#صعود_از_قله
#فصل۵
#بخش۶
#تدارکات_لشگر
سخنران ادامه داد:
«شما بزرگواران میتوانید مرخصی بگیرید و بعد بهصورت انفرادی، در تاریخی که در برگ مرخصی نوشته میشود، برگردید. یا اینکه یه تعداد کمی نیرو برای تدارکات نیاز داریم، بمانید و آنجا کمک کنید. هرکس مایل است بماند، به دفتر برادر عبادیان در ضلع شمالی میدان صبحگاه تدارکات لشگر مراجعه کنه. البته تعداد محدودی لازمه، ترجیحاً کسایی که تخصص جوشکاری و آشپزی و تعمیرات خودرو داشته باشند در اولویت هستند.»
گفتم: «آخیش، ما که موندنی شدیم!»
داوود با تعجب پرسید: «اون وقت تخصص شما چیه؟»
گفتم: «با اجازه بزرگترا! هم جوشکاری بلدم، هم سیمکشی ساختمان. البته جارو هم خوب میکشم!»
همه زدن زیر خنده.
یکی از بچهها گفت: «قشنگ معلومه بچه در خدمت ننه بوده!»
گفتم: «با افتخار، هرچی ننهم بگه!»
باز همه زدن زیر خنده.
داوود گفت: «حالت خوب شدها؟!»
گفتم: «اگر شما هم بمونی، بهترم میشه!»
موندیم و اولین کارمون شد تعمیر تانکرهای زخمی که با تیر و ترکشهای دشمن سوراخ شده بودن...
دو هفتهای کارم شده بود صبح تا غروب جوشکاری منبع آب و شب تا صبح سیبزمینی رندهشده روی چشم گذاشتن.
قبل از فقط یک سال تابستون پیش یکی از بچه محل ها که اسکلت کار بود شاگردی کرده بودم گاهی هم چند تا تیرآهن جوش داده بودم اصلا فکر نمیکردم کار سختی باشه ...
منبع آب چون ورق نازک بود با تیرآهن خیلی فرق داشت انبور جوش کاری را چند لحظه زیاد نگه میداشتی روی ورق، ذوب میشد و سوراخ ممبع بزرگتر میشد تت راه بیفتم دو سه روزی طول کشید ولی بالاخره یادگرفتم. شاید بیشتر از ۱۰۰تا منبع آب بود که سوراهای بزرگ و کوچیک داشتند و باید وصله میشد بعد از یک هفته چند نفر دیگه هم آمدن کمک و کار رو جمع کردیم
یه هفتهای هم رفتم چنانه اردوگاه لشگر در عملیات والفجر۱ برای جمع کردن پلیتا (ورق شیروانی) و الوارا (چوبهای زیر ریل راهآهن) که برای ساخت سنگرها استفاده شد بود کار سختی بود اول باید خاک روی سنگر را کنار میزدیم و بعد پلیتا جمع میکردیم در آخر هم الوارها را از روی سنگر برمیداشتبم. آخر سر هم همه رت بار کامیونا میکردیم تا بره دوکوهه...
اون یه هفته تو گرمای آخرای اردیبهشت خوزستان و دشت عباس خیلی سخت بود
بازی گوشیهای خاص خودمان را هم داشتیم مثلا میگشتیم چلپاسه(سوسمارهای نیم متری) پیدا میکردیم فراریش میدادیم دویدنش خیلی بامزه بود، روی دو پا بلند میشد و مثل برق میدوید. یا مثلا زیر الوارا دنبال عقرب میگشتیم خیلی هم زیاد بود. از گرما مدام چفیه ها رو خیس میکردیم و موقع کار روی سر و صورت خودمون مینداختیم.
هرچی بود این کار هم یه هفته ای جمع شد ب گشتیم دو کوهه...
یواشیواش سر و کله نیروهای لشگر پیدا میشد.
با داوود صحبت کردم، بریم یه جا پیدا کنیم انتقالی بگیریم.
داوود گفت: «من میرم تیپ ذوالفقار.»
گفتم: «تیپ ذوالفقار کجاست؟»
گفت: «همین جاست ولی تیپ تخصصیه؛ خمپاره و دوشکا و آرپیجی و موشک ضد زره و توپ و تانک و از این چیزا دیگه!»
گفتم: «من تو آموزشی، خمپاره آموزش دیدم.»
گفت: «خوب پس تو هم بیا ذوالفقار، خمپاره هم داره.»
رفتیم کارگزینی درخواست دادیم.
قبول کردند برگ تسویه از تدارکات را دادیم و معرفینامه جدید به تیپ ذالفقار را گرفتیم
اولین برخوردم در ذالفقار با حاج کاظم قربانی بود(ایشون ستاد تیپ بودن) معرفینامه منو گرفت، گفت: «شما بروید واحد مینی کاتیوشا، طبقه دوم سمت راست، رو در اطاق نوشته واحد ۱۰۷، پیش برادر ابراهیمی!»
گفتم: «من آموزش خمپاره ۶۰ دیدم اصلا نمیدونم مینی کاتیوشا چیه.»
حاج کاظم گفت :«کارش شبیه خمپاره هستش فقط ۱۲تا لوله داره. زود یادمیگیری!»
با تعجب پرسیدم: «یعنی چی ۱۲ تا لوله؟»
حاج کاظم لبخند زنون گفت: «حالا عجله نکن برو با بچه های واحد آشنا بشو بقیش هم خدا بزرگه!.»
شونه بالا انداختم یه با اجازه گفتم رفتم طبقه دوم خدمت برادر ابراهیمی...
با روی باز ازم استقبال کرده و چاق سلامتی کرد و گفت: «خوش اومدی، چه بموقع اومدی،ان شالله کنار هم خوش میگذره.»
ازش خوشم اومد،رفتم داخل اتاق و با کنجکاوی دنبال یه اسلحه با دوازده تا لوله میگشتم
ابراهیمی اومد تو، پرسید: «چی شده مثل اینکه توفکری؟»
گفتم: «اون برادری که پایین بود گفت اینجا واحد مینی کاتیوشا هستش.پرسیدم چیه گفت دوازده تا لوله داره. ولی اینجا نمیبینم!»
علی ابراهیمی زد زیر خنده و گفت: «این جا که جا نمیشه.عجله نکن خیلی زود میبینی.»
لبامو جمع کردم و گفتم: «ان شاالله خیره.»
دیگه به قول بروبچ جبهه، شدم ادواتی...
پایان فصل۵
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل_ششم
#بخش_اول
#تیپ_ذوالفقار
تذکر:
قبل از شروع باید یک نکته را متذکر شوم این بخش کمی توضیحات دارد که بنظرم برای جوانان لازم است و شاید حوصله بزرگتر ها را سر ببرد لطفا عفو بفرمایید
ورود من به تیپ ذوالفقار مصادف شد با اول ماه رمضان و با اجازه مسئولین قصد ۱۰ روز کردم و روزه گرفتم.
آسایشگاه تدارکات لشگر یه خوابگاه با ظرفیت حدود ۸۰ نفر بود که چند ردیف تخت دوطبقه وبا کولرهای گازی تجهیز شده بود اما ساختمان ذوالفقار یک آپارتمان از یک ساختمان ۵ طبقه که در هر طبقه دو واحد مسکونی بود قرار داشت.
نقشه واحدها شبیه منازل سازمانی بود که خودمان ساکن بودیم با این تفاوت که ساختمان نیمه کاره بود و خیلی نقص داشت.
مثلا لوله کشی آب و سرویس بهداشتی و حمام آماده نبود و بعنوان انبار استفاده میشد.
در ضمن از کولر و پنکه هم خبری نبود.
پنجره ها هم با نایلون پوشانده شده بود
هوا رو بگرمی میرفت و روز های آفتابی، واقعا تحملش سخت بود.
تا جایی که بیاد دارم همه بچه های واحد که روزهای اول حدود ۸ یا ۹ نفر بودند قصد ده روزه کردند.
کسانی که الان بیاد دارم که در آن زمان عضو واحد مینی کاتیوشا(۱۰۷)بودند
محمد تقی پکوک فرمانده واحد
میثم(که هیچ وقت نفهمیدم اسم واقعیش چیست)جانشین فرمانده
علی ابراهیمی
عباس بشر(بزرگترین شخص واحد با ۳۰ سال سن)
مجتبی نوری
محسن صادقی
قهرمانی
موسیوند
و بعد ها چند نفر دیگر هم اضافه شدند
محمد هادی کرمیان
خمسه
حسین قمی
و...
در نهایت تعداد کل نیروهای واحد به ۱۷ نفر رسید
از همان روزهای اول کلاسهای آموزشی شروع شد و بچه های قدیمی کار آموزش تازه واردها را بعهده گرفتن
اولین درس آشنایی با قبضه ۱۰۷ بود
مینی کاتیوشا یا همون ۱۰۷ سلاحی با دوازه لوله که هر لوله ۱۰۷ میلیمتر قطرش بود و طول اون هم ۹۰ سانتی متر
در واقع یک راکت انداز بود که برد آن ۸۲۵۰ متر بود و تنظیمات شلیک آن با کمی تفاوت شبیه خمپاره بود.
این کار را برای من راحت کرده بود.خیلی زود با قبضه آشنا شدم و کار با آن را یاد گرفتم
کار با قبضه ۱۰۷ سه بخش داشت که لازم بود هر سه بخش را یاد گرفت.
اول مکانیک قبضه و اجزای آن
دوم زاویه یاب یا همان وسیله ای که با آن گلوله را به سمت هدف نشانه میروند
و بخش سوم که خیلی هم مهم بود هدایت آتش یا محاسبه سمت و برد لازم برای اصابت راکت به هدف
این بخش سوم کمی نیاز به سواد ریاضی و محاسباتی داشت به همین دلیل پیش نیاز آموزش آن داشتن دیپلم بود.که من نداشتم.
خوشبختانه مرحله اول و دوم را کمتر از ۱۵ روز یاد گرفتم.(فکر میکردم یاد گرفتم)
در این مدت چون روزه بودیم معمولا یا شب داخل اتاق کلاس میگذاشتند یا صبح زود بجای صبحگاه در محوطه جلوی ساختمان که آفتاب گیر نبود با قبضه کار میکردیم.
از ساعت ۱۰ تا غروب آفتاب هم در اختیار خودمان بودیم.
کتابخانه کوچکی داشتیم که فرصت خوبی برام فراهم کرده بود چند جلد از کتابهای شهید مطهری و شهید دستغیب و آیت الله مظاهری را همون موقع مطالعه کردم.
فرمانده واحد ما #محمد_تقی_پکوک که اصالتا کاشونی بود شخصیت جالبی داشت
هم اهل بگو بخند و هم اهل علم و دانش و هم اهل معرفت بود بسیار هم خوش برخورد و مهربان بود شاید باور نکنید ولی در یکی دو روز اول جذب شخصیتش شدم و رابطه بسیار خوبی بین ما برقرار شد.
اصلا احساس نمیکردم فرمانده ست و در عین حال هرچه میگفت و میخواست را گوش میدادم
نسبت به ما جوانتر ها یک حس پدران داشت
یادم همان ایام ، یک بعداز ظهری در حالی که روزه بودم یک پتوی پلنگی برداشتم رفتم روی تراس واحد خوابیدم
عادت هم داشتم حتما برای خواب باید همه هیکلم میرفت زیر پتو!
باورکنید اگر یک سر سوزن از انگشت پا بیرون بود خوابم نمیبرد.
همانطور که زیر پتو خواب بودم یک وقت یکنفر با پا ضربه ای بهم زد و پشت سرش صدای #پکوک رو شنیدم که گفت:
آخه این چه وضعییه؟ پسرجان تو امانتی دست ما!
با زبان روزه، تو ظل آفتاب، خوب "خر تب میکنه ،سگ سینه پهلو" بلند شو تا "آب و روغن قاطی نکردی" برو تو!
خواب آلو بلند شدم نشستم با یه قیافه مظلوانه ای گفتم:
خوب چرا میزنی؟
بعد هم در حال خنده ادامه دادم:
محبت این مدلی ندیده بودیم که دیدیم!
پکوک خیلی جدی گفت:
بلند شو بلند شو خودتو جمع کن برو تراس اونوری بخواب الان اونجا سایه ست.
خوب بابا جان، ننه بابات ترا امانت سپردن دست ما فردا باید جواب پس بدم
باز با خنده گفتم:
اخوی ننه بابای من اصلا شما رو نمیشناسند!
با همان صفا و صمیمیت گفت:
پاشو حاضر جوابی نکن! از این به بعد هم بیشتر مراقب خودت باشد!
یه چشم گفتمو پتو رو زدم زیر بغلو رفتم تراس شمالی تا اذان مغرب تخت خوابیدم.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
نظر یکی از مخاطبان کانال:
سلام قبول باشه
آقا ...نمیشود یک دفعه کل داستان رو بفرستید اینطور آدم کلافه میشه...
یدفعه بارگذاری کنید بخوانیم راحت شویم
-----چی بگو؟
پاسخ با شما عزیزان
سلام شب برهمگی خوش
باور بفرمایید نظرات شما برایم خیلی مهم است.
البته در خاطرات بنده که تغییری ایجاد نمیشود🤣
اما در شکل نگارش حتما اثر میگذارد
مثلا امروز یه بزرگی میگفت کاش از پدر و مادر بیشتر میگفتی !
اول موافق نبودم اما بعد از نیم ساعت گفتگو قانع شدم قرار شد ان شاالله کمی از خانواده بیشتر بنویسم...
نظر شما چیه؟🤔
برایم بفرستید👇
@saeed313safa
هدایت شده از ⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
#صعود_از_قله
#فصل_ششم
#بخش_دوم
#قلاجه
اواسط ماه رمضان اعلام کردند قرار است برویم غرب و باید وسایل واحد را جمع کنیم.
همه واحدها به جنبوجوش افتادند.
ما سه تا قبضه ۱۰۷ داشتیم که روی سه وانت تویوتا نصب بود. همه وسایل را داخل تویوتاها گذاشتیم و نفرات هم بین ماشینها تقسیم شدند و کل تیپ با هم به سمت خرمآباد حرکت کردیم.
صبح زود از پادگان دوکوهه زدیم بیرون. نزدیک ظهر رسیدیم جاده کوهدشت، قبل از خرمآباد، و از آنجا به سمت اسلامآباد غرب حرکت کردیم.
آن روز همه روزهشان را افطار کردند. نهار تدارکات، کنسرو و نان لواش داده بود. بین راه ستون ایستاد و اعلام کردند همینجا نماز میخوانیم و بعد نهار...
یک رودخانه (فکر کنم اسمش سیمره باشه) کنار جاده بود. وضو گرفتیم. نماز را به خاطر مسائل امنیتی فرادا خواندیم و بعد هم کنسروها را ریختیم وسط.
دوتا نکته در خصوص کنسروها باید بگم:
اول اینکه آن موقعها درِ کنسروها از این دستههایی که میکشند باز میشوند، نداشت. ما یک ابزاری داشتیم برای باز کردن درِ جعبه ماسوره (قسمتی از گلوله خمپاره و ۱۰۷ و توپ که عامل انفجار در لحظه برخورد به هدف است) که خیلی راحت درِ کنسروها را باز میکرد. ولی اگر از این ابزار نداشتیم، باید با سرنیزه یا چاقو با کلی زحمت باز میکردیم.
اما موضوع دوم، خود کنسروها بود.
بیشترین نوع کنسرو در جبهه به ترتیب: لوبیا، بادمجان، قیمه و قورمهسبزی بود. محبوبترین و در عین حال کمیابترین کنسرو، تن ماهی بود.
متأسفانه آن روز هر چی باز کردیم، لوبیا بود!
برایم سؤال بود: آیا مسئول تدارکات از عواقب مصرف لوبیا در طول سفر خبر نداشت؟!
همین خوراک لوبیا شاید باعث شد کل وقت هدر بره...
هر یک ربع، نیم ساعت باید میزدیم بغل که یه بندهخدا بره قضای حاجت!
نزدیک عصر رسیدیم محلی که بعداً فهمیدیم اسمش قلاجهست.
بعد از اسلامآباد غرب، نیم ساعتی به سمت ایلام رفتیم. ابتدای یک ارتفاع نسبتاً بلند، یک شیار سمت راست جاده بود. حدود ۲۰۰ یا ۳۰۰ متر که رفتیم داخل شیار، یک بازرسی گذاشته بودند. ظاهراً همهچیز برنامهریزی شده بود.
از قبل برای هر واحد مکانی مشخص شده بود و باید چادر میزدیم.
واحد ما یک چادر ۱۵ نفره و یک چادر ۳ نفره داشت که باید برپا میکردیم.
حال بچهها خیلی خوب بود و فکر میکردند این جابهجایی مقدمه یک عملیات در غرب است. با انرژی مضاعف مشغول آمادهسازی مکان نصب چادر شدیم.
کار راحتی به نظر میرسید، اما فقط به نظر میرسید!
اول به اندازه مساحت کف چادر زمین را مسطح کردیم. زمینی که سنگلاخ بود، بهزحمت صاف شد. بعد مقدار زیادی خاک را برای کف چادر با دست سرند کردیم، یعنی هر چی سنگ حتی به اندازه نخود بود جدا کردیم. بعد با یک تخته جعبه مهمات، شیب کف چادر را گرفتیم و چادر را بپا کردیم.
نه بابا! هنوز تمام نشده!
دورتادور چادر یک حفره به عمق سی چهل سانتی کندیم، یک پیت ۲۰ لیتری گازوئیل داخلش ریختیم و بعد لبه چادر را داخلش خواباندیم و با خاک پر کردیم.
همه اینها با استفاده از تجربه قدیمیها بود.
این قسمت آخر را نفهمیدم، برای چی گازوئیل ریختند توی چاله...
بعداً فهمیدم برای در امان ماندن از مار و رتیل و عقرب این کار را کردهاند.
البته برپا کردن چادر تا فردا عصر طول کشید. شب، چادر موقتی برپا کردیم و فردا تکمیلش کردیم. انصافاً کف چادر خیلی مشتی شده بود؛ صاف و نرم، لوکس شده بود!
یک روز استراحت دادند و از روز سوم آموزشها مجدد شروع شد.
البته کمی تخصصیتر؛ هر کس در بخشی باید ویژه آموزش تکمیلی میدید.
من خیلی مشتاق بودم «هدایت آتش» یاد بگیرم، اما عباس بَشَر که مسئول آموزش این بخش بود، بهدلیل اینکه دیپلم نداشتم، قبول نکرد.
هرچی اصرار کردم، گفت نمیشه!
محل آموزش هدایت آتش، چادر سهنفرهای بود که چند متر بالاتر از چادر اصلی زده بودیم.
من تصمیم گرفتم به روش امیرکبیر، هدایت آتش رو یاد بگیرم!
دفتر و قلم برداشتم، رفتم پشت چادر نشستم و هرچه عباس بشر میگفت را یادداشت میکردم.
بعد، وقتی کلاس تمام میشد، میرفتم پلاتینبرد و تخت طرح تیر را برمیداشتم، باهاش ور میرفتم. بعضی وقتها هم از اونهایی که یاد گرفته بودن سؤال میکردم.
بعد از یه هفته، ده روزی، رفتم پیش عباس بشر.
گفتم: «اگه من اینایی که آموزش دادی بلد باشم، میذاری بشینم سر کلاس؟»
عباس بشر بدون معطلی گفت: «برو بچه، وقت منو نگیر!»
گفتم: «جان خودم، راست میگم! حالا تو یه امتحان بگیر...»
اونم گفت: «اگه بلد نبودی، یه هفته باید همه ظرفا رو بشوری!»
(این بدترین تنبیه برای من بود. اصلاً اینا نقطهضعفم رو فهمیده بودن!)
منم که از خودم مطمئن بودم، گفتم: «قبول!»
گفت: «برو اون پلاتینبردو بیار!»
(این از تخت طرح تیر راحتتر بود.)
با خوشحالی مثل فشنگ از جا پریدم، رفتم پلاتینبرد رو آوردم، کیف برزنتیشو باز کردم، گذاشتم جلوش.
گفتم: «در خدمتم، بفرمایید.»
عباس بشر هم چندتا عدد داد و گفت: «سمت شاخص فلان...» و سمت و برد هدف را محاسبه کن.
با اینکه بدون استاد تمرین کرده بودم، اما از پسش بر اومدم. شاید یکی دو تا گیر کوچک داشتم، اما خودم راضی بودم.
عباس بشر، در حالی که هم خوشش اومده بود هم تعجب کرده بود، گفت: «پیش کی یاد گرفتی؟»
با یه تهخنده گفتم: «شما، اخوی!»
اینبار جدی گفت: «خودتو مسخره کن!»
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero