eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت هفت، هشت شب بود که رسیدم تهران. رفتم خونه یکی از خاله‌ها که نزدیک میدان انقلاب زندگی می‌کرد. تهران برایم خیلی غریب شده بود. بعضی صحنه‌ها دلم رو به درد می‌آورد. تو دلم می‌گفتم: "اینها نمی‌فهمن چه جوونایی دارن پرپر میشن که اینا راحت تو خیابون راه برن..." لباس‌های بعضی‌ها واقعاً دل آدمو می‌لرزوند. تازه مُد شلوار کوتاه اومده بود. دلم نمی‌خواست تو همچین فضایی نفس بکشم. رسیدم دم در خونه خاله. در زدم. تا منو دید با خوشحالی بغلم کرد. بعد روبوسی، دعوتم کرد برم تو. چند سالی از من بزرگ‌تر بود، ولی از بچگی همیشه مهربون بود. اهل کتاب و مطالعه هم بود، مخصوصاً از قبل انقلاب که با دانشجوها و گروه‌های سیاسی در ارتباط بود. برام قصه‌های سیاسی مثل "ماهی سیاه کوچولو" و داستان‌های استعمار ژاپن می‌آورد. عقاید خودش رو داشت، ولی من دوستش داشتم. بعد از شام، خواب عجیبی که دیده بودم و نگرانی‌هام درباره مامان رو (البته بدون اینکه خیلی وارد جزئیات بشم) براش تعریف کردم. خاله جا خورد. فکر می‌کرد همینطوری مرخصی گرفتم. گفت مامان تو بیمارستان الزهرا بستریه و باید عمل بشه. برام یک لیوان چای خوشرنگ ریخت. اون موقع‌ها چایی رو تو استکان نعلبکی می‌خوردن، لیوان چای هنوز مد نشده بود. تو این فاصله کمی با بچه‌هاش بازی کردم. بعد هم برام یه تشک پنبه‌ای، یه ملحفه تمیز و یه متکای گرد آورد. متکای گرد همون چیزی بود که همیشه دوست داشتم. خلاصه تخت گرفتم خوابیدم، تا اذان صبح که از مسجد دانشگاه پخش می‌شد. صبح زود، قبل از صبحانه، خواستم برم بیمارستان. خاله گفت: "ملاقات بعدازظهره. الان راه نمی‌دن. تا ساعت یک صبر کن." گفتم: "نه، میرم، یه جوری راه میدن،مرخصی ندارم باید زودی برگردم." خاله خندید و گفت: "آقای بسیجی، آبجی تو بخش زنان بستریه. فک کردی یه برادر بسیجی رو راه میدن تو؟! صبر کن ظهر با هم میریم." برای اولین بار بدون جر و بحث قانع شدم. رفتم سراغ کتابخونه کوچیکش، یه کتاب برداشتم و شروع کردم خوندن. درباره سیاست بود. هنوز خاله تو حال و هوای قبل انقلاب بود. از این که هنوز فعالیت داشت اهل مطالعه بود، خوشم میومد، ولی خب دیگه عقاید خودش داشت، والا چی بگم؟ ساعت یک، بعد از نماز و نهار، با خاله راه افتادیم سمت بیمارستان. یه رنو ۵ آلبالوی داشت خیلی راننده نبود ولی کار راه انداز بود، نزدیک بیمارستان سربالایی تیزی داشت چند بار نزدیک بود خاموش کنه ولی خدا رو شکر سالم رسیدیم داخل خیابان بیمارستان پارک کرد،کری خندیدم هی عقب جلو میکرد تا بره تو پارک، گفتم:خاله گواهی نامه داری؟کدوم افسر پای اونو امضا کرده؟ گفت :اِ داری مسخره میکنی؟ گفتم :خدا نکنه! به هر زحمتی بود ماشینو یه وری کرد تو پارک پیاده شد. رفتیم داخل بیمارستان ،توی حیاط، بابا و چند تا از فامیل رو دیدم که وایساده بودن. از همون دور، چهره بابا رو زیر نظر گرفتم. دیدم خیلی نگران نیست، کمی خیالم راحت شد. رفتم جلو. سلام کردم. بابا با تعجب بغلم کرد و گفت: ـ "تو اینجا چی کار می‌کنی؟ کی بهت خبر داد؟" گفتم: ـ "حالا باشه، بعدا تعریف می‌کنم. الان حال مامان چطوره؟" بابا گفت: ـ "الحمدلله چیز خاصی نیست. مهره‌های کمرش آسیب دیده، از بس تنهایی اثاث خونه رو جابه‌جا کرده. اول گفتن شاید عمل بخواد، ولی متخصص گفته با چند روز استراحت و دارو بهتر میشه." خدا رو هزار مرتبه شکر کردم. گفتم: ـ "کدوم بخشه؟ باید برم ببینمش." نشونی اتاق و تخت رو گرفتم. رفتم. قبل از ورود با انگشت چند ضربه ب۸ در که باز بود زدم و یاالله گفتم. همه فامیل که دور تخت مامان بودن، برگشتن طرف در.یکی هم گفت :بفرمایید قیافه فامیل دیدنی بود،انگاریکی از مقامات عالی مملکت وارد اتاق شده بخصوص عمه ها و خاله ها، با تک تک سلام و روبوسی کردم، اما چشمم دنبال مامان بود. بالاخره رسیدم کنار تخت مامان. تا منو دید، با خوشحالی گفت: مامان! تو کی اومدی؟ چرا بابات چیزی نگفت؟ گفتم: ـ "بابا خبر نداشت. مستقیم از منطقه اومدم. دیروز زنگ زدم خونه، کسی جواب نداد. به همسایه زنگ زدم، خانمش بعد کلی این پا اون پا کردن گفت رفتن دکتر. منم همون موقع راه افتادم اومدم. دیشب رسیدم، خونه خاله سودی(سودابه) بودم." مامان حسابی خوشحال شد. دردش یادش رفت. بنده خدا ننه ام نمی‌دونست.یه روزه امودم ،باید امشب برمی‌گردم. مامان چه میدونست آماده‌باش صد در صد یعنی چی، منم بدون اجازه اومدم. یعنی اصطلاحا ترک‌خدمت کردم. راستش فکر می‌کردم ، ارزشش رو داشت. خدا بخیر کنه! فامیل هم که وقت پیدا کرده بودن، شروع کردن از جبهه و جنگ پرسیدن. فکر می‌کردن جبهه دو قدم جاست،منم از همه جاش خبر دارم! اون روزها همینطور بود. مردم تا یه رزمنده می‌دیدن، هزار تا سوال داشتن... ادامه دارد... ______ کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی ⌛️ @softzero
سلام روز دختر مبارک تبریک ویژه به دختر گلم و نوه عزیزم که امسال اولین ماه رمضونی بود که روزه کامل گرفت پدرهایی که دختر ندارند یه رحمت خدا کم دارند خوش به حال بابا هایی که اولین بچه اونا دختره خیلی کیف داره اصلا جنس خانمها البته محارم یجورایی به زندگی مردها صفا میده مادر مادر بزرگ خواهر خاله عمه همسر و این دوتای آخر دختر نوه (از جنس دخترش) تبریک به خودم و همه آقایونی که جنسشون جوره🤣🤣🤣♥️ اونهایی هم که ندارند خدا در صورت امکان 😉😏براشون خلق کنه🤣♥️💐💐💐 @saeed313safa میگم نظرتون چیه به مناسبت این روز فرخنده یک قسمت دیگه از داستان مستند @صعود_از_قله را براتون بفرستم🎯✅ بازم هر طور میل شماست @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقت ملاقات دیگه تموم شده بود. بلندگوی بیمارستان چند بار درخواست کرد عیادت‌کننده‌ها از بخش‌ها خارج بشن. دیگه باید از مامان خداحافظی می‌کردم. دست و روی مامان رو بوسیدم و خداحافظی کردم. با بقیه زدیم بیرون. باید قبل از غروب آفتاب می‌رفتم ترمینال... آمدیم دم درِ بیمارستان. سوار ماشین (پیکان استیشن مغز پسته‌ای) بابا شدیم. بنده خدا بابام فکر می‌کرد باهاشون میرم خونه، پرسید: ـ ساکت تو ماشین خالتِ؟ گفتم: ـ «ساک ندارم، فقط برای ملاقات مامان اومدم. راستش همین امروز باید برگردم. اگه اشکالی نداره بریم ترمینال آزادی، تا شب نشده بلیط بگیرم.» چون بابا خودش نظامی بود، نیازی به توضیح اضافی نبود. فقط گفتم: ـ «آماده‌باش۱۰۰٪ ایم. این مرخصی رو با هزار زور و زحمت گرفتم!» تو راه حسابی با خواهرام و داداش فسقلی بگو بخند کردیم. اونا همش از جبهه می‌پرسیدن. داداشم که هفت هشت سال بیشتر نداشت، می‌گفت: ـ اونجا به تو تفنگم دادن؟ ـ تاحالا عراقی کشتی؟ چندتا؟ ـ زورت بهشون می‌رسه؟ منم در حالی که از خوشمزگیش کیف می‌کردم، براش قصه‌های الکی تعریف می‌کردم. رسیدیم ترمینال. خوشبختانه بلیط برای همون روز پیدا کردم. بابا که معلوم بود دلخوره، خیلی سخت دل کند. من فکر می‌کنم بابا از مامان عاطفی‌تره، ولی همیشه سعی می‌کنه این رو پنهون کنه. بالاخره برگشتم کرمانشاه. شب دیروقت رسیدم. اما با سورای خودم رو رسوندم اسلام‌آباد. مستقیم رفتم محل اسکان رزمنده‌ها تو اسلام‌آباد غرب. بعد از قضیه کمین قلاجه، فرمانده‌ها تأکید کرده بودن شب تو جاده‌های بین شهری نزدیک مرزها تردد نکنیم. صبح زود بعد از نماز، بدون خوردن صبحونه راه افتادم سمت قلاجه. حدود ساعت ۱۰ بود که رسیدم مقر تیپ ذوالفقار. مقر تیپ اول، گردنه قلاجه، سمت راست جاده بود. داخل یه شیار، زیر درخت‌ها، هر واحدی به نسبت تعداد نفراتی که داشت چادر زده بود. واحد ۱۰۷ هم که ۱۵ نفر نیرو داشت، یه چادر تقریباً وسط قرارگاه زده بود. تو کل مسیر برگشت، فقط به لحظه دیدن متقیان فکر می‌کردم. این‌که چی بگم تا قانعش کنم. چون تازه فرمانده ما شده بود و با اخلاقش اصلاً آشنا نبودم... (ادامه دارد...) کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی ⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبح بخیر هنوز روز دختر حساب میشه؟ سلام دخترا روزتون مبارک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام شب همگی بخیر نایب الزیاره مخاطبان کانال قدمگاه شهدا و دروازه ایثار خوزستان دوکوهه هستم یک عذرخواهی بابت تاخیر در قسمت امشب داستان مستند حلال بفرمایید. @softzero
قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود. از سر جاده آسفالت تا جلو چادر ما حدود ده دقیقه پیاده راه بود. در مسیر هم تا دژبانی، کسی نبود. بعد از دژبانی، اول چادر بچه‌های توپخونه بود، بعد بچه‌های زرهی، بعدش ستاد تیپ و تدارکات. چند قدم بعد از تدارکات، سمت راست چادر ما بود. تقریباً روبه‌روی ما هم چادرهای ضدزره بود که قبلاً متقیان اونجا مستقر بود. تمام این مسیر رو با دلهره و دلشوره اومدم. چشم‌تون روز بد نبینه... متقیان نشسته بود تو چادر. یه یاالله و سلام بلند گفتم و رفتم داخل. خواستم مثلاً اعتماد به نفسم رو نشون بدم. اما تا منو دید، انگار کارد می‌زدی خونش درنمیومد. مثل اینکه بعثی دیده باشه. گفت: به به، برادر بسیجی خوش اومدی! (نمیدونم چرا هرکی میخواد بهمون گیر بده، میگه برادر بسیجی!) بفرمایید، ولی فکر کنم چادرو اشتباه اومدی. شما باید می‌رفتی کارگزینی! یا خدا... از همون اول شمشیر رو از رو بسته بود! ماه اول فرماندهی‌ش بود. یه بچه‌ی ۱۷ ساله‌ی چموش رو گذاشته بودن سر کارش... ادامه داد: کجا بودی؟ مگه نگفتم آماده باشه؟ سه روزه غیبت زده. گفتم: نه برادر! دو روز و نیم هم نشد، نصف روز هم مرخصی داشتم. کلاً دو روز! بنده خدا از این حاضرجوابی من عصبی‌تر شد. فرصت ندادم حرف بزنه. بدون معطلی، کل ماجرا رو با آب و تاب تعریف کردم. با خودم گفتم وقتی بفهمه مامانم واقعاً مریض بوده و بستری شده، کوتاه میاد... ولی مثل اینکه این بشر اصل عضو به نام قلب نداره! هیچ تحت تاثیر کلام شیوا و احساساتی من قرار نگرفت. اشتباه کرده بودم. با خودم گفتم کارت ساخته برادر بسیجی! خیلی محکم و جدی با یه خشم کنترل شده گفت: من بسیجی سرخود و سرکش نمی‌خوام. برو کارگزینی خودتو معرفی کن. فکر کردی چون بسیجی هستی، هرکاری دلت خواست میتونی بکنی؟ نه پسرجان! اینجا جبهه‌س. اول باید یاد بگیری حرف گوش بدی. اینجا خونه‌ی خاله نیست که هر وقت عشقت کشید بیای یا بری. اینجا جنگه! برو اخوی، خدا روزیتو جای دیگه بده. عدم نیازت رو فرستادم. برو کارگزینی تسویه کن. خدا رو هم شکر کن نفرستادم دفتر قضایی! خشکم زده بود... اصلاً فکرشو نمی‌کردم. ولی راست می‌گفت. راحت می‌تونست به خاطر آمادباش، معرفیم کنه دفتر قضایی... ولی اینطوری نمیشد. باید یه کاری می‌کردم. قضیه جدی بود. تسویه که اصلاً راه نداشت. تازه اگر تصفیه نباشه! باید یه واسطه پیدا می‌کردم. هیشکی بهتر از یه بزرگتر که بتونه ریش گرو بذاره و متقیان هم حرفشو بخونه نبود. رفتم سراغ عباس بشر. یه جورایی بزرگ واحد بود. همه براش احترام قائل بودن. مربی هدایت آتش هم بود. از نظر سنی هم یه ده، پونزده سالی از ما بزرگ‌تر بود. یه جورایی بچه‌محل قدیم ما هم بود. از طرفی سر جریان یادگیری تخته طرح تیر هم از من خوشش اومده بود. خودی نشون داده بودم. به سبک قائم‌مقام فراهانی، اون رو یاد گرفته بودم. ریاضیم خوب بود. برای همین خیلی زود کار با تخت طرح تیر و پلاتین برد رو یاد گرفتم. فکر کردم حتماً وساطت می‌کنه. ولی این کافی نبود. برای محکم‌کاری رفتم پیش علی ابراهیمی. اونم چند سالی از من بزرگتر بود. فکر کنم ۲۴ یا ۲۵ سالش بود. با متقیان هم سن و سال و رفیق بودن. عشق عکاسی بود. یه دوربین ۱۳۵ زنیت روسی داشت. همیشه یکی دو حلقه فیلم ۳۶تایی هم زاپاس همراش بود. از هرکسی پا می‌داد عکس می‌گرفت. با همه رفاقت داشت. حرفش خریدار داشت، هم تو واحد خودمون، هم تو تیپ. به واسطه همون عکاسی، همه می‌شناختنش. میتونم بگم اون سال‌ها هر کی تو تیپ ذوالفقار بود، علی ابراهیمی حداقل یه عکس ازش گرفته بود. سرتون رو درد نیارم... با وساطت این دوتا بزرگوار و یکی دو نفر دیگه، بعد از چند روز دربدری و کارتن‌خوابی، بالاخره متقیان با چند تا شرط خیلی سفت و سخت از سر تقصیرم گذشت. شرطاشو بگم حال کنید: مثلاً حتی یه وعده صبحگاه غیبت کنی، اخراجی! یا چند روز باید بابت تنبیه شهردار بشی. (یعنی همه کارهای نظافت، گرفتن غذا، انداختن سفره، جمع کردنش و شستن ظرف‌ها.) شهرداری تو جبهه نوبتی بود. البته بعضی کار درست‌ها اعتقادی به نوبت نداشتن و هر وقت بودن، بی‌ریا تو همه کارها کمک می‌کردن. تا یادم نرفته اینم بگم: من اصولاً با ظرف شستن مشکل داشتم. بابت همین موضوع با چون شیفت شهرداریمون یکی بود، همیشه گیس و گیس‌کشی داشتیم. چه می‌دونستم شهید میشه... وگرنه بخدا غیر از ظرف‌ها، همه لباساشم می‌شستم! نمیدونم چرا ما آدما اینطوری هستیم. تا کنار هم هستیم، قدر نمی‌دونیم! متقیان دست گذاشته بود رو دوتا از نقطه‌ضعفای من. البته فکر کنم از داخل کسی بهش نخ داده بود. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero