eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
من خیلی جدی گفتم: ـ ماشاالله ننه‌جان،شب عیدی حنا منا زدی که یه تار مو بی‌رنگ نداری، بنده خدا بابا چطور تحملت می‌کنه! بابام که دیرش شده بود، گفت: ـ خانم‌جان، بچه که نیست؛ تا شابدالعظیم هم ما بیشتر نمی‌تونیم ببریمش، اونم خودش بلده، دست و پاشم داره! مامان گفت: ـ نمی‌فهمی، مادر نیستی که بفهمی، این بچه‌ات هم مثل خودت نمی‌فهمه! گفتم: ـ ننه‌جان، چرا منو وارد دعوا می‌کنید؟ من فقط می‌خوام برم جبهه، این حرف و حدیثا به من مربوط نمی‌شه. لطفاً دعوای خانوادگی‌تون رو جای دیگه ببرید. منم برم یه دوش بگیرم، یه غسل شهادت بکنم تا صبحونه بخورم...!!! اوخ اوخ، چی گفتم! آخه این چی بود گفتم دم رفتنی؟ جگر ننه رو آتیش زدم! زیر چشمی یه نگاه به بابا و مامان کردم، دیدم این بار هر دو بهم ریختن. بابا سریع گفت: ـ خدا حافظ. از در زد بیرون. ولی مامان نشست گوشه‌ی حال، کنار در آشپزخونه، زد زیر گریه... خراب کرده بودم. باید درستش می‌کردم. رفتم بغل دستش نشستم، گفتم: ـ مامان، من غلط کردم، اصلاً حموم هم نمی‌رم، ببخشید... مامان که تو دلش آشوب شده بود، گفت: ـ مگه غیر اینه؟ همینه دیگه، حلوا که خیر نمی‌کنند! یا شهید میشی یا درب و داغون...! دیدم فایده نداره، بلند شدم رفتم تو سرجام دراز کشیدم. مامان اومد بالای سرم، گفت: ـ بلند شو، خودتو لوس نکن، برو حموم! معلوم نیست تا چند روز دیگه آب پیدا کنی... (با یه لحنِ همینِ دیگه) غسل شهادتم بکن! یه ذره ناز کردم، بعد بلند شدم رفتم حموم. بعد حموم، مامان بساط صبحونه چید، گفت: ـ بخور، زبونت درازتر شه... قربون صَدَقش می‌رفتم و صبحونه می‌خوردم. بعد، آینه و قرآن و کاسه‌ی آب آورد برا بدرقه. دیگه آبجی‌ها هم برا رفتن مدرسه بیدار شده بودن. از مامان خواهش کردم دم در آپارتمان خداحافظی کنه و شلوغش نکنه. دوست نداشتم همسایه‌ها بفهمن؛ نه فکر کنید بحث ریا و اخلاص این چیزا، نه، خجالت می‌کشیدم. از زیر قرآن رد شدم و تو آینه خودمو مرتب کردم. روبوسی و خداحافظی... مامان اشکش بند نمی‌اومد، صورتش رو بوسیدم، دستی زیر چشماش کشیدم، گفتم: قربونت برم، اینطوری دلم نمیاد برم، تروخدا گریه نکن... خودش رو جمع‌وجور کرد، با دستاش صورتش رو خشک کرد و گفت: باشه مادر، برو خدا پشت و پناهت. مراقب خودت باش، بلند نشی مثل این فیلما الله‌اکبر بگی الکی بزننت!(بنده خدا تقصیر نداشت، اون موقع فیلمایی که ساخته شده بود همینطوری بود) فکر می‌کرد راستی راستی اینطوری حمله می‌کنن... تا سر جاده‌ی قم، یک کیلومتر باید پیاده می‌رفتم. ساک روی دوشم، راهی شدم. دم درب بازرسی یه دستی برای دژبان تکون دادم، از مجتمع زدم بیرون. چند قدم رفته بودم که یه ماشین از پشت سرم بوق زد، برگشتم دیدم باباست، با یه سرباز و جیپ پادگان. سلام کردم، گفت: ـ بپر بالا تا سر جاده برسونیمت! معطل نکردم، جنگی پریدم عقب جیپ... بابا ساکت بود و هیچ حرف نمی‌زد، اما سربازه گفت: ـ حالا که داری می‌ری جبهه، یه نامه‌ای، تأییده‌ای، چیزی بگیر، لااقل جای سربازیت حساب شه... والله ملت از سربازی در میرن، تو با پارتی به این خوبی، برای چی میری جبهه؟ خب بشین درستو بخون، وقت سربازی جناب سروان میارتت همین جا پیش خودش! بابا حرفی نمی‌زد ولی فکر کنم هماهنگ بود! خدا رو شکر رسیدیم سر جاده. تیز پریدم پایین، دستم رو دراز کردم سمت بابا و گفتم: ـ ببخشید، زحمت شد، حلالم کن... قشنگ معلوم بود بابا نمی‌خواد به بعضی چیزها فکر کنه، فقط گفت: ـ برو به سلامت، ما رو هم بی‌خبر نذار. بابا به سرباز گفت: ـ دور بزن، دیر میشه، صبحگاه داریم. دستش رو به علامت خداحافظی بلند کرد و منم جواب دادم. خیلی زود اتوبوس شرکت واحد رسید. سوار شدم؛ معمولاً اول صبح خیلی شلوغ بود، اتوبوس تا خرخره پر بود. چندتا از بچه‌های دبیرستان تو اتوبوس بودن، مشغول چاق‌سلامتی با اون‌ها شدم ، متوجه مسیر نشدم. نیم ساعتی طول کشید که راننده با صدای بلند گفت: ـ چهارراه آرامگاه! منم بلندتر گفتم: ـ شهید رجایی! پیاده شن! با زحمت از لای جمعیت خودمو رسوندم به در پریدم پایین. یکی از رفقا، نخبه همکلاسیم، گفت: ـ حالا چه فرقی می‌کنه؟ چهارراه شهید رجایی؟ که چی مثلا؟الان انقلاب با یه اسم بطر میافته؟ گفتم: ـ این بنده خدا که منظور نداره، عادت کرده؛ ولی اون گوربه‌گور شده مایه‌ی ننگه این مملکته. باید اسم و اثرش از ذهن مردم پاک بشه. حالا شما خودتو ناراحت نکن، بهتر به درسات برسی(از اون شاگرد درس‌خونای مدرسه بود، مثلاً از نخبه‌های علمی مدرسه حساب می‌شد!). گفت: ـ متلک می‌گی؟ گفتم: ـ ای بابا، مگه درس خوندن کار بدیه؟ اگه فکر می‌کنی بده، خب ترک تحصیل کن، مثل ما! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی  👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسیدیم جلو سپاه، جمعیت زیادی اومده بود. بعضی رو می‌شناختم. خوش‌وبشو و ذکر خاطره‌ها بازارش داغ بود. ولی چیزی که فکر همه رو مشغول کرده بود، منطقه‌ای بود که قراره بفرستنمون. بازار شایعه هم داغ بود؛ یکی می‌گفت می‌خوان بفرستن کردستان، یکی می‌گفت فکر کنم بریم غرب و... من که دفعه اولم بود اعزام مجدد می‌شدم، این وسط دنبال داوود می‌گشتم که از تجربه‌ش استفاده کنم. خدا رو شکر، زیاد طول نکشید؛ دیدم یه گوشه با دو سه نفر وایساده. رفتم جلو، سلام‌وعلیک کردم و پرسیدم: چه خبر؟ معلومه کجا میریم؟ داوود جواب سلامم رو داد و گفت: هر جا لازم باشه... گفتم: یعنی مهم نیست کجا میری؟ ما دیروز که صحبت می‌کردیم، چون عملیات شده، قرار شد بریم جبهه؛ حالا میگی هر جا لازم باشه؟ داوود یه کم جدی گفت: مگه قرار نیست بریم با دشمن بجنگیم؟ حالا دشمنی که کردستانه یا مثلا تو جبهه غربه، با دشمن جنوب فرق داره؟ مسئولین بهتر میدونن کجا الان نیرو لازمه. پس اصلا بهش فکر نکن، هرچی خدا خواست همون میشه. پس راحت باش تا ببینیم تقدیر چیه. عضله‌های صورتم رو چین‌وچروک دادم و گفتم: والا چی بگم؟ ولی خیلی خوب میشه اگه می‌رفتیم جنوب، تو عملیات شرکت می‌کردیم! داوود با بی‌اعتنایی گفت: ببینم خدا چی می‌خواد. بالاخره انتظار تموم شد. بلندگوی بوقی که روی یه وانت نصب کرده بودن و سرودهای حماسی می‌خوند، سرود رو قطع کرد و اعلام کرد: برادران در محوطه پارکینگ روبرو، اتوبوس‌ها آماده حرکت هستند، سریع‌تر بروید و سوار شوید. و بعد بلافاصله یه نوحه جدید از آهنگران پخش کرد: ای از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما... با پخش این سرود، دل‌ها لرزید و اشک‌ها جاری شد. هم رزمنده‌ها اشک می‌ریختن، هم مردمی که برای بدرقه اومده بودن. موقع ثبت‌نام، اسم گروهان و دسته رو به ما داده بودن و قرار بود هر کس سوار اتوبوسی بشه که مربوط به گروهان و دسته خودشِ. این کمک می‌کرد که نظم برقرار بشه و هرچه سریع‌تر همه سوار بشن. مردم با شعار و صلوات و اسفند ما رو بدرقه کردن. بالاخره اتوبوس‌ها حرکت کرد. برخی چند قدم دنبال اتوبوس‌ها می‌دویدن و ابراز محبت می‌کردن. ده دوازده نفری که از دبیرستان شهید مدرس ثبت‌نام کرده بودیم، تو یه اتوبوس نشستیم. چند دقیقه که از حرکت گذشت، متوجه شدیم اتوبوس‌ها از خیابون شهید رجایی به سمت راه‌آهن میرن. یه برادر پاسدار هم بلند شد و توضیح داد که قراره با قطار به اندیمشک بریم. خیلی حال کردم؛ فقط یه بار تو عمرم سوار قطار شده بودم، اونم خیلی کوچیک بودم، زیاد چیزی یادم نبود. هنوز کودک درون فعال بود، کیف کردم وقتی فهمیدم با قطار میریم. یه چیز دیگه هم بود؛ خیالم راحت شد که میریم جنوب... وقتی رسیدیم راه‌آهن، رزمنده‌های هر اتوبوس به ترتیبی که رسیدن، با نظم و تو یه صف رفتن سوار قطار شدن. ما هم دنبال صف رفتیم و در واگنی که راهنما نشون داد، مستقر شدیم. مردم زیادی تو میدان راه‌آهن برای بدرقه رزمنده‌ها جمع شده بودن. از شهرری جمعیت بیشتر اومده بود و حسابی فضای میدان راه‌آهن معنوی شده بود. حتی دو سه تا گوسفند هم قربانی کردن. تا جا به جا بشیم، قطار حرکت کرد. یکی از تو راهرو داد زد: سلامتی امام و رزمندگان اسلام، صلوات! همه واگن یه‌صدا فریاد زد: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، مرگ بر صدام! تا اومدیم آب دهن قورت بدیم، یکی دیگه گفت: شادی ارواح شهدا از ازل تا ابد، صلوات! دوباره واگن یه‌صدا فریاد زد: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، مرگ بر صدام! خب الان حتما سومیش رو هم میگن... یکی دیگه داد زد: سلامتی خودتون و خونواده‌هاتون، صلوات! دوباره همه واگن فریاد زد: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، مرگ بر صدام! ظرفیت کوپه نفر بود، ولی در هر کوپه۸ نفر جا داده بودن. کل مسافرای قطار رزمنده بودن، ولی فقط از سپاه شهرری نبودن؛ از کل استان نیرو اومده بود. ولوله‌ای تو قطار بود، راهرو پر بود، رفت‌وآمد هم خیلی بود. داوود از فرصت استفاده کرد، گفت: دعا کنید قم توقف طولانی باشه! یکی از بچه‌ها پرسید: چطور؟ مگه خبریه؟ داوود گفت: آره، اگه طولانی باشه، یه ماشین می‌گیریم میریم حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، یه زیارت مشتی می‌کنم. چند نفر با هم گفتن: ای بابا، ما فکر کردیم می‌خوای ماست کاسه‌ای بگیری! (بعدها فهمیدم یکی از تفریحات رزمنده‌ها که با قطار میرفتن جنوب، خریدن ماست از بیرون ایستگاه قم بود؛ ماستایی که تو کاسه‌های گِلی پر می‌شد، انصافا خوشمزه بود.) به داوود گفتم: فاصله تا حرم زیاد نیست؟ از قطار جا نمونیم؟ داوود گفت: نه، اگه قطار تلاقی داشته باشه، بیشتر از نیم ساعت توقف داره.تا حرم با ماشین ۵ دقیقه راه بیشتر نیست، یعنی رفت و برگشت ۱۰ دقیقه، ۱۰ دقیقه هم زیارت، ۱۰ دقیقه هم احتیاط. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
نظر جناب عبدیان از راویان دفاع مقدس: سلام شب بخیر حاج ... ما داریم باخاطرات شما حال میکنیم هااااااااا. خبرداری؟ بسیار عالی قلم شیوا وروان همه فهم ان شاالله با رفقای شهیدت محشورباشی همچنان منتظر ادامه خاطرات میمانیم
سلام شب بخیر شما نظری ندارید؟ با اتقادات و پیشنهادات خود کمک کنید بهتر به تکلیف خود عمل کنیم نشانی راوی @saeed313safa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدا با ما بود. قطار که به قم رسید، بلندگو گفت: «مسافران محترم، در ایستگاه قم ۳۰ دقیقه توقف داریم. لطفاً برای سرویس بهداشتی از سرویس‌های ایستگاه استفاده نمایید.» داوود، من، و دو تا دیگه از بچه‌ها که از قبل آماده بودیم، مثل فشنگ از قطار زدیم بیرون. سریع رفتیم میدان راه‌آهن، یه سواری دربست گرفتیم رفتیم حرم؛ ۵ دقیقه هم طول نکشید. بدو بدو رفتیم توی حیاط حرم، وضو گرفتیم، رفتیم زیارت. دیگه زیارت‌نامه نخوندیم، فقط یک سلام، طواف حرم، بلافاصله برگشتیم سر چهارمردون، با یه سواری دربست رفتیم راه‌آهن. کمتر از نیم ساعت طول کشید؛ ولی از بس بدو بدو کرده بودیم، نفس کم آوردیم. تا رسیدم توی کوپه، ولو شدم روی صندلی... خیلی حال داد. اصلاً پیشنهادهای داوود همیشه ناب بود. از تهران، با وضعیت اون روز راه‌آهن، گاهی تا ۱۶ ساعت طول می‌کشید برسیم اندیمشک. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد: «برادران، نماز ظهر و عصر را همین‌جا بخونید.» داوود یه لبخند زد و گفت: «بیا، بی‌خودی عجله کردیم، بریم پایین نماز بخونیم.» بعد از نماز حرکت کردیم. دیگه حسابی خسته بودم، رفتم بالا، جای چمدون‌ها که بالای راهروی قطار هستش، تخت گرفتم خوابیدم. از اینجا تا آخر جنگ، هر وقت با قطار می‌رفتم جنوب، جام اون بالا بود؛ خیلی حال می‌داد. بالاخره نزدیک نماز صبح رسیدیم. قطار چون ویژه رزمندگان بود، دقیقاً روبه‌روی پادگان دوکوهه سپاه ایستاد. رزمندگان با صلوات‌های پی‌درپی از درهای واگن‌ها پیاده می‌شدند و وارد پادگان می‌شدند. همه را به میدان صبحگاه هدایت کردند. بعد هم گفتند وضو بگیرید، نماز جماعت می‌خوانیم. وضوخونه را بلد نبودم، اما جمعیت که حرکت کرد، راحت پیداش کردم. یه چیز عجیب بود؛ قبل از اذان، بلندگوی میدان صبحگاه نوحه جدید حاج صادق آهنگران را پخش می‌کرد: «ای از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما...» نماز که خواندیم، داوود نشست وسط، ما دورش حلقه زدیم. گفت: «شرایط پادگان عادی نیست! هیچ نیرویی تو پادگان نیست. یا همه رفتن جلو که باز هم چون عملیات فکه بوده، لازم نبوده همه تو منطقه باشند؛ به صلاح هم نیست، خطر بمبارون هم اونجا بیشتره.» گفتم: «خب این یعنی چی؟» گفت: «والا، نمی‌دونم، حس می‌کنم عملیات تموم شده، نیروها رو مرخص کردند. حالا ببینیم صبح چی می‌گن. فعلاً یه گوشه پیدا کنید، بخوابیم تا ببینیم قسمت چیه.» پتو کنار میدان صبحگاه دپو کرده بودند؛ هرکی دو تا برمی‌داشت، می‌رفت یه گوشه می‌خوابید. ما هم بالاخره با کلی فکر و خیال خوابیدیم. آفتاب خیلی زودتر از وقت خودش زد تو سرمون. با اینکه بهار بود، بازم آفتاب خوزستان قابل تحمل نبود. همه به ورجه وورجه افتاده بودن. اون‌هایی که تجربه داشتند، پناه درختی یا دیواری جاگیر شده بودن، ولی بقیه از گرما راه افتادن و داشتن اطراف را دور دور می‌کردن. بلندگوی میدان صبحگاه اعلام کرد: «برادران، تا نیم ساعت دیگه جلو جایگاه همه به صف بشن. هر کس با همان گروهان خودش بخط بشه به ترتیبی که اعلام می‌شود: گروهان ... خط یک، گروهان ... خط دو و ... الی آخر.» وقتی همه جمع شدند، یکی رفت پشت بلندگوی جایگاه و شروع کرد به سخنرانی: «برادران عزیز رزمنده، خوش آمدید به میعادگاه رزمندگان و شهدای تهران. خوش آمدید به قرارگاه حاج احمد متوسلیان. خوش آمدید به پادگان فاتحان دشت عباس و سوسنگرد و بستان و هویزه. خوش آمدید به قدمگاه دلاوران نبرد الی بیت‌المقدس و فاتحان خونین‌شهر. ما اینجاییم که به تکلیف عمل کنیم؛ هر چه فرماندهان صلاح بدانند، موظف به اطاعت و انجام آن هستیم. مهم این است که شما در شرایط حساس و خطیر جنگ، مردانه و به فرمان امام امت پا به میدان گذاشته‌اید، مهم این است که به تکلیف عمل کرده‌اید...» هنوز داشت حرف می‌زد که داوود خیلی آهسته گفت: «دیدید؟ همان که فکر می‌کردم. عملیات تمام شده، این بنده خدا داره آماده برگشتمون می‌کنه!» گفتم: «یعنی چی؟ برگردیم؟ کجا؟ مگه میشه؟ ننه‌م کلی اشک ریخت تا راضی بشه، حالا برم بگم: ننه، سلام، نخواستنم! نه داداش، می‌مونیم، توالتای رزمنده‌ها رو می‌شوریم!» داوود زد زیر خنده گفت: «چی می‌گی اخوی؟ کدوم رزمنده؟ نمی‌بینی غیر ما کسی تو پادگان نیست؟ همه یا رفتن مرخصی یا تسویه کردند.» گفتم: «حالا چی میشه؟» داوود گفت: «گوش کن ببین چی میگه.» سخنران هنوز داشت حرف می‌زد. بین نیروها پچ‌پچ‌هایی شروع شد... ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
شهید محمد تقی پکوک در کنار شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا