eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام و عرض ادب نائب الزیاره همه عزیزان در حرم حضرت دانیال نبی هستیم. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام امشب یه جای خاصم برای مخاطبان کانال یه خبر ویژه دارم اگر نت یاری کنه مثل حرم حضرت دانیال نبی علیه السلام فیلم کوتاه میفرستم . شاید ادامه داستان را کمی دیرتر فرستادم اما دلخور نشید بجاش یه پست خاص دارم که میدونم همه باهاش کیف میکنند و حالشون خوب میشه. پس تا لحظه اتصال دلها و نت خدانگهدار @saeed313safa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بر همراهان گرامی شب جمعه به نیابت از همه شما عاشقان ارباب بی کفن حرم ابا عبدالله مشرف شدم کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
سلام شب بخیر دیشب اشتباها پارت ۲ بخش دوم بارگذاری شده امشب هر دو پارت را باهم ارسال کردم شب خوبی داشته باشید @saeed313safa 👇👇
قسمت سختِ ماجرا تازه شروع شده بود. از سر جاده آسفالت تا جلو چادر ما حدود ده دقیقه پیاده راه بود. در مسیر هم تا دژبانی، کسی نبود. بعد از دژبانی، اول چادر بچه‌های توپخونه بود، بعد بچه‌های زرهی، بعدش ستاد تیپ و تدارکات. چند قدم بعد از تدارکات، سمت راست چادر ما بود. تقریباً روبه‌روی ما هم چادرهای ضدزره بود که قبلاً متقیان اونجا مستقر بود. تمام این مسیر رو با دلهره و دلشوره اومدم. چشم‌تون روز بد نبینه... متقیان نشسته بود تو چادر. یه یاالله و سلام بلند گفتم و رفتم داخل. خواستم مثلاً اعتماد به نفسم رو نشون بدم. اما تا منو دید، انگار کارد می‌زدی خونش درنمیومد. مثل اینکه بعثی دیده باشه. گفت: به به، برادر بسیجی خوش اومدی! (نمیدونم چرا هرکی میخواد بهمون گیر بده، میگه برادر بسیجی!) بفرمایید، ولی فکر کنم چادرو اشتباه اومدی. شما باید می‌رفتی کارگزینی! یا خدا... از همون اول شمشیر رو از رو بسته بود! ماه اول فرماندهی‌ش بود. یه بچه‌ی ۱۷ ساله‌ی چموش، گذاشته بودش سر کار... ادامه داد: کجا بودی؟ مگه نگفتم آماده باشه؟ سه روزه غیبت زده. گفتم: نه برادر! دو روز و نیم هم نشد، نصف روز هم مرخصی داشتم. کلاً دو روز! بنده خدا از این حاضرجوابی من عصبی‌تر شد. فرصت ندادم حرف بزنه. بدون معطلی، کل ماجرا رو با آب و تاب تعریف کردم. با خودم گفتم وقتی بفهمه مامانم واقعاً مریض بوده و بستری شده، کوتاه میاد... ولی مثل اینکه این بشر اصلا عضوی به نام قلب در سینه نداره! هیچ تحت تاثیر کلام شیوا و احساسی من قرار نگرفت. اشتباه کرده بودم. با خودم گفتم کارت ساخته برادر بسیجی! خیلی محکم و جدی با یه خشم کنترل شده گفت: من بسیجی سرخود و سرکش نمی‌خوام. برو کارگزینی خودتو معرفی کن. فکر کردی چون بسیجی هستی، هرکاری دلت خواست میتونی بکنی؟ نه پسرجان! اینجا جبهه‌س. اول باید یاد بگیری حرف گوش بدی. اینجا خونه‌ی خاله نیست که هر وقت عشقت کشید بیای یا بری. اینجا جنگه! برو اخوی، خدا روزیتو جای دیگه بده. عدم نیازت رو فرستادم. برو کارگزینی تسویه کن. خدا رو هم شکر کن نفرستادم دفتر قضایی! خشکم زده بود... اصلاً فکرشو نمی‌کردم. ولی راست می‌گفت. راحت می‌تونست به خاطر آمادباش، معرفیم کنه دفتر قضایی... اینطوری نمیشد. باید یه کاری می‌کردم. قضیه جدی بود. تسویه که اصلاً راه نداشت. تازه اگر تصفیه نباشه! باید یه واسطه پیدا می‌کردم. هیشکی بهتر از یه بزرگتر که بتونه ریش گرو بذاره و متقیان هم حرفشو بخونه نبود. رفتم سراغ عباس بشر. یه جورایی بزرگ واحد بود. همه براش احترام قائل بودن. مربی هدایت آتش هم بود. از نظر سنی هم یه ده، پونزده سالی از ما بزرگ‌تر بود. یه جورایی بچه‌محل قدیم ما هم بود. از طرفی سر جریان یادگیری تخته طرح تیر هم از من خوشش اومده بود. خودی نشون داده بودم. به سبک قائم‌مقام فراهانی، اون رو یاد گرفته بودم. ریاضیم خوب بود. برای همین خیلی زود کار با تخت طرح تیر و پلاتین برد رو یاد گرفتم. فکر کردم حتماً وساطت می‌کنه. ولی این کافی نبود. برای محکم‌کاری رفتم پیش علی ابراهیمی. اونم چند سالی از من بزرگتر بود. فکر کنم ۲۴ یا ۲۵ سالش بود. با متقیان هم سن و سال و رفیق بودن. عشق عکاسی بود. یه دوربین ۱۳۵ زنیت روسی داشت. همیشه یکی دو حلقه فیلم ۳۶تایی هم زاپاس همراش بود. از هرکسی پا می‌داد عکس می‌گرفت. با همه رفاقت داشت. حرفش خریدار داشت، هم تو واحد خودمون، هم تو تیپ. به واسطه همون عکاسی، همه می‌شناختنش. میتونم بگم اون سال‌ها هر کی تو تیپ ذوالفقار بود، علی ابراهیمی حداقل یه عکس ازش گرفته بود. سرتون رو درد نیارم... با وساطت این دوتا بزرگوار و یکی دو نفر دیگه، بعد از چند روز دربدری و کارتن‌خوابی، بالاخره متقیان با چند تا شرط خیلی سفت و سخت از سر تقصیرم گذشت. شرطاشو بگم حال کنید: مثلاً حتی یه وعده صبحگاه غیبت کنی، اخراجی! یا چند روز باید بابت تنبیه شهردار بشی. (یعنی همه کارهای نظافت، گرفتن غذا، انداختن سفره، جمع کردنش و شستن ظرف‌ها.) شهرداری تو جبهه نوبتی بود. البته بعضی کار درست‌ها اعتقادی به نوبت نداشتن و هر وقت بودن، بی‌ریا تو همه کارها کمک می‌کردن. تا یادم نرفته اینم بگم: من اصولاً با ظرف شستن مشکل داشتم. بابت همین موضوع با چون شیفت شهرداریمون یکی بود، همیشه گیس و گیس‌کشی داشتیم. چه می‌دونستم شهید میشه... وگرنه بخدا غیر از ظرف‌ها، همه لباساشم می‌شستم! نمیدونم چرا ما آدما اینطوری هستیم. تا کنار هم هستیم، قدر نمی‌دونیم! متقیان دست گذاشته بود رو دوتا از نقطه‌ضعفای من. البته فکر کنم از داخل کسی بهش نخ داده بود. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
وگرنه از کجا می‌دونست که من صبحگاه می‌پیچونم و تو شهرداری هم بچه‌زرنگ‌بازی درمیارم؟ (البته فقط تو بخش ظرف شستن!) دیگه راهی نبود. قبول کردم. تا بتونم بمونم تو واحد ۱۰۷ (مینی‌کاتیوشا) و برچسب عنصر نامطلوب هم، تو پرونده و پیشونیم نخوره! ولی اون زمان معتقد بودم ارزشش رو داشت . واقعیت اینه که آدم بدی نبود. من بد موقع خوردم به تورش. رفیق همرزم و همشهریش، محمدتقی (هر دو اهل کاشان بودن)، تو کمین قلاجه شهید شده بود. حالا علی‌رغم میل باطنیش(اهل گرفتن مسولیت نبود)، شده بود جایگزین رفیق شهیدش. این وسط، یه بچه‌ی چموش جنوب شهری هم خورده بود به پستش. حق داشت. باید به قول ما تهرونی‌ها ـ "میخش رو محکم می‌کوبید". و "گرنه سنگ رو سنگ بند نمی‌شد". بنده خدا فرمانده بود دیگه! ولی خدایی منم حق داشتم. بقول دوستان ننه‌م( همون مامان) مریض بود دیگه! این شد مقدمه‌ی چپ افتادن با من. البته من اینطور فکر می‌کردم. وگرنه بنده خدا ذاتاً آدم آروم و مأخوذ به حیایی بود. حالا فرمانده شده بود و باید برای کنترل و فرماندهی واحد کمی جدی برخورد می‌کرد. مخصوصاً که بیشتر نیروها بسیجی بودن. معمولاً هم بسیجی‌ها، مخصوصاً جوون‌ترها، اولش فکر می‌کردن چون داوطلب اومدن جبهه، قانون مانونی در کار نیست. حالا که فکرش میکنم چی کشیدن فرمانده ها از دست ما؟! نخبه ای بودیم برا خودمون! تو فکر این حرفا بودم که یکی دیگه از بچه‌های واحدمون صدا کرد: آهای داداش، کجایی؟ نیستی!نمی‌خوای بری موضعه قبضه؟ نمیدونم چقدر بود کنار آتیش، بغل چادر، خیره شده بودم به شعله‌های آتیش. گفتم: ها... آهان... چرا چرا! حواسم رفت یه جای دیگه. بنده خدا هم با یه حالتی که یعنی مشنگی، گفت: لازم نبود بگی، معلوم بود رفتی تو هپروت!چون به سابقت نمیه خوره ملکوتی باشی! این یکی رو الان حسش نبود جواب بدم. گذاشتم برای بعد و گفتم: دارم برات، فعلا! فی امان الله! (یعنی بعداً حالتو می‌گیرم!) باید می‌رفتم محل استقرار قبضه ۱۰۷، که نزدیک سه‌راه پنجوین بود. یه جورایی مقر متقیان هم بود. نه خیلی به خط اول نزدیک بود، نه خیلی دور. اگر اشتباه نکنم، تا خاکریز دشت پنجوین دو سه کیلومتر فاصله داشت. پ ن۱: (مرداد ۱۳۶۲، بعد از عملیات والفجر ۳، یک روز جمعه، گروهک‌های ضد انقلاب در مسیر اسلام‌آباد غرب به ایلام کمین زدند و تعدادی از نیروهای لشگر ما و چند واحد دیگر رو شهید و مجروح کردند. در این حادثه، محسن نورانی، محمدتقی پکوک، هادی کرمیان و چند نفر دیگه از تیپ ذوالفقار...). پ ن۲: شهر پنجوین از شهرهای شمال شرق عراق حدودا روبروی شهرمریوان است که در عملیات والفجر ۴ فتح شد. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
سروران گرامی امروز بین الحرمین نایب الزیاره بودیم خدا قسمت هرکس مشتاق هست بکند آمین @softzero
سلام شب بخیر همراهان گرامی متشکر از صبوری شما مطلع هستید که راوی جان سفر هستند و به دلیل سختی مسیر و ضعف نت نتونستن قسمتها رو برسونند در اولین فرصت داستان ادامه داده میشود سپاس از همراهی شما
«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟» حافظ بلافاصله شال و کلاه کردم. رفتم سر جاده که از کنار مقر تیپ رد میشد. با یکی از ماشین‌های عبوری رفتم سمت سه راهی پنجوین.... راه زیادی نبود؛ با ماشین فکر می‌کنم یک ربع بیشتر طول نمی‌کشید، اما توی همون یک ربع، انواع سناریوها را در ذهنم مرور کردم... لحظه‌ها با سرعت می‌گذشت. من به لحظه‌ی رودر رویی با متقیان نزدیک‌تر می‌شدم. دوست نداشتم این ماشین به مقصد برسه، اصلاً در شرایط کل‌کل با متقیان نبودم، ولی چاره‌ای نداشتم. این‌بار اگر اخراجم می‌کرد، کارم تموم بود. (در جبهه، اگر کسی از واحدی اخراج می‌شد، معمولاً باید کلاً دیگه می‌رفت و قید جبهه رو میزد ، برای برگشت، کارش خیلی سخت می‌شد. به قول بچه‌های کارگزینی، می‌شد "عنصر نامطلوب"، و من این را می‌دانستم.) راستش خودم هم جای متقیان بودم یه همچین نیرویی را یک دقیقه هم نگه نمیداشتم،کلا اگر بخوام رو راست باشم حق با اون بود. از اقبال بلند من، ، فرمانده تیپ هم اون‌جا بود و متقیان، به احترام سید،به من گیر نداد... (نمیدونم ولی اینطوری فکر کردم)یا شاید هم چون در طول عملیات تا وقتی پای قبضه بودم کم نذاشتم و خوب کار کرده بودم،(تو ماموریت *بمو هم خدایی کم نذاشتم و اصلا اهل زیرآبی رفتن نبودم ) شاید هم جریان قله را بهش گفته بودند و رعایت حالم را کرده. و اصلاً شاید اهل دک‌دک کردن با یه بچه چموش نبود... من بی‌خودی ازش برای خودم غول ساخته بودم! بهر دلیلی بود ظاهرا از تقصیرم گذشته بود. با یه سلام و احوال‌پرسی خیلی معمولی و قیافه‌ی که نتونستم بفهمم تهش چی بود ! مشکل بین ما حل شد. یه آتش با جعبه های خالی مهمات بپا کرده بودن و کتری چای هم بغلش، دو تایی کنارش نشسته بودن .از بچه های قبضه هم هیچ کسی نبود.نفهمیدم کجا رفتن، همون بغلشون یه جعبه برگردونم نشستم.سرمای هوا یواش یواش داشت رنگ و بوی زمستان میگرفت.و تو اون شرایط آتیش و چایی میچسبید ولی اصلا روشُ نداشتم بخوام یه چایی بریزم. متقیان یه نگاهی بهم کرد و گفت چای آماده س میخوری؟ با سرم یه حرکتی کردم ،یعنی مثلا خجالت کشیدم و این چکاریه و لطف دارید ممنونم بریز بخوریم! فضا بنظرم خیلی سنگین بود بعد یک هفته رفتن بی خبر، برگشتم چی داشتم بگم .. حاجی کابلی خیلی عادی پرسید: – «برادر صفری، چه خبر؟ شنیدم دیشب اون بالا خبرهایی بود...!» ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero