eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
مهمترین کارش، بنظرم آدم کردن من و رفقام بود. ما که دنبال فرصت بودیم تا مدرسه را بپیچونیم و بزنیم بیرون! (حالا یا میرفتیم خیابان گردی یا اگر پول داشتیم میرفتیم تهران سینما و اصلا دربند درس و مدرسه هم نبودیم) ،اصلا تا سال قبلش روی اعصاب مدیر و معاون و معلم‌های مدرسه بودیم، حالا نه‌تنها سر به راه شدیم، بلکه شدیم کمک‌کار مدرسه. یکی از مهم‌ترین اتفاق‌ها هم بیرون کردن عناصر منافقین از دبیرستان بود. منافقین نظم دبیرستان را بهم ریخته بودند، هر روز صبح، قبل از مراسم رسمی صبحگاه دبیرستان، صبحگاه اختصاصی داشتن! باعث نگرانی همه بخصوص خانواده‌ها شده بودن. اون روزها بیشترین عضو گیری منافقین تو شهرری از دو دبیرستان معروف پسرانه شهید مدرس و یکی هم دخترانه کوثر بود، بعدها در جریان بازداشت عوامل ترورسیت منافقین در تلویزیون اعترافات چند نفر و پخش کرد که از دانش آموزان همین دو دبیرستان بودند. داوود یه جلسه گذاشت، همه بچه‌ها رو توجیه و وارد گود شدیم، کاری کرد که اون‌ها خودشون مجبور به ترک دبیرستان شدن. یکی از کارا این بود که میرفتیم بین درخت های باغچه دبیرستان پنهان میشدیم با لوله خودکار و ماش منافقین که در حال ورزش و نرمش و شعر خونی بودن می‌زدیم یکی دو بار نزدیک بود گیر بیفتیم. همیشه چند نفر دورشون مسئول انتظامات داشتند این کارمون حسابی اثر گذاشت، نظم برنامه شون رو بهم می‌ریخت. یکی دیگر از کارهایی که کردیم با هماهنگی با مدیر و معاون قرار شد صبح ها قبل از شروع کار، بچه های انجمن اسلامی جمع شن وسط حیات فوتبال و والیبال بازی کنند این روش هم واقعا تاثیر گذاشت تازه مورد استقبال دانش آموزها دیگه که عضو انجمن اسلامی هم نبودن قرار گرفت، بدون خون و خونریزی منافقین را مجبور به ترک دبیرستان کرد. ظاهرا دبیرستان دخترانه هم دختر های انقلابی اقداماتی کرده بودند یا شاید هم برنامه خود منافقین بود نمی‌دانم؟! برنامه های آنجا را هم منحل کرده بودن، دیگه مجبور شدن رفتن سر چهار راه شهید رجایی(اون موقعها میگفتن چهار راه آرامگاه)داخل پارکینگ عمومی رو باز بغل چهار راه، دختر و پسر با هم ورزش دسته‌ جمعی می‌کردند. مثلا مسلمون هم بودن، البته آنجا هم دست از سرشان برنداشتیم. این حرکات و فعالیت‌ها همه خود جوش بود و با هیچ ارگان و سازمانی وصل نبودیم.برخی از افراد این گروهک ها مسلح بودند بعدها فهمیدیم عناصر تیم‌های ترور منافقین و چریکهای فدای خلق بودند.اما نتیجه حضور در میدان مردمی واقعا به تجربه به ما ثابت شد، در واقع انقلاب هر کاری را به مردم سپرد موفق بود، ما داشتیم بزرگ می‌شدیم آن هم با کمک کسی که فقط یکی دو سال از ما بزرگتر بود. این را الان میگم: بزرگی به سن و سال نیست به فهم و شعور و بصیرت و زمان شناسیه، به معرفت و ایمانه که داوود با اون سن کم واقعا مصداقش بود ، جوری با بچه ها رفیق میشد که عاشقش میشدن.با دشمن انقلاب هم تعارف نداشت. او مصداق آیه > "مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ فتح_۲۹ بود اون اصلا بین ما بزرگی نمیکرد در حالی که همه به بزرگی قبولش داشتند،داوود ما را باخودش بزرگ میکرد. یعنی کاری کرد که باهش بریم سمت قله برای صعود باید اعتراف کنم، داوود باعث شد من بزرگ بشم ،عاشق بشم، اهل جبهه و دفاع مقدس و آدمهای مثل خودش بشم. بهتره بگم اون منو در مسیر آدمیت انداخت. شاید اگر اون نبود، امروز کسی نبود که اینا رو امروز بنویسه... ما داشتیم آدم میشدیم کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
👆👆👆لطفا نظرات خود را به آی دی زیر بفرستید @saeed313safa ممنون
نظر مخاطبان در خصوص داستان مستند سلام آقای ... عزیز یقیناً امتداد جهاد نظامی شما در رکاب امام خمینی، ورود در عرصه‌ی جهاد تبیین در رکاب امام خامنه‌ای است. قطع دارم که بیان خاطرات شما جاماندگان به تعبیر آقا اگر بیشتر از شهادت نباشد، کمتر نیست. الحمدلله قلم تمیز و روانی هم دارید پس خواهش میکنم تا می‌توانید بنویسید کانال ⌛️ ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️ https://eitaa.com/softzero
نظر مخاطبان در خصوص داستان سلام حاجی روزتون بخیر یکبار با بچه های مجموعه در خدمت شما بودیم و از روایت های شما بسیار فیض بردیم تو خاطراتتون با پهلوی شکافته رفیقتون به نهایت روضه رسیدیم و گریه کردیم 💔 کانال https://eitaa.com/softzero و با موتوری هم که تک چرخ بلند کردید و هالیوودی از دود و غبار بیرون اومدید به نهایت شادی رسیدیم 🙂 منو و رفقا که تشنه شنیدن از قلم شما هستیم ... 🌺 ⌛️ساعت سفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️ https://eitaa.com/softzero
شمار فوتی‌های آتش سوزی در بندر شهید رجایی به ۴۶ نفر رسید مدیر کل مدیریت بحران استانداری هرمزگان: شمار فوتی‌های آتش سوزی در بندر شهید رجایی به ۴۶ نفر رسید. ۱۰۷۲ نفر از مصدومان این حادثه نیز پس از دریافت خدمات درمانی مرخص شده‌اند ۱۳۸ نفر هم بستری هستند. کانال ⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوری⌛️ https://eitaa.com/softzero
👆👆👆داستان مستند را بخوانید لطفا نظرات(انتقادی و پیشنهادی) خود را به آی دی زیر بفرستید @saeed313safa ممنون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح روز بعد، بعد از یه استراحت حسابی تو قرارگاه تاکتیکی تیپ ذوالفقار، یه گشتی تو محوطه زدم. قرارگاه وسط دشت شیلر بود، یه فضای باز و نسبتا وسیع و باصفا آدم روح و روانش با نگاه به این همه عظمت و زیبایی خلقت حال میاد. بعضی از رفقا رو دیدم، از حال و احوالشون پرسیدم، سراغ اونهایی که نبودن گرفتم. خدا رو شکر تعداد شهدای تیپ زیاد نبود. همین خودش خیلی خوب بود. بغیر از شهدا و مجروحین تعدادی زیادی از نیروها مرخصی رفته بودن یکی از بچه‌های واحد خودمون کنار تانکر سیار آب داشت رخت می شست تا منو دید صدام کرد و گفت: ـ «به به، آقای فراری، چه عجب مشرف شدید، حالت خوبه داداش، راه گم کردی، اینورا، راستی متقیان (فرمانده واحد مینی‌کاتیوشا) خیلی از دستت عصبانیه!» گفتم: «مگه چی کار کردم؟» اونم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد، از اون نگاه‌های "واقعاً نمی‌فهمی؟" و گفت: ـ «چی کار کردی؟ پسر! بدون اطلاع از پای قبضه ول کردی برا خودت رفتی خط مقدم، بعد می‌گی چی کار کردم؟ یه هفته ست خبری ازت نیست،بار اولتم که نبوده!» گفتم: «یعنی چی بار اولم نبوده؟» گفت: «یادت نیست چند ماه پیش چه دسته‌گلی به آب دادی که متقیان از واحد اخراجت کرد؟ مگه با وساطت عباس بشر و علی ابراهیمی برنگشتی تو واحد!» یه نگاه معنی دار (تو چی میگی؟)بهش کردم ولی رفتم تو فکر... راست می‌گفت. بعد از شهادت محمدتقی (مسئول قبلی واحد)، متقیان تازه شده بود فرمانده ما. هنوز یه ماه نگذشته بود که یه شب خواب دیدم سر مادرم از تنش جدا شده، افتاده بود وسط سفره ی که همه داشتیم غذا می‌خوردیم! یه‌ دفعه از خواب پریدم، حالم خیلی بد شده بود. هر کاری می‌کردم، اون صحنه از جلو چشمم نمی‌رفت. بلند شدم رفتم پیش متقیان، خوابمو براش تعریف کردم. گفتم: «اگه میشه، یه مرخصی دو سه‌روزه بده، برم یه سر خونه بزنم.» از مرداد، که برای تشییع و رفته بودیم تهران و کاشان، دیگه مرخصی نرفته بودم. این خواب حسابی دلم رو آشوب کرده بود. ولی متقیان گفت: « دیشب شام زیاد خوردی اوهام دیدی، در ضمن آماده‌باش صد درصده، همه مرخصی ها لغو شده.» هر چی اصرار کردم، قبول نکرد. با اصرار زیادی که کردم گفت: «یه مرخصی شهری نصف‌روزه میدم ، برو اسلام آباد غرب یه زنگ بزن، حال خانواده‌تو بپرس و برگرد.» یه دفعه شیطون رفت تو مخم! گفتم: «باشه، یه مرخصی شهری بده، برم زنگ بزنم بر میگردم.» این "برمیگردم" رو لازم نبود بگم، ولی نفهمیدم چرا گفتم "برمیگردم". راستش با خودم فکر کردم، یه زنگ میزنم اگه حال مامان خوب بود، که شکر خدا بر میگردم ؛ ولی اگه واقعاً طوری شده بود و اتفاقی افتاده بود.همون‌جا سوار اتوبوس می‌شم، می‌رم تهران. اون روزها گاهی تهران بمباران میشد و چون منزل ما داخل یک پادگان اطراف تهران بود، بیشتر حدس میزدم اونجا بمباران شده باشه، دلشوره عجیبی داشتم، هزار فکر از سرم میگذشت یه برگه مرخصی شهری برای فردا صبحش از متقیان گرفتم. رفتم کارگزینی، یه برگه مرخصی شهری سفید بدون امضا و تاریخ هم از اونا گرفتم. با خودم گفتم اینکه تاریخ و امضا داره برای رفتن،اون یکی هم برای برگشتم، وقتی برگشتم تاریخ می‌زنم، برای ورود از دژبانی مقر لازم بود. صبح فرداش رفتم شهر، هر چی زنگ زدم کسی جواب نداد. چون خونمون داخل یک مجتمع مسکونی نظامی بود، دو سه خانواده بدلیل نوع مسولیتشان تلفن داخلی داشتند، باید زنگ میزدم به مرکز تلفن پادگان، اونا وصل میکردن داخلی خانه،تلفنچی پادگان گفت منزل شما جواب نمی‌دن، خواهش کردم وصل کنه یکی از همسایه ها؛ کل مجمتع چهل واحد بیشتر نبود همه همسایه ها را میشناختم. بخصوص اونای که داخلی داشتن، اونا هم منو خوب میشناختن، من تنها پسر نوجوان مجتمع بودم که اومده بودم جبهه، خدا رو شکر خانم همسایه جواب داد، صحبت کردم اولا که چیزی نگفت،وقتی از حال مامان و خونواده و اینکه چرا جواب تلفن نمیدن پرسیدم از لحنش خدس زدم چیزی شده نمیخواد بگه، ولی وقتی دید من خیلی نگرانم و ولکن نیستم، گفت: طوری نشده نگران نباش، مامانت یه کم ناخوش بود بابات بردش دکتر! دیگه چیزی نمیشنیدم ،یک دفعه هزار تا فکر بد جور ریخت تو سرم، اینجور وقتا آدم برای عزیزترین کَسِِشْ بدترین فکرها رو میکنه. از اونور خط خانوم همسایه هی میگفت :الو الو چی شد الو... دیگه ادامه ندادم خداحافظی کردم تلفن رو قطع کردم معطل نکردم. سریع خودم رو به ایستگاه سواری های بین شهری رسوندم بعدم ترمینال اتوبوسهای کرمانشاه، از اون‌جا یه بلیط اتوبوس تهران گرفتم. قبل از ظهر راهی شدم. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی ⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
👆👆👆داستان مستند را بخوانید لطفا نظرات(انتقادی و پیشنهادی) خود را به آی دی زیر بفرستید @saeed313safa ممنون