#صعود_از_قله
#فصل۴_بخش۲_پارت۲
#سیلی_از_باد
دیدی وقتی داری با این آجر چوبی ها بازی میکنی یکدفعه با یک حرکت که فکر میکنی حساب شده ست همش میرزه بجای گریه و زاری که آی دیوارم ریخت خودت و هم بازی هات همه جیغ میکشید و شادی میکنید
دقیقا اون لحظه کنار آتیش حس من همین بود
دیوار داشته هام ریخت ولی حالم خوب بود.
متقیان، بیصدا بلند شد. چیزی نگفت. نه عذرخواهی خواست، نه سرزنش کرد.
رفت سمت قبضه و خودش را مشغول کرد. انگار او هم بخشی از دیوارهای وجودش ریخته بود ...
منطقه تقریبا آروم شده بود دو طرف نبرد در جای خود ساکن و ساکت شده بودند یعنی به شرایط فعلی رضایت دادند.
گه گاهی در دور و بر صدای انفجار میاومد ولی از نظر ما خیلی جدی نبود و طوری نبود که مانع افکار و خیالت من بشه
با خودم گفتم:
خیلی ریزی،تا بزرک شدن کار داری،کو تا این حرفها رو بفهمی
ولی از یه چیز مطمئن بودم: راهی که شروع کرده بودم، راه درستی بود...
زمانی که هنوز جبهه نیامده بودم گاهی بعضی از همکلاسی ها که از جبهه برمیگشتند به درخواست دوستان سر کلاس از خاطرات خود میگفتند و یه چیز مشترک که در همه اونها دیده میشد تغییر اخلاق و رفتارشان بود.
برخی که انگار ۱۸۰ درجه تعییر مسیر دادند
کسایی که تا قبل از جبهه شیطنتهای نگفتی داشتند بکل سربراه و آروم شده بودند ...
داشتم میفهمیدم نه اینکه بفهمم نه داشتم می فهمیدم هنوز هیچی نمی فهمم
و بقول استاد درس تعلیمات دینی مرحوم #آستانه که از مولوی نقل میکرد
* هر که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند *
گمونم دو پله از فرمایش مولانا را رو طی کردم!
حالا دیگه حس میکردم خیلی چیزا هست که نمیدونم و برای دونست باید زحمت بکشم بقول قدیمی ها باید دود چراغ بخورم که اینجا یعنی جبهه باید دود انفجار خورد چرا ما آدما اینطوری هستیم دیر میفهمیم که هیچی نمیفهمیم...
مسئولیت سنگینی برای همیشه به گردنم افتاده...؛
وزش بادِ سرد پاییزی و تماسش با صورت خیس از اشکم... #سیلی_باد بود روی گونه هایم شاید میخواست از خواب بیدارم کنه و چشمای غرق اشکم را بینا کنه و شاید میخواست بقول سهراب سپهری بگوید
«چشمها را باید شست / جور دیگر باید دید»
ناخودآگاه حس کردم متقیان چقدر شبیه یه آشنا شده آره یکه دفعه یاد #محمدتقی_پکوک(فرمانده شهیدم)افتادم...
محبت عجیبی در نگاهش دیدم، مثل اون روزی که پکوک وقتی دید سر ظهر تو گرما زیر پتو * پلنگی ، روی بالاکن ساختمون دو کوهه خوابیدم براشفته و پدرانه سرم فریاد زد...
حالا هم حس کردم متقیان همون قدر پدرانه نگران من بود و هست...
(عادت داشتم برای خواب حتما باید یه رو انداز میکشیدم روم حتی یه انگشتم اگر بیرون بود خوابم نمیبرد...)
-----------
*پتوی با نقش پلنگ که اون روزها بهترین جنس پتو بود و بین رزمندها معروف بود به پلنگی معمولا هم رنگ زرد و قهوه ای بود
پایان فصل ۴
#صعود_از_قله
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
نظر جانباز عزیز، ذالفقار ملکان: سلام... جان خیلی هم خوبه.هر چه همه فهم وساده باشد بیشتر به دل مینشیند و خواننده به صداقت روایت بیشتر اطمینان حاصل میکند.
موفق باشید.
#صعود_از_قله
#فصل_پنجم
#بخش_اول
#اعزام_مجدد
اواخر فروردین ۱۳۶۲، رادیو و تلویزیون مارش عملیات پخش میکرد.
در جبهههای جنوب، تو منطقه فکه، عملیاتی شده بود به نام والفجر ۱.
اواسط اسفند ۱۳۶۱ از کردستان برگشته بودم و بعد از تعطیلات نوروز، دوباره رفته بودم مدرسه...
با بروبچههایی که اهل جنگ و جبهه بودند، دور هم جمع شده بودیم. صحبت عملیات جدید شد. همونجا قرار گذاشتیم بعد از زنگ آخر، بریم سپاه شهرری، که نرسیده به چهارراه شهید رجایی بود، ببینیم اعزام دارند یا نه.
صحبت از خاطرات جبهه، بهترین لحظات مدرسه بود؛ یه جورایی همه دلتنگ منطقه شده بودیم. با اینکه در سردترین فصل سال، کردستان بودم، اما گرمای حضور در واحد گشت و کمین، بیمارستان بوکان، و گلتپه حسابی هواییم کرده بود.
پیرمرد باصفای پایگاه تأمین بیمارستان، که اشکالات نماز بچهها رو میگرفت... شبهای کمین اطراف پل میاندوآب، با همه سوز و سرمای شدیدش... نمازخانه گلتپه و کشتیهای بعد از نماز... گشت در دشت پوشیده از برف جاده بوکان-سقز... حتی درگیری با منافقین در بهمنماه و شجاعت بینظیر نیروهای سپاه و ژاندارمری و شکست سنگین دشمن... همه اینها حسابی دلتنگم کرده بود.
یاد سعید افراسیابی، داوود شصتی، شهید رنجبر، و میرزایی، فرمانده رشید و خوشاخلاق و خوشهیکل و مدبر گلتپه، هنوز برام کهنه نشده بود...
دلم هوای جنگ نه، دلم هوای رفقا و رزمندهها و سنگرها رو کرده بود.
اون موقع هنوز آهنگران این نوحه رو نخوانده بود:
"سنگر خوب و قشنگی داشتیم"
ولی حسم همین بود؛ واقعاً سنگر خوب و قشنگی داشتیم!
زنگ آخر که خورد، ده دوازده نفری راه افتادیم سمت سپاه. فاصلهاش تا دبیرستان مدرس زیاد نبود.
بین راه یکی میگفت: «خدا کنه برسیم به عملیات!»
اون یکی میگفت: «حالا به تهش هم برسی، خوبه!»
داوود گفت: «میدونی ته عملیات چیه؟»
پرسیدم: «چیه؟» (تا اون موقع عملیات نرفته بودم.)
داوود جواب داد: «ته عملیات، پاتک دشمنه؛ آتیش تهیه، گلولهبارون، تانک، هواپیما و...»
گفتم: «خب، جنگه دیگه!»
گفت: «هنوز ندیدی! خیلی جنگه!»
دیگه رسیده بودیم جلوی سپاه؛ چه خبر بود! صد نفر، شاید هم بیشتر، صف کشیده بودند برای ثبتنام.
دیگه تصمیممون جدی شد. گفتیم حتماً میریم جنوب. وایسادیم تا نوبت رسید به ما.
وقتی مسئول اعزام نیرو داشت اسمامونو مینوشت، گفت:
«فردا ساعت ۷ صبح باید اینجا باشید. اسم گروهانتون...»
از یه بابت خیلی خوشحال بودم؛ این بار با داوود ذوالفقاربیگی باهم بودیم؛ چه شود!
داشتم برای بار دوم میرفتم جبهه؛ یعنی اعزام مجدد، اون هم با داوود!
بعد ثبتنام، هر کس رفت خونه خودش تا آماده حرکت بشه.
تو راه، صحنههایی که داوود از پاتک عراقیها تعریف کرده بود، هی تو ذهنم میچرخید.
پیش خودم میگفتم: «نکنه بترسم و خالی کنم؟ کردستان از این چیزا نداشت...»
وقتی رسیدم خونه، تلویزیون روشن بود؛ داشت جبهه فکه رو با مارش عملیات پخش میکرد.
گوینده با کلمات حماسی از دلاوری رزمندگان اسلام و مقام شهدا میگفت:
«به پیش ای هروان حسین! ای سربازان روحالله! ای رزمندگان روشنایی!
بتازید بر دل سیاه شیاطین و فرعونیان زمان!
این شما هستید که تاریخ، حسرت حضور بین شما را خواهد خورد.
پیش به سوی مقصد نهایی؛ کربلای حسین...»
و اون مارش زیبای عملیات، که دل آدم رو میبرد خط مقدم...
دیگه لازم نبود مثل دفعه اول، دزدکی برم!
خیلی راحت به مامان گفتم:
«من فردا دارم میرم جبهه.»
بنده خدا، تازه دو ماه نشده بود که نفس راحت میکشید و خیالش آسوده شده بود.
حالا باز، فیل ما یاد هندوستان که نه، جبهه کرده بود!
یه نگاه با تعجب و نگرانی بهم کرد و گفت:
«الان اونجا همه منتظر تو هستند؟ تو نری، کار جنگ لنگ میمونه؟!»
خندیدم و گفتم:
«مادر من، این چه حرفیه؟ کار جنگ لنگ ما بشه...؟!»
ننهام (همون مامانم، با لهجه خودمونی) که انگار پاس گل بهش داده باشم، زودی آماده زدن شوت گل شد. گفت:
«منم همینو میگم! آخه تو یه الف بچه، تو دست و پای اون همه رزمنده چیکار میخوای بکنی؟!
بشین درستو بخون، بذار فردا به درد این مردم بخوری! والله، فردا این مملکت دکتر و مهندس و معلم هم میخواد!»
گفتم:
«دست ننم ام درد نکنه! حالا ما شدیم یه الف بچه؟!»
بعد هم یه قیافه مثلاً ناراحت گرفتم و رفتم تا ساکم رو ببندم.
بابا معمولاً دیر میومد. چون خونه داخل پادگان بود و اونم مسئولیت پاسدارخونه پادگان باهاش بود، میموند پادگان برای سروسامون دادن به پاسدارخونه و برجکها و دژبانی.
علاقه عجیبی به شغلش داشت و جدی پیگیر کارش بود.
عصر، حدود ساعت پنج اومد.
مامان با یه اشاره، کشیدش یه گوشه که مثلاً من صداشو نشنوم...
تا زیرآب جبهه رفتن منو بزنه!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
✡ کاربر صهیونیستی در توئیتر X نوشته بود:
به دلیل آتشسوزی ها وضعیت اضطراری ملی در اسرائیل اعلام شده است برای سلامتی همهشون دعا کنیم.
*🔹 پاسخ جالب یک از کاربران* به درخواست دعا برای صهیونیستها نوشت:
*حتماً دعا میکنیم ، از آسمان بنزین بباره!*
*توئیتر X👇*
*https://x.com/Haqiqatjou/status/1917599646253306207?t=AGTb_7mNQQbJIHtwapXaSA&s=35*
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero