکه استرس اینو داشته باشم که درس نمیخونم عذاب وجدان اینو دارم که نمیتونم درس بخونم.
خواستم بگم منم همینطور داداش منم همینطور