#فصل_سوم
#بخش_اول_پارت_یک
#بخاطره_مادرم
صبح روز بعد، بعد از یه استراحت حسابی تو قرارگاه تاکتیکی تیپ ذوالفقار، یه گشتی تو محوطه زدم. قرارگاه وسط دشت شیلر بود، یه فضای باز و نسبتا وسیع و باصفا آدم روح و روانش با نگاه به این همه عظمت و زیبایی خلقت حال میاد.
بعضی از رفقا رو دیدم، از حال و احوالشون پرسیدم، سراغ اونهایی که نبودن گرفتم.
خدا رو شکر تعداد شهدای تیپ زیاد نبود. همین خودش خیلی خوب بود.
بغیر از شهدا و مجروحین تعدادی زیادی از نیروها مرخصی رفته بودن
یکی از بچههای واحد خودمون کنار تانکر سیار آب داشت رخت می شست تا منو دید صدام کرد و گفت:
ـ «به به، آقای فراری، چه عجب مشرف شدید، حالت خوبه داداش، راه گم کردی، اینورا،
راستی متقیان (فرمانده واحد مینیکاتیوشا) خیلی از دستت عصبانیه!»
گفتم: «مگه چی کار کردم؟»
اونم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد، از اون نگاههای "واقعاً نمیفهمی؟" و گفت:
ـ «چی کار کردی؟ پسر! بدون اطلاع از پای قبضه ول کردی برا خودت رفتی خط مقدم، بعد میگی چی کار کردم؟ یه هفته ست خبری ازت نیست،بار اولتم که نبوده!»
گفتم: «یعنی چی بار اولم نبوده؟»
گفت: «یادت نیست چند ماه پیش چه دستهگلی به آب دادی که متقیان از واحد اخراجت کرد؟ مگه با وساطت عباس بشر و علی ابراهیمی برنگشتی تو واحد!»
یه نگاه معنی دار (تو چی میگی؟)بهش کردم ولی رفتم تو فکر...
راست میگفت. بعد از شهادت محمدتقی #پکوک (مسئول قبلی واحد)، متقیان تازه شده بود فرمانده ما. هنوز یه ماه نگذشته بود که یه شب خواب دیدم سر مادرم از تنش جدا شده، افتاده بود وسط سفره ی که همه داشتیم غذا میخوردیم! یه دفعه از خواب پریدم، حالم خیلی بد شده بود. هر کاری میکردم، اون صحنه از جلو چشمم نمیرفت.
بلند شدم رفتم پیش متقیان،
خوابمو براش تعریف کردم. گفتم: «اگه میشه، یه مرخصی دو سهروزه بده، برم یه سر خونه بزنم.»
از مرداد، که برای تشییع #نورانی #پکوک و#کرمیان رفته بودیم تهران و کاشان، دیگه مرخصی نرفته بودم. این خواب حسابی دلم رو آشوب کرده بود.
ولی متقیان گفت: « دیشب شام زیاد خوردی اوهام دیدی، در ضمن آمادهباش صد درصده، همه مرخصی ها لغو شده.»
هر چی اصرار کردم، قبول نکرد. با اصرار زیادی که کردم گفت:
«یه مرخصی شهری نصفروزه میدم ، برو اسلام آباد غرب یه زنگ بزن، حال خانوادهتو بپرس و برگرد.»
یه دفعه شیطون رفت تو مخم! گفتم: «باشه، یه مرخصی شهری بده، برم زنگ بزنم بر میگردم.»
این "برمیگردم" رو لازم نبود بگم، ولی نفهمیدم چرا گفتم "برمیگردم".
راستش با خودم فکر کردم، یه زنگ میزنم اگه حال مامان خوب بود، که شکر خدا بر میگردم ؛ ولی اگه واقعاً طوری شده بود و اتفاقی افتاده بود.همونجا سوار اتوبوس میشم، میرم تهران.
اون روزها گاهی تهران بمباران میشد و چون منزل ما داخل یک پادگان اطراف تهران بود، بیشتر حدس میزدم اونجا بمباران شده باشه، دلشوره عجیبی داشتم، هزار فکر از سرم میگذشت
یه برگه مرخصی شهری برای فردا صبحش از متقیان گرفتم. رفتم کارگزینی، یه برگه مرخصی شهری سفید بدون امضا و تاریخ هم از اونا گرفتم. با خودم گفتم اینکه تاریخ و امضا داره برای رفتن،اون یکی هم برای برگشتم، وقتی برگشتم تاریخ میزنم، برای ورود از دژبانی مقر لازم بود.
صبح فرداش رفتم شهر، هر چی زنگ زدم کسی جواب نداد.
چون خونمون داخل یک مجتمع مسکونی نظامی بود، دو سه خانواده بدلیل نوع مسولیتشان تلفن داخلی داشتند، باید زنگ میزدم به مرکز تلفن پادگان، اونا وصل میکردن داخلی خانه،تلفنچی پادگان گفت منزل شما جواب نمیدن، خواهش کردم وصل کنه یکی از همسایه ها؛
کل مجمتع چهل واحد بیشتر نبود همه همسایه ها را میشناختم. بخصوص اونای که داخلی داشتن، اونا هم منو خوب میشناختن، من تنها پسر نوجوان مجتمع بودم که اومده بودم جبهه، خدا رو شکر خانم همسایه جواب داد، صحبت کردم اولا که چیزی نگفت،وقتی از حال مامان و خونواده و اینکه چرا جواب تلفن نمیدن پرسیدم از لحنش خدس زدم چیزی شده نمیخواد بگه، ولی وقتی دید من خیلی نگرانم و ولکن نیستم، گفت: طوری نشده نگران نباش، مامانت یه کم ناخوش بود بابات بردش دکتر!
دیگه چیزی نمیشنیدم ،یک دفعه هزار تا فکر بد جور ریخت تو سرم، اینجور وقتا آدم برای عزیزترین کَسِِشْ بدترین فکرها رو میکنه.
از اونور خط خانوم همسایه هی میگفت :الو الو چی شد الو...
دیگه ادامه ندادم خداحافظی کردم تلفن رو قطع کردم
معطل نکردم. سریع خودم رو به ایستگاه سواری های بین شهری رسوندم بعدم ترمینال اتوبوسهای کرمانشاه، از اونجا یه بلیط اتوبوس تهران گرفتم. قبل از ظهر راهی شدم.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی ⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
👆👆👆داستان مستند #صعود_از_قله را بخوانید
لطفا نظرات(انتقادی و پیشنهادی) خود را به آی دی زیر بفرستید
@saeed313safa
ممنون
🔻 روزنامه عبری جروزالم پست: شرکت هواپیمایی بریتانیایی ویرجین آتلانتیک مسیر خود را به تل آویو برای همیشه بست.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او پای ما را بجنگهای خاورمیانه باز کرد
او واقعا یک...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
رئیس #شاباک استعفا کرد
رئیس سازمان امنیت داخلی رژیم صهیونیستی (#شاباک) رسما استعفای خود را اعلام کرد.
"رونین بار" تاریخ 15 ژوئن را به عنوان موعد رسمی ترک منصب خود تعیین کرده است.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
🇮🇷سپاه آتش را خاموش می کند
♥️ارتش مجروحین را درمان می کند
♥️مردم برای اهدای خون صف می کشند
☫رییس جمهور و دو وزیر در محل حادثه حضور دارند
⛔️علی دایی لُغُز می خواند
⛔️رضا پهلوی بیانیه می دهد
⛔️اینترنشنال ذوق می کند
🎯 دوست و دشمن روزهای سخت را بشناس...
🏴#بندر_عباس
🏴#تسلیت
https://eitaa.com/softzero
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
در کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
شان او شان و مقام کوثر است
نام او همنام نام کوثر است
میلاد فاطمه ثامی و دختر معصومه موسی ابن جعفر بر دختران معصوم عالم مبارک باد
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل_سوم
#بخش_اول_پارت۲
#بخاطر_مادرم
ساعت هفت، هشت شب بود که رسیدم تهران. رفتم خونه یکی از خالهها که نزدیک میدان انقلاب زندگی میکرد.
تهران برایم خیلی غریب شده بود. بعضی صحنهها دلم رو به درد میآورد. تو دلم میگفتم:
"اینها نمیفهمن چه جوونایی دارن پرپر میشن که اینا راحت تو خیابون راه برن..."
لباسهای بعضیها واقعاً دل آدمو میلرزوند. تازه مُد شلوار کوتاه اومده بود. دلم نمیخواست تو همچین فضایی نفس بکشم.
رسیدم دم در خونه خاله. در زدم. تا منو دید با خوشحالی بغلم کرد. بعد روبوسی، دعوتم کرد برم تو.
چند سالی از من بزرگتر بود، ولی از بچگی همیشه مهربون بود. اهل کتاب و مطالعه هم بود، مخصوصاً از قبل انقلاب که با دانشجوها و گروههای سیاسی در ارتباط بود. برام قصههای سیاسی مثل "ماهی سیاه کوچولو" و داستانهای استعمار ژاپن میآورد. عقاید خودش رو داشت، ولی من دوستش داشتم.
بعد از شام، خواب عجیبی که دیده بودم و نگرانیهام درباره مامان رو (البته بدون اینکه خیلی وارد جزئیات بشم) براش تعریف کردم.
خاله جا خورد. فکر میکرد همینطوری مرخصی گرفتم. گفت مامان تو بیمارستان الزهرا بستریه و باید عمل بشه.
برام یک لیوان چای خوشرنگ ریخت. اون موقعها چایی رو تو استکان نعلبکی میخوردن، لیوان چای هنوز مد نشده بود.
تو این فاصله کمی با بچههاش بازی کردم. بعد هم برام یه تشک پنبهای، یه ملحفه تمیز و یه متکای گرد آورد. متکای گرد همون چیزی بود که همیشه دوست داشتم.
خلاصه تخت گرفتم خوابیدم، تا اذان صبح که از مسجد دانشگاه پخش میشد.
صبح زود، قبل از صبحانه، خواستم برم بیمارستان. خاله گفت:
"ملاقات بعدازظهره. الان راه نمیدن. تا ساعت یک صبر کن."
گفتم: "نه، میرم، یه جوری راه میدن،مرخصی ندارم باید زودی برگردم."
خاله خندید و گفت:
"آقای بسیجی، آبجی تو بخش زنان بستریه. فک کردی یه برادر بسیجی رو راه میدن تو؟! صبر کن ظهر با هم میریم."
برای اولین بار بدون جر و بحث قانع شدم.
رفتم سراغ کتابخونه کوچیکش، یه کتاب برداشتم و شروع کردم خوندن. درباره سیاست بود. هنوز خاله تو حال و هوای قبل انقلاب بود. از این که هنوز فعالیت داشت اهل مطالعه بود، خوشم میومد، ولی خب دیگه عقاید خودش داشت، والا چی بگم؟
ساعت یک، بعد از نماز و نهار، با خاله راه افتادیم سمت بیمارستان. یه رنو ۵ آلبالوی داشت خیلی راننده نبود ولی کار راه انداز بود،
نزدیک بیمارستان سربالایی تیزی داشت چند بار نزدیک بود خاموش کنه ولی خدا رو شکر سالم رسیدیم داخل خیابان بیمارستان پارک کرد،کری خندیدم هی عقب جلو میکرد تا بره تو پارک،
گفتم:خاله گواهی نامه داری؟کدوم افسر پای اونو امضا کرده؟
گفت :اِ داری مسخره میکنی؟
گفتم :خدا نکنه!
به هر زحمتی بود ماشینو یه وری کرد تو پارک پیاده شد.
رفتیم داخل بیمارستان ،توی حیاط، بابا و چند تا از فامیل رو دیدم که وایساده بودن. از همون دور، چهره بابا رو زیر نظر گرفتم. دیدم خیلی نگران نیست، کمی خیالم راحت شد.
رفتم جلو. سلام کردم.
بابا با تعجب بغلم کرد و گفت:
ـ "تو اینجا چی کار میکنی؟ کی بهت خبر داد؟"
گفتم:
ـ "حالا باشه، بعدا تعریف میکنم. الان حال مامان چطوره؟"
بابا گفت:
ـ "الحمدلله چیز خاصی نیست. مهرههای کمرش آسیب دیده، از بس تنهایی اثاث خونه رو جابهجا کرده. اول گفتن شاید عمل بخواد، ولی متخصص گفته با چند روز استراحت و دارو بهتر میشه."
خدا رو هزار مرتبه شکر کردم.
گفتم:
ـ "کدوم بخشه؟ باید برم ببینمش."
نشونی اتاق و تخت رو گرفتم. رفتم.
قبل از ورود با انگشت چند ضربه ب۸ در که باز بود زدم و یاالله گفتم. همه فامیل که دور تخت مامان بودن، برگشتن طرف در.یکی هم گفت :بفرمایید
قیافه فامیل دیدنی بود،انگاریکی از مقامات عالی مملکت وارد اتاق شده بخصوص عمه ها و خاله ها،
با تک تک سلام و روبوسی کردم، اما چشمم دنبال مامان بود.
بالاخره رسیدم کنار تخت مامان. تا منو دید، با خوشحالی گفت:
مامان! تو کی اومدی؟ چرا بابات چیزی نگفت؟
گفتم:
ـ "بابا خبر نداشت. مستقیم از منطقه اومدم. دیروز زنگ زدم خونه، کسی جواب نداد. به همسایه زنگ زدم، خانمش بعد کلی این پا اون پا کردن گفت رفتن دکتر. منم همون موقع راه افتادم اومدم. دیشب رسیدم، خونه خاله سودی(سودابه) بودم."
مامان حسابی خوشحال شد. دردش یادش رفت.
بنده خدا ننه ام نمیدونست.یه روزه امودم ،باید امشب برمیگردم.
مامان چه میدونست آمادهباش صد در صد یعنی چی، منم بدون اجازه اومدم.
یعنی اصطلاحا ترکخدمت کردم.
راستش فکر میکردم #بخاطره_مادرم، ارزشش رو داشت.
خدا بخیر کنه!
فامیل هم که وقت پیدا کرده بودن، شروع کردن از جبهه و جنگ پرسیدن.
فکر میکردن جبهه دو قدم جاست،منم از همه جاش خبر دارم!
اون روزها همینطور بود.
مردم تا یه رزمنده میدیدن، هزار تا سوال داشتن...
ادامه دارد...
______
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی ⌛️
@softzero
سلام
روز دختر مبارک
تبریک ویژه به دختر گلم و نوه عزیزم که امسال اولین ماه رمضونی بود که روزه کامل گرفت
پدرهایی که دختر ندارند یه رحمت خدا کم دارند
خوش به حال بابا
هایی که اولین بچه اونا دختره خیلی کیف داره
اصلا جنس خانمها البته محارم یجورایی به زندگی مردها صفا میده
مادر
مادر بزرگ
خواهر
خاله
عمه
همسر
و این دوتای آخر
دختر
نوه (از جنس دخترش)
تبریک به خودم و همه آقایونی که جنسشون جوره🤣🤣🤣♥️
اونهایی هم که ندارند خدا در صورت امکان 😉😏براشون خلق کنه🤣♥️💐💐💐
@saeed313safa
میگم نظرتون چیه به مناسبت این روز فرخنده یک قسمت دیگه از داستان مستند @صعود_از_قله را براتون بفرستم🎯✅
بازم
هر طور میل شماست
@softzero