eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
در این تصویر شش نفره ۴ فرمانده دلیر از لشگر ۲۷ محمد رسول الله صلوات الله علیه و اله السلام حضور دارند از راست به چپ سردار جانباز حاج عباس برقی مسئول ستاد تیپ ذالفقار سردار شهید محسن نورانی فرمانده تیپ ذالفقار سردار شهید محمد ابراهیم همت فرمانده لشگر سردار شهید محمد تقی پکوک فرمانده واحد ۱۰۷ و توپخانه لشگر سردارشهید اکبر زجاجی جانشین لشگر نفر ششم را نمیشناسم شادی ارواح طیبه شهدا و امام رحمت الله علیه صلوات کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آیا و در آستانه جنگ جدید هستند؟! (اردیبهشت ۱۴۰۴ / مه ۲۰۲۵) 🔻 طی هفته گذشته، منابع هندی از نامه‌ داخلی ارتش هند پرده برداشتند که حاکی از آماده‌باش نظامی گسترده در مرز کشمیر است. این نامه، به تیتر رسانه‌های منطقه تبدیل شده و گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال یک عملیات محدود علیه مواضع پاکستان را داغ کرده است. 🔻 پاکستان اما فعلاً دست پایین گرفته؛ مقامات اسلام‌آباد اعلام کردند: «ما به دنبال کاهش تنش هستیم، اما آماده پاسخ کوبنده به هرگونه ماجراجویی خواهیم بود.» 🔻 ردپای آمریکا و اسرائیل؟ آمریکا اخیراً قرارداد فروش پهپادهای شناسایی به هند را نهایی کرده و از دهلی‌نو حمایت کرده تا فشار بیشتری بر چین و پاکستان بیاورد. اسرائیل نیز سامانه‌های جدید ضدپهپاد را به هند تحویل داده که گفته می‌شود برای مقابله با حملات احتمالی شبه‌نظامیان در کشمیر است. 🔻 کارشناسان می‌گویند: هند در حال بهره‌برداری از حمایت غرب و اسرائیل است تا پاکستان را در تنگنا قرار دهد. پاکستان به دلیل بحران اقتصادی و فشار چین و عربستان، تمایل به جنگ ندارد. ❗ اما هشدار داده شده: «اگر درگیری موشکی یا حمله پهپادی آغاز شود، شعله جنگ منطقه‌ای شعله‌ور خواهد شد.» ✍️ منتظر باشید... اوضاع در مرزهای کشمیر هر لحظه می‌تواند تغییر کند! کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️‌زخمی که انگلیس خبیث از سال ۱۹۴۷ به شبه قاره زد و عوارض آن هنوز ادامه دارد کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى🤲 الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى الصِّدّیقِ الشَّهیدِ✨ صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِک ‌ نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند ‌ 💐 میلاد خجسته هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت،  امام رضا علیه (ع) مبارک باد. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زیاد سخت نبود حدس زدن حرفاش! گوش تیز کردم ببینم چی می‌گه، ولی خیلی یواش صحبت می‌کرد... فقط شنیدم بابام گفت: «نمی‌شه که! می‌خوای بزنم پاشو بشکونم تا چند ماه زمین‌گیر بشه؟ خب بعدش چی؟ بچه که نیست، این همه مردم دارن می‌رن مگه من نرفتم؟!» (خودش هم یکی دو باری برای کارهای تخصصی مخابرات ارتش آبادان رفته بود و گاهی هم از شرایط آبادان، بخصوص در زمان محاصره، خاطراتی تعریف کرده بود.) همین قدر کافی بود! حال کردم با بابام! یاد اون روزی افتادم که بار اول یواشکی خواستم برم جبهه، ما رو بردن پادگان امام حسین (ع) برای آموزش... همون شب اول، بابا اومد دم در پادگان ملاقاتم... بلندگو اعلام کرد: «برادر ... درب جبهه ملاقات.» (درب جبهه اصطلاحاً درب پادگان را می‌گفتند.) حدسش زیاد سخت نبود، مطمئن بودم بابا اومده دنبالم، ولی وقتی رسیدم درب پادگان، بابا اصلاً نگفت جمع کن بریم خونه، خیلی آروم، بدون تحکم گفت: «جایی که می‌خوای بری، بچه‌بازی نیست. والیبال و فوتبال هم نیست که خراب کردی، من دوتا داد بزنم، تمام... اونجا جنگه، مسئله مرگ و زندگیه، شایدم اسیر بشی یا دست و پات قطع بشه، یه عمر زمین‌گیر بشی... خوب فکراتو بکن... اگه مردش هستی برو، بالاخره از این مملکت باید دفاع کرد. ولی من می‌گم با حساب و کتاب برو! نری یه وقت...» ادامه نداد! با حرفای بابام خیلی حال کردم! احساس کردم قبول داره بزرگ شدم. خب، این خیلی حال می‌داد. تا دو روز قبل، برا یک لقمه کمتر یا بیشتر غذا نق می‌زدم، حالا... نه دیگه، مثل اینکه می‌خواست بگه مرد باش! امروز، با این حرفی که به مامان زد، بار دوم بود بهم حال می‌داد. ننه‌ام وقتی از اتاق اومد بیرون، چشماش دوتا کاسه خون بود، مثل اینکه خیلی گریه کرده بود. ترجیح دادم حالا که موضوع حل و فصل شده، حرفی نزنم. بعد از نماز مغرب و عشا، من و بابا رفتیم زمین بالای محوطه مجتمع، والیبال بازی کنیم. اکثر مردای مجتمع غروب‌ها اونجا پاتوقشون بود؛ گاهی والیبال و گاهی فوتبال گل کوچیک... تو مسیر که خیلی هم کوتاه بود، بابا در حالی که مثلاً به من نگاه نمی‌کرد، گفت: «خب، به‌سلامتی دوباره راهی شدی! مثل اینکه اونجا بیشتر خوش می‌گذره؟!» خیلی محتاط گفت: «چه خوشی پدر جان! نشنیدی امروز تلویزیون مارش عملیات می‌زد؟ ظهری که از مدرسه می‌اومدیم، رفتیم سپاه، گفتن نیرو احتیاجه، ما هم ثبت‌نام کردیم...ببخشید، مگه آدم خل باشه رختخواب گرم و نرم و غذای ننه رو ول کنه، بره تو کوه و بیابون وسط مار و مور با اون غذاهای هفته‌بیجار زندگی کنه... نه والله، اصلاً اینطور نیست. ولی اگه شما بگی نرو، نمی‌رم...» بابا یه ته‌خنده‌ای کرد و گفت: ـ آره، جون خاله‌ت! دیدم سر شوخی باز شد، خندیدم گفتم: ـ ولی اینطور وقتا می‌گن جون عمه‌ت! دیگه رسیدیم زمین بالا، ولی بابا کوتاه نیومد.یه نگاهی کرد و گفت: ـ دفعه آخرت باشه از عمه خرج می‌کنی! گفتم: ـ چشم، ولی خاله رسم نیستا! یک دو ساعتی نوبتی بازی کردیم و برای شام،خسته و هلاک برگشتیم خونه. مامان که معلوم بود اصلاً حال خوبی نداره،همین که دیدم گفت: ـ لااقل این شب آخری می‌موندی خونه، کمک دست من بودی! پیش خودم گفتم: خوب،خدا رو شکر،مامان هم حله. با صدای بلند و کمی شیطنت گفتم: ـ ای قربون ننه‌م برم که کمک دست می‌خواد! ننه‌جان، تو یه تنه به ۱۰۰ نفر شام می‌دی، من دست و پا چلفتی به چکارت میام؟ مگه نگفتی یه الف بچه‌م...؟! بابا هم اومد تو حرف ما و گفت: ـ موندم اینو چرا اصلاً جبهه راه می‌دن! نه یک پاس آبشار می‌تونه بده، نه یه آبشار بلده، نه سرویسش به درد می‌خوره! به چه دردی می‌خوره، نمی‌دونم! یعنی هرچه تو زمین سرم داد و بیداد کرده بود، کم بود، ادامه‌شو اومد. این برنامه همیشگی بابا تو بازی و بعد از بازی؛ فوتبال و والیبال فرق نمی‌کرد. اگر تو تیم بابا بودم، همین بود؛ خودش تو سه‌تا ورزش حرف نداشت (والیبال و فوتبال و پینگ‌پنگ) اگر هم تو تیم مقابل بودم، تنها دلیل شکست اون من بودم! ننه شام خوشمزه‌ای درست کرده بود؛ یه جورایی شام آخر... شام خوردیم و خیلی زود خوابیدم. فقط قبل از خواب، یه بار دیگه ساکم رو وارسی کردم که چیزی کم نذاشته باشم. صبح بعد از نماز، بابا چون می‌خواست بره سر کار، همون موقع با من خداحافظی کرد. ننه‌م گفت: ـ آقا، این بچه می‌خواد بره جبهه، یعنی نمی‌خوای برسونیش؟ بابا بلند زد زیر خنده. تعجب کردم از اون خنده... ننه‌ گفت: ـ به چی می‌خندی؟ بابا گفت: ـ زن حسابی، مگه ماشین منو می‌ذارن بره جبهه؟! این‌بار من بودم که زدم زیر خنده. بنده خدا ننه‌م شاکی شد، گفت: ـ منو دست انداختی؟ آره دیگه، پدر و پسر بعد یه عمر خون دل خوردن باید منو دست بندازید! آقاپسر، همینطوری قد نکشیدی، نگاه کن این موهام از دست تو سفید شده، حالا با باباجانت به من بخندید! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
داستان مستند روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس فهرست فصلهای منتشر شده فصل اول فصل دوم فصل سوم فصل چهارم فصل پنجم درکانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆ما را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا