eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
بنام خالق قلم بین اون‌همه جمعیت، یه نفر چشممو گرفت. مردی که نه روی جایگاه، بلکه نشسته بود روی زمین؛ بی‌سروصدا، بی‌هیاهو خاکیِ خاکی... همونی که جایگاهش رو ول کرده بود و اومده بود وسط مردم. یه لحظه دلم لرزید... با خودم گفتم: «این مرد، از جنس ابو ترابه.» --- با یه تکون از خواب پریدم. چشم‌هامو مالیدم. اکبر مصداقی، یکی از بچه‌های ضدزره، دم در سنگر خم شده بود. اخماش تو هم بود، ولی ته نگاهش تعجب داشت. ـ «آخه دیوونه، زیر این آتیش سنگین چطور خوابیدی؟» در حالی که هنوز خواب‌آلود بودم گفتم: ـ «چی می‌گی عمو؟...» خندید: ـ «یعنی واقعاً خواب بودی؟» یه دفعه یادم افتاد... پرسیدم: ـ «راستی! پاتک چی شد؟ عراقی‌ها پاتک زدن؟؟؟» اکبر با یه لبخند معنی دار گفت: ـ «بله، پاتک کردن. ولی تو اینجا چیکار می‌کنی؟» لب و دهنو کش آوردم گفتم: ـ «خب معلومه، خوابیده بودم! مشکلیه؟» اکبر با تعجب ادامه داد: ـ «نه، فقط می‌خوام بدونم توی اون وضعیت، زیر آتیش، وقتی دشمن پاتک زده، چه‌جوری تونستی بخوابی؟» نفس گرفتم و گفتم: ـ «جونم برات بگه اکبر آقا! از صبح تا حالا زیر آتیش این بعثی‌ها پخته و مثلی ماهی دودی شدیم. از ریخت و قیافم معلوم نیست؟ نیروهای جایگزین هم که همان اول کار عقب کشیدن. من موندم با دو تا خمپاره بی‌مهمات. کلاش هم نداشتم، ماشین هم نبود که برگردم عقب؛ که اگر هم بود، برنمی‌گشتم. حالا تو بگو، باید چیکار می‌کردم؟» با لحن جدی و قاطی با شوخی ادامه دادم: ـ «گفتم یا میان بالا می‌کشنم، یا اسیر می‌شم، یا رفقا زحمت می‌کشن به دادمون میرسند! همین.» اکبر گفت: ـ «بلند شو دیوونه! بچه‌ها اومدن بالا، پاتک دفع شده، قله تثبیت شده. بعثی ها هم از ترس حمله ما چهل چراغ روشن کردن» متعجب پرسیدم: ـ «کدوم بچه‌ها؟ نیروی پیاده؟ مگه گردان آماده هم داشتیم؟» اکبر گفت: ـ «نه بابا. ولی بچه‌های تیپ ذوالفقار، که آخرین نفرات بودن، هنوز تخلیه نکردن. حدود هفتاد، هشتاد نفر بودیم، فرمانده لشکر با بی‌سیم گفت: هر کی تو مقر ذالفقار هست، بره بالا ۱۸۶۶ برای دفع پاتک.» مکثی کرد و گفت: ـ «اونم که کارِ خودت بود...» ـ «کدوم کار؟!» ـ «همونی که مستقیم به حاج همت بی‌سیم زدی!» یادم افتاد... بعد عقب‌نشینی نیروهای گروهان تازه‌وارد، وقتی اون عراقی‌های غول‌تشن و سیاه سوخته ،که شبیه غول بی شاخ و دم بودن ـ از پای قله می‌اومدن بالا، گوشی بی‌سیم رو برداشتم. با شک و تردید کانال بسیم رو عوض کردم، ستاد لشگر رو صدا زدم. بی‌رمز و بی‌کد گفتم: همت همت سعید همت همت سعید سعید همت بگو شم ـ «کلاه‌دارها عقب کشیدن. ما فقط چند نفریم. جلوی دشمنو می‌گیریم، ولی کمک لازم داریم. اینا تیپ تکاوران، زیادن. یه گردان شاید. هر چی زودتر کمک بفرستید.» از بلندگوی بی‌سیم صدایی اومد. آروم، ولی با اطمینان: سعید سعید همت ـ «سلام برادر بسیجی. من همت هستم. نگران نباش. هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن. الان گردان پیاده می‌فرستم اونجا.» یخ زدم. پیش خودم گفتم: ـ «یعنی خودش بود؟ حاج همت؟» بی اختیار یاد اولین روز افتادم... اوایل خرداد ۶۲، اندیمشک. رژه‌ی اولین بزرگداشت آزاد سازی خرمشهر. دنبال حاجی می‌گشتم. از بچه‌ها پرسیدم: ـ «حاج همت کدومه ؟» یه نفر  رو نشونم دادن. اون‌طرف خیابون، نشسته بود رو خاک. با لباس بسیجی ساده، دو زانو. نه روی جایگاه، نه توی صف رئیس روسا و فرمانده ها. ـ «اون؟! چرا توی جایگاه نیست؟» ـ «حاجی همته دیگه... واسه همینه که همه عاشقشن.» فقط نگاهش کردم. همون مرد، حالا وسط اون آتیش و خطر، صداش دل آدمو قرص می‌کرد. همون حاجی، که راه می‌رفت برای خدا، می‌خوابید برای خدا، غذا می‌خورد برای خدا ، میجنگید برای خدا... خدا هم چون دید خالصه، خریدارش شد، بزرگش کرد. مطمئن نبودم که جواب بی سیم را خود حاج همیت داده! با صدای اکبر از فکر دراومدم. اکبر با خنده گفت: ـ «پاشو! قیافه هم می‌گیری؟ نصف شب ملت رو آواره کردی، حالا ژست می‌گیری؟» گفتم: ـ «شنیدی چی گفتم؟ می‌خوای از اول بگم؟» اکبر گفت: ـ «پاشو بریم بیرون. همه فکر کردن اسیر شدی یا شهید! فقط یه چیز... زیادی حرف بزنی، به همه می‌گم مخبرِ پاتک خواب بود! اون‌وقت "جشن پتوی" مفصلی می‌گیرن برات!» (بین بچه های جبهه رسم بود وقتی کسی را می‌خواستند ادب کنند یک پتو می انداختند رو سرش و هرکس ضربه ای بهش می‌زد به این می‌گفتند جشن پتو البته موارد استفاده زیاد بود بعضی وقتها برای تفریح و شوخی اما عمده مورد استفاده برای تنبیه و ادب افراد خاطی بود) خندیدم. ولی یهو یاد داوود ذوالفقاری افتادم.
ـ «بچه‌های دیدبانی چی شدن؟ کسی  طوریش نشده؟» ـ «الحمدلله، همه سالم‌ان. عراقی‌ها همون پایین تو دامنه، با آتش دقیق توپخانه و خمپاره تار و مار شدن. دم دیدبانها و توپخانه گرم، ما هم از وقتی رسیدیم، فقط سرکار بودیم دریغ از یک بعثی.» ـ «داوود ذوالفقاری هم هست؟» ـ «داوود ذوالفقاری کیه؟ چطور مگه؟» ـ « از نیروهای دیدبانی هستش،بچه‌محله‌مونه.» ‐ نمیدونم، نمیشناسم؛ پوتین‌هامو پوشیدم و رفتم بیرون. عراقی‌ها از ترس حمله‌ی ما، آسمون رو پر از منور کرده بودن. مثل روز روشن شده بود. واقعا اکبر راست می‌گفت انگار چهل چراغ روشن کردند چشم گردوندم. همون جایی که حمید...! داوود رو دیدم. یه گوشه، خسته ولی آروم، زیر لب ذکر می‌گفت. عادتش بود هر وقت بیکار می‌شد، ذکر می‌گفت! داد زدم: ـ «داوود! آقا داوود، چطوری؟» تا منو دید، انگار دنیا رو بهش داده باشن، گفت: ـ «پسر جون به لب شدم. از وقتی بچه‌ها اومدن بالا، سراغ تو رو می‌گرفتن. هزار فکر اومد تو سرم. از وقتی گفتی می‌رم بخوابم، دیگه ندیدمت. کجا بودی؟» یه لبخند شیطنت‌آمیز مخلوط با شرمندگی زدم و گفتم: ـ «واقعاً خسته بودم. رفتم اون سنگر زیر دیدگاه، یه چرت بزنم، یهو خوابم برد!» داوود با تعجب گفت: ـ «خوابت برد؟ شوخی می‌کنی؟! مگه می‌شه، زیر اون حجم آتیش خوابیدی؟! پسر، تو دیگه نوبرشی. ولی خدا رو شکر سالمی، همین مهمه.» ادامه دارد ...--- کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی  👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
👆👆👆لطفا نظرات خود را به آی دی زیر بفرستید @saeed313safa ممنون
داستان مستند @صعود_از_قله روایتی از بروز و ظهور و حضور بازی و شناخت و عاشقی فصل دوم_ بخش دوم کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
عالِم شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل با دیدن داوود، خاطرات سال قبل و اولین دیدارم باهاش زنده شد... فکرم رفت به مهر سال قبل، انجمن اسلامی دبیرستان شهید مدرس شهرری. روزی که اولین بار داوود رو دیدم. جوونی با قد متوسط، لاغراندام، صورت گرد و ته‌ریش زیبا. نمی‌دونستم طلبه‌ی حوزه‌ی علمیه هم هست. اون روز، تو اولین برخورد، مجذوب صداقت و شیرینی زبانی اون شدم. هم‌زمان با ورود من، یه نفر ـ ظاهراً عضو یکی از احزاب کمونیستی بود ـ داشت با داوود بحث می‌کرد. (اون روزها بحثهای سیاسی و حزب و گروه بازی زیاد بود، همه احزاب سیاسی بشدت دنبال یار گیری بین نوجونها و جونها بودند) داوود یه جمله گفت که نزدیک بود از خنده منفجر شم: به طرف گفت: ـ «به نظر تو اول مرغ بوده یا تخم‌مرغ؟» وای خدا! این چی گفت؟! من که فقط برای بازیگوشی می‌رفتم انجمن اسلامی، اون روز حسابی گیر افتادم! نه فقط من، خیلی‌های دیگه هم افتادن تو تور داوود! یواش‌یواش پای ما رو تو کارهای فرهنگی و سیاسی باز کرد. کتابخوانی گروهی و روزنامه دیواری و شعار نویسی برای مناسبتها و ورزش های میدانی مثل فوتبال و والیبال و پینگ پنگ و رفتن اردوی جهادی برای کمک به کشاورزان و بخصوص برنامه‌ اردوی جمعه‌ها برامون جذاب شده بود. کوه بی‌بی شهربانو، پاتوق بچه‌های انجمن اسلامی بود. صبح زود قرارمون پای کوه قاب سربی بود هرکی به اندازه خودش کمی هم بیشتر خوراکی می آورد. یکی از بچه ها خیلی با مزه بود ، سر به سر همه میذاشت بخاطر کلاه بافتنی که فکر کنم مامانش براش بافته بود بهش میگفتیم کلاهی خودش هم پذیرفته بود (یادم میاد حتی سالها بعد از جنگ در آموزش و پرورش شهرری سمتی گرفته بود اتفاقی دیدمش با همان ادبیات قدیم خودمان صداش کردم چطوری برادر کلاهی مسئول دفترش گفت آقای فلانی هستند که خودش با صدای بلند گفت این عزیزان بنده را بنام کلاهی میشناسند بنده خدا نفهمید موضوع چیست ولی ما دوتا قهقه خندیدیم) داوود بدون پول و کمک، کارهای بزرگی توی دبیرستان کرد. ادامه دارد... داستان @صعود_از_قله روایتی از بروز و ظهور و حضور بازی و شناخت و عاشقی کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
امروز یه اتفاق تلخ افتاده در اسکله بندر شهید رجایی هرمزگان یک انفجار بزرگ باعث شهادت ۵ هموطن و بیش از ۷۰۰ مجروح تا کنون داشته اما عجیب آن است که همان ساعت اول شبکه ۱۴ اسرائیل و مزدورانش در فضای مجازی اعلام کردند این انفجار ۵۰۰کشته داشته و ده ها دروغ دیگر هم از صبح منتشر کردند. منتظر باشید فردا پس فردا اعلام کنند این انفجار کار اسرائیل بوده. منابع معتبر داخلی این بار به موقعه اطلاع رسانی کردند و شکر خدا لحظه به لحڟه هم شبکه خبر گزارش واقعه را میدهد پس هم خودتان هم به اطرافیان بگوید به شایعات دامن نزنند.
بخشی از نظر یکی از اعضای کانال همه نظرات را میخوانم اگر فرصت کنم برخی را در کانال منتشر میکنم این خواهر گرامی چند پیشنهاد هم داشتند سعی میکنم لحاظ کنم. یک نکته را هم عرض کنم برای حمید رزاقی اتفاق بدی نیفتاده، اتفاقا خیلی هم حالش خوبه "عند ربهم یرزقون" در جوار حضرت حق هستند. کاش قسمت ما هم بشود نکند "بدل التبدیلا" شویم
کار های خدا با حساب و کتاب ما گاهی جور در نمی آید. الان رژیم اسد در سوریه سقوط کرده کردها شمال شرق رو فعلا تساحب کردند و میل به گسترش به سمت شمال و شمال غرب را دارند باند جولانی هم فعلا تا دمشق از سمت شمال و شمال غرب را در اختیار دارد که البته قطعا با اقلیتهای این منطقه مثل علوی ها و پراویش جنوب حما و شمال لاذقیه به مشکل میخورد اما جنوب دست آمریکاست که به سمت مرکز یعنی تدمور و دیر زور تمایل به پیشروی دارد (مرکز اصلی میادین نفت و گاز سوریه) ولی موضوع اصلی اسرائیل اسنکه در جنوب غربی و غرب در حال پیشروی هستش در واقع اسرائیل در حال تکمیل پروژه گذرگاه داوود است به احتمال زیاد با چراغ سبز ٵمریکاه آنها تا بوکمال از مسیر نوار جنوبی پیشروی میکنند و ارتباط خود را با کردستان عراق و سوریه بر قرار میکنند. این یعنی اسرائیل میخواد عمق راهبری خود را تا مرزهای ترکیه و عراق جلو بکشد. روی کاغذ زیاد سخت نیست اما در عمل با وجود شیعیان و اهل سنت وفادار به فلسطین و جبهه مقاومت احتمالا تلفات سنگینی به رژیم کودک کش در صورت عملی کردن این نقشه تحمیل میشود چرا که عراق و عمده مرز نشینان ترکیه تاکنون هم بدلیل عدم هم مرزی با رژیم اشغالگر موفق نشدند مستقیم وارد جنگ شوند اینحا نه غزه است نه کرانه باختری و نه یمن با آن بعد مسافت. خدا بزرگتر این اینها را در دریا غرق کرد درست وقتی که فکر میکردند پیروز شدند