چند روز بعد، متقیان من را با چند نفر دیگر فرستاد نزدیک سد دربندیخان عراق، کنار رودخانهای چسبیده به مرز. وسط یک شیار در ارتفاع بالا مستقر شدیم؛ جایی که شبها چراغهای شهر حلبچه عراق را میدیدیم. از آن زاویه، حلبچه شبیه یک هواپیمای مسافربری بزرگ بود که از سمت ایران بهسوی شرق عراق پرواز میکرد.
در مسیر، به یک پاسگاه مرزی متروکه ایرانی برخوردیم که هنوز آنتن بیسیمش روی دکل باقی مانده بود. همینطور گفتم حیف است؛ برویم آنتن را باز کنیم. فکر میکنم ارتفاع دکل حدود بیست متر میشد. بحث شد که چه کسی بالا برود، اما خودم داوطلب شدم.
دکل خیلی عریض نبود؛ از همانها که حالا برای آنتن وایرلس استفاده میکنند. یک آچار فرانسه، انبردست و پیچگوشتی در جیب شلوارم گذاشتم و رفتم بالا. چشمتان روز بد نبیند! نوک دکل حدود سی سانت تکان میخورد، بدون بند مهار بالا رفته بودم؛ اما دیگر کار گردنگیرم شده بود.
پاسگاه در دید عراقیها بود ولی فاصله زیاد بود و واکنشی نداشتند. پاهایم را قلاب کردم دور دکل، دستهایم را دو طرف بردم سمت اولین پیچ. خیلی اذیت نکرد؛ راحت بازش کردم. اما دیدم اگر همه پیچها را باز کنم، آنتن میافتد و زحمتم هدر میرود. یکی از بچهها را صدا زدم بیاید بالا، زیر پای من بایستد و آنتن را بگیرد تا من پیچ آخر را باز کنم.
دردسرتان ندهم، به خدا رسیدم تا آنتن آزاد شد؛ دادیمش پایین. بعد هم به عنوان غنیمت تحویل مخابرات تیپ دادیم. هیشکی هم از من تشکر نکرد.
چند کیلومتر بعد از پاسگاه، به محل استقرار رسیدیم. بلافاصله بعد از استقرار، شروع به ساخت سنگر کردیم؛ با گونی خاک، الوار و پلیتی که همراهمان بود. برای حفاظت هم یک پست نگهبانی کنار جاده زدیم که به اندازهای کندیم تا یک نفر بتواند داخلش بایستد؛ عمق یک متر، عرض حدود هفتاد یا هشتاد سانت، و ارتفاع دو متر.
دو سه روز که گذشت، پیشنهاد دادم آن حفره را ادامه بدهیم و یک اتاق در دل کوه بکنیم. چون بیکار بودیم و آنجا بهدلیل نبود امنیت نمیشد زیاد پرسه زد، ماندن در یکجا روی اعصابم بود. گفتم حتی اگر کسی کمک نکند، خودم تنها کار را شروع میکنم. اما کمکم همه آمدند کمک.
در عرض دو سه هفته، یک اتاق با ظرفیت شش یا هفت نفر کندیم. البته برای خواب کمی تنگ بود، اما جای کار داشت و میشد بزرگترش کرد. در فکرش هم بودیم. اما بعد از یک ماه، قرار شد تیم ما جابجا شود و تیم دیگری از بچههای ۱۰۷ بیایند جای ما. ما هم برگشتیم کنار همان رودخانه...
در آن مدتی که آنجا بودیم، غذای گرم برایمان نیاوردند. یک کارتن مربای هویج، یک گونی بزرگ کنسرو، و یک گونی سهخط (از همانهایی که قدیم گندم در آن میریختند) نان خشک داشتیم؛ صبحانه، ناهار و شام.
با مربا زیاد مشکلی نداشتیم. اما کنسروها شده بود مصیبت. انگار مستقیماً از خط تولید، گونیها را پر کرده بودند. هرچه باز میکردیم قورمهسبزی بود. تکوتوک قیمه درمیآمد که نبودید ببینید چه نبرد سختی سر تصاحب آن قیمه درمیگرفت! ایثار و ازخودگذشتگی کلاً تعطیل بود؛ کسی به قیمه رحم نمیکرد.
از شوخی گذشته، وقتی یک کنسرو قیمه پیدا میشد، خوار و خفیف میشد. هرکس به آن یکی تعارف میکرد، و آخر سر هم نفری یک توک قاشق میخورد. ولی مزه میداد. مثل قیمهی هیئت میچسبید؛ شاید بهخاطر چاشنی صفا و صمیمیت هیئتی که همراهش بود.
خیلی دلم برای خانه تنگ شده بود. نزدیک دو ماه بود که مرخصی نرفته بودم، غیر از همان دو روز که بهخاطر مامان رفته بودم، آن هم عجلهای. اما شرایط برای درخواست مرخصی مناسب نبود؛ اصلاً جایی نبود که بشود مرخصی گرفت.
یک هفته از بازگشتمان به مقر رودخانه گذشته بود که اعلام کردند جابجایی داریم، این بار به شمال غرب. یعنی باز عملیات کنسل شد؛ شاید هم از اول سرکار بودیم و قرار نبود عملیاتی در شیخسله انجام شود.
کاش میشد یک مرخصی دو سه روزه بروم تهران. دلم برای خانه تنگ شده بود؛ برای کوکوسیبزمینی و کتلتهای شیرین مامانم. خدایی، بچهی آدمیزاد خیلی بیوفاست! الان هم که دلم هوای خانه کرده، بهخاطر شکمم است...
پایان فصل شش
ادامه دارد...
کانال:
⌛️ ساعت صفر | دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
@softzero
❓نظرتون چیه؟
بخش هفت را در مورد خانواده بنویسم!
دوستان حفظ آثار خیلی تاکید داشتن این کار را بکنم!
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۱
#خانواده
قرار شد بریم پادگان بیستون، بهمحض ورود اعلام کردند کسایی که مرخصی میخوان، درخواست بدن.خیلی خوب شد.
یه مرخصی ۵ روزه گرفتم.رفتم تهران...
اینبار، وقتی رسیدم خونه، طوری دیگه به همهچی نگاه میکردم.
وقتی خونه و خونوادهی شهید محسن نورانی و شهید محمدهادی کرمیان رو دیدم، بیاختیار به این فکر میکردم که جنس ما یکیه. از یک طبقهی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بودیم.
ما از همون طبقهی کوخ نشین بودیم که امام (رحمتالله علیه) میگفت صاحبان اصلی انقلاب هستند.
در قلعهمرغی، بابا بهسختی یه خونهی ۴۰ یا ۵۰ متری تو یکی از فرعیهای قلعهمرغی بهنام کوچهی خیام پیدا کرده بود که دوتا اتاق ۱۵ متری تو در تو داشت با یه حیاط ده بیست متر.
یه زیرزمین کوچک هم داشت که مثلاً آشپزخونه بود.
کنار درِ ورودی حیاط، یه حوض آب کوچک هم بود که تابستونا اونجا آببازی میکردیم؛ البته دور از چشم سادات خانم، زن صاحبخونه.
نه که بداخلاقی کنه؛ بندهخدا خیلی زن مهربونی هم بود.
به مامانم میگفت: «اسرافه! نذار بچهها این آبو هی باز کنن.»
زن مؤمن و مذهبیای بود. تو خونشون جلسهی قرآن و روضه میگرفت. مامان هم مشتاق شده بود، جلساتش میرفت.
اونا طبقهی دوم بودن و درِ خونشون هم از کوچهی بغل بود.
یکی از پسرای سادات خانم، ابراهیم بود که همکلاسی بودیم.
کلاس سوم و چهارم ابتدایی، یه مدرسه نزدیک خونهی شهید نورانی، پشت خط آهن، درس میخوندم.
تو همین محل بود که اولینبار در کلاسهای قرآن شرکت کردم و چندتا از سورههای آخر قرآن رو حفظ کردم.
بابا باید هر روز صبح، حدود نیمساعت پیاده میرفت تا امامزاده معصوم (علیهالسلام)، سوار سرویس پادگان کهریزک بشه.
عصرها هم، چهار تا پنج بعدازظهر میرسید خونه.
همون فاصلهی خونه تا امامزاده خیلی خسته میکرد. زمستون و تابستون، تو گرما و سرما، باید این مسیر طولانی رو میرفت.
خوشبختانه همون موقعها، یه دورهای ارتش براش گذاشته بود که مجریش شرکت زیمنس آلمان بود و موضوعش آشنایی با دستگاهی بهنام «تِلیتایپ» بود.
حدود یک سال، بهجای پادگان، میرفت خیابون آزادی، قبل از میدون انقلاب، روبهروی دانشکده کشاورزی، ساختمان اون شرکت.
اول دوره، چند ماهی زبان انگلیسی باید میخوندن.
خیلی هم خوب از پسش برمیاومد. همیشه نمرهی زبان بابا ۹۹ یا ۱۰۰ بود.
تا یادم نرفته بگم، بابا چند سال بعد از استخدام در ارتش، در سال ۱۳۴۲، دبیرستان رو ادامه داد و اون سالها تازه دیپلم گرفته بود.
تا سیکل رو روستای جلیلآباد از توابع ورامین درس خونده بود، ولی اونجا بیشتر نداشت.
پدرش با اینکه خودش سواد درستودرمانی نداشت و فقط میتونست قرآن بخونه، ولی برای بچهها خیلی تلاش کرد.
بهخصوص دو تا پسر اولش رو با مشقت زیادی وادار به تحصیل کرده بود.
برای همون سیکل (مدرک نهم آن زمان)، هر روز باید چند کیلومتر پیاده، و دو سال آخر هم با یک دوچرخهی ۲۸ چینی دوتایی، میرفتن جلیلآباد.
بابا گاهی میگفت برای گرفتن همون دوچرخه، پدرشون چقدر زحمت کشید.
بابا که دیپلم گرفته بود، از طرف ارتش برای دورهی تِلیتایپ انتخاب شده بود.
مامان، تمام این سالها مشوق واقعی بابا بود.
همیشه شبها که دور هم مینشستیم، به ما میگفت:
«ببینید باباتون چه نمرههای خوبی گرفته!»
تا دیپلم، بابا مجبور بود شبانه درس بخونه و مامان اینطوری، هم به بابا انگیزهی ادامهی تحصیل میداد، هم مثلاً میخواست به ما بگه خوب درس بخونیم.
اما من یکی که اصلاً گوشم بدهکار نبود!
اصلاً درسخون نبودم.
با حقوق ارتش، زندگی سخت میگذشت.
این رو اون موقع نمیفهمیدم، بعداً که بهقول قدیمیها آب زیر پوستمون افتاد و پای درد دل مامان که نشستم، تعریف کرد که:
حقوق بابات کفاف خرج خونه رو نمیداد.
اجارهخونه، هم که اون موقعها قرارداد دوساله مینوشتن، بالا بود.
تا سال ۵۵ مستأجر بودیم.
مامان تا قبل از اینکه بیایم قلعهمرغی، خیاطی میکرد.
البته قلعهمرغی هم با یه چرخ برقی که داشت، گاهی برای همسایهها خیاطی میکرد، ولی نه مثل قبل...
مامان مدتی پیشِ پدرش بود که پشت پارک ولیعصر (اون موقع اسمش ولیعهد بود)، مغازهی خیاطی کوچکی داشت.
پدر مامان از ۱۵ سالگی یتیم بود و به دلایلی که هیچوقت نفهمیدم، از تربت حیدریه کوچ میکنه تهران.
آدم خودساختهای بود. خودش با شاگردی، خیاط خبرهای میشه و بعد از ازدواج با مادربزرگم، کوچ میکنن به خوزستان.
اونجا وضع مالیش خیلی خوب میشه، اما بعد از چهارده، پانزده سال، بچهی بزرگش که دختری بهنام عصمت بود، مبتلا به سرطان میشه.
برای درمان، مجبور میشه همهی زندگی رو بفروشه، به تهران بیاد و خرج درمان دخترش کنه.
متأسفانه این بچه عمرش به دنیا نبود و از دست رفت.
ادامه دارد...
کانال
⌛️ساعت صفر | 🗒 دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
را به دوستان خود معرفی کنید.
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۷
#بخش۲
#تربیت
با مرگ دخترش، دیگه آقاجون (ما اینطوری صداش میکردیم) دل و دماغ زندگی نداشت. سالها فقط از پسانداز خورد و در نهایت با اصرار مادرجون (مادربزرگمان) یک مغازه خرید و دستوپا شکسته یک کاسبی راه انداخت.
مامان برای کمک خرج خونه اونجا کار میکرد. پشت مغازه هم یک خونهی کوچک اجاره کرده بودن که تا جایی که یادم میاد، خیلی نقلی و کوچک بود. طبقهی بالا یک عکاسی بود. ما چهار سالی اونجا بودیم و خانم عکاس، منو کرده بود سوژهی عکاسی و تا دلتون بخواد از اون چهار سال عکس دارم!
مامان بعدتر رفت به یک مجموعهای داخل پارک که چرخهای صنعتی داشتند و تعداد زیادی خانم اونجا کار میکردند.
منزل هم جابهجا شد و رفتیم خیابان خیام؛ که یک سرش به خیابان خراسون میخورد و سر دیگرش تقریباً ته بیسیم نجفآباد بود (که بعد از انقلاب شد خیابان طیب).
اون موقع دوتا خواهر کوچکتر از خودم داشتم. فاصلهی سنی ما از هم یک سال بود.
مادرم اول صبح، ما سه تا بچه رو میکشید به دندون و از خیابون خیام میرفتیم داخل پارک ولیعصر (ولیعهد). ما رو میذاشت مهدکودک و خودش هم میرفت کارگاه خیاطی که کنار مهد بود.
گاهی صبحها که دیر از خواب پا میشدیم و فرصتی برای خوردن صبحونه نبود، بین راه یه بقالی بود که ساندویچ سرد میفروخت.
(نون قدیمیها، ساندویچ با کمی مربای بالنگ یا آلبالو و خامه یا کره...)
مامان برای ما و خودش میخرید؛ یکی برای من که بزرگتر بودم، یکی برای خواهر اولم و یکی برای خودش...
وقتی فکرشو میکنم، واقعاً این زن تمام عمرش رو برای زندگیش جنگید.
ما تا سال ۵۸، بهجز دو سالی که قلعهمرغی بودیم، اطراف میدان خراسان و خیابون طیب (اونموقع بیسیم نجفآباد میگفتن) زندگی میکردیم.
گاهی خیابان غیاثی، گاهی خیام و گاهی شیرازی. یه مدتی هم طبقهی بالای خونهی کوچک پدر و مادرم زندگی کردیم.
مامان تمام این سالها نذاشت ما بفهمیم پول نداریم. همیشه اون کم رو طوری با آب و تاب و رنگ و لعاب بهمون میداد که فکر میکردیم وضع مالی همسایهها هم بهتر از ما نیست.
نه اینکه پُز بدیم، نه، احساس کمبود نمیکردیم. اگر چیزی هم نداشتیم، نمیذاشت ما بفهمیم که نداریم؛ یهطوری رفعورجوع میکرد که انگار این روال زندگی همهست.
مثلاً فروشگاه اتکا یه پارچههایی به ارتشیا میداد که یا چیت بود، یا چلوار، یا ژرسه (اینا اسمهایی بودن که جنس پارچه رو مشخص میکردند).
هر وقت یکی از این پارچهها رو میگرفت، برای ما لباس، دوشک، پردهی خونه و هرچی فکر کنید میدوخت. ما هم خیلی کیف میکردیم!
یا مثلاً میوه خریدنش خیلی اقتصادی بود. فصل ارزونی (میوهی آخر فصل، یا بهقول ما پادَرختی...) میرفت کلی میخرید و میریخت تو جامیوهای یخچال. نمیگفت کمه، نخورید؛ هر وقت هوس میکردیم، میخوردیم... سیب، پرتقال، بِه، هندونه... هرچی فکرشو کنید!
یا مثلاً دو سه تومن بهم میداد، میگفت برو قصابی فلانی، بگو به اندازهی این پول گوشت چرخکرده بده. فقط یادمه گوشت چرخکردهای که میگرفتم، میشد به اندازهی دوتا کف دست من (تو سن ۱۲ سالگی!).
فکر کنم کمتر از نیم کیلو میشد!
اون یخچالی که گفتم میوهها رو توش میریخت، یادمه قلعهمرغی که بودیم، یه روز مامان و بابا رفتن و یکی دو ساعت بعد با یک وانت برگشتن.
یه یخچال سبز مغزپستهای ۹ فوت آوردن! اونقدر ذوق کرده بودیم... مامان استاد تهییج بود. فکر میکردیم الان مهمترین وسیلهی دنیارو خریدیم!
بعدها فهمیدم مامان رفته بانک "رهنی"، طلاهای عقدش رو گرو گذاشته، وام گرفته و اون یخچال رو خریده. قسطش رو هم خودش با مزد خیاطی داده بود!
هیچوقت چشممون به دست کسی نبود. یاد ندارم حسرت چیزی رو خورده باشم.
نه اینکه همه چی داشتیم، نه! کاری کرده بود که چشم و دل سیر بودیم. بهتره بگم: قانع بودیم و راضی به چیزی که داشتیم.
اتفاقاً چند تا فامیل پولدار هم داشتیم؛ از اون بالانشینها (اقوام مادری) که اون زمان بچههاشون اسباببازیهای لوکس داشتن.
ولی حداقل برای من خیلی مهم نبود.
لوکس بودنش رو هم سالها بعد فهمیدم. اون زمان اصلاً برام مهم نبود کی چی داره، چرا من ندارم!؟
این نتیجهی تربیت مامان بود:
سختکوش، قانع و بیتوقع...
بابا بهدلیل مقررات اون زمان ارتش، هیچوقت ریش نمیذاشت. همیشه، بهقول اونروزیها، ششتیغه میکرد.
ولی یادمه همیشه مقید بود؛ نماز میخوند، روزه میگرفت. یه قرآن بزرگ با حاشیه هم داشتیم که روخوانی میکرد.
از طرفی، حواسش به حلال و حرام هم بود.
مثلاً تعریف میکرد بعضی همکاراش تو محل کار مشروب میخوردند. چند بار هم به بابا اصرار کرده بودن یکمی بخوره.
میگفت: دیدم دست از سرم برنمیدارن، گفتم من روم نمیشه جلو شما بخورم. بریزید تو یه استکان، من میرم بیرون میخورم.
ولی از ساختمون که خارج شده بود، همشو ریخته بود بیرون. بعد از ده پونزده دقیقه هم ادای آدمای مست رو درآورده بود و زده بود دفتر و دستک اونا رو داغون کرده بود!
میگفت از اون به بعد، هر وقت میخواستن مشروب بخورن، یا در نبود من میخوردن یا اگه من بودم، قسمم میدادن نخورم.
منم میگفتم: «نه، منم میخوام!»
میگفتن: «بابا تو ظرفیت نداری، زود مست میشی، کار دستمون میدی...!»
---
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 حاجتی داشتید به امام جواد متوسّل شوید!
▪️مرحوم آیتالله مجتهدیتهرانی
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
حوادث دفاع مقدس در
پنجم خرداد:
√ پنجم خرداد سال ۶۰
آغاز عملیات شهید چمران، در محور جاده ماهشهر، به همت دلاور مردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.
√ پنجم خرداد سال ۶۳
بمباران و موشک باران تهران، کرمانشاه، قم، قزوین، ایلام، گیلان غرب، پیرانشهر، اراک، بانه، مریوان.
√ پنجم خرداد سال ۶۶
تصمیم فرانسه در ارسال ۲۴ فروند میراژ اف ۱ به عراق.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero