eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
اواخر تابستون ۱۳۵۵ ماه رمضون بود. با اصرار چند روز روزه گرفتم. مامان می‌گفت هنوز بر تو واجب نیست، کله‌گنجشکی بگیر. سحر می‌خوردم، بعضی روزا تا ظهر می‌گرفتم، بعضی وقتام یواشکی آب می‌خوردم. یه روزایی هم کامل گرفتم. سحری خوردن یه حس خوبی داشت که اگر یه شب بیدار نمی‌شدم، روز خیلی پکر بودم. اون سال آقاجون (پدر مامان) بیشتر افطارها خونه ما بود. یادمه دوتا نون سنگک می‌گرفت، دم افطار می‌اومد پیش ما... تلفن که نبود خبر بده داره میاد، من نرم صف نونوایی... فکر کنم به خاطر شرایط، مامان می‌اومد خونه ما. مهر ۱۳۵۵، ده پونزده روز بعد از ماه رمضون، داداشم که بچه چهارم خونه بود، به دنیا اومد. با اومدنش حال و هوای خونه عوض شد. مامان با تدبیرش کاری کرد که ما سه‌ تا عاشقش بشیم و تو نگهداری‌ش کمکش کنیم. عشق من این بود که داداش کوچیکه رو بذارم ته کالسکه و تو کوچه ویراژ بدم. بچه‌ی چند ماهه رو می‌ذاشتم تو کالسکه و با سرعت می‌رفتم، لایی می‌کشیدم، دور درجا می‌زدم، یه‌دفعه مثلاً ترمز دستی می‌کشیدم. بچه کیف می‌کرد. چند بارم چرخ کالسکه شکست، خودم بردم درستش کردم... همه‌شم یواشکی از مامان! همون موقع با پول خودم یه دوربین فکستنی (کم‌ارزش) ۱۳۵ خریدم. چندتا عکس هم از داداش و خونواده گرفتم. فکر کنم از ۱۲ تا فقط ۲ تاش قابل چاپ بود. بلد نبودم؛ یا عکسا تاریک شده بود و نور خراب کرده بود، یا تار شده بود و کیفیت نداشت. یکی دو سالی اون دوربین رو داشتم و عکسایی هم از اون زمان هنوز دارم. اون روزا یکی از دایی‌های مامان که از مادر ناتنی بود، سر و کله‌اش پیدا شد. برخلاف بقیه فامیل مادرم، مذهبی بود. بابام هم که اهل رفت‌و‌آمد بود، چون اونم مذهبی بود، بیشتر باهاش صمیمی شد. چندباری باهاش رفتم مسجد، هیئت و زیارت شابدالعظیم. اولین بار که منو برد شابدالعظیم، روزه بودم. اول رفتیم چشمه علی برای شنا. خودش هم چون روزه بود، تا گردن تو آب می‌رفت تا خنک بشه. یه پارچه مثل لنگ هم خیس می‌کرد، می‌نداخت رو سرش. به منم گفت سرتو نبر زیر آب، روزه‌ت باطل میشه. اما من از بس آب ندیده بودم، با کله رفتم تو آب! بعد هم گفتم: آخه دایی، روزه‌م باطل شد! خندید و گفت: اشکال نداره، هنوز به تو واجب نیست. یه بستنی قیفی برام خرید و گفت: بیا، افطار کن! معاشرت با داییِ مامان خیلی رو من اثر گذاشت. همون موقع برای اولین بار با اسم شیخ احمد کافی آشنا شدم و اسم امام خمینی رو شنیدم. چیزی نمی‌فهمیدم، ولی بذر انقلاب اون‌جا تو ذهنم کاشته شد... تابستون ۱۳۵۶ رفتم سر کار صحافی. یکی دیگه از دایی‌های مامان صاحاب اونجا بود، منم به‌عنوان کارگر ساده مشغول شدم. هفته‌ای ۵ تومن (پنجاه ریال) می‌گرفتم. همزمان خاله‌م که آدم روشنفکری بود و اهل کتاب، برای اولین بار برام کتاب خرید. اولین کتابی که بهم داد، ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی (نویسنده اعدامی منتسب به حزب کمونیست توده) بود. تو صحافی، گاهی لابه‌لای کارا کتابای بی‌صاحب گیرم می‌اومد. بعضی‌ها رو ورق می‌زدم. کم‌کم علاقه‌م به کتاب زیاد شد. یادمه یه کتاب معروف بود به اسم قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب (نوشته‌ آقای محمدرضا شاه‌محمدی، با الهام از کلیله و دمنه) با پول خودم از بازارچه کتاب مدرسه خریدم. بابتش کلی هم پول دادم، ولی خیلی خوشحال بودم. اولین کتاب دایره‌المعارف (برای کودکان) را هم همون زمان خریدم. به‌واسطه‌ی داییِ مامان و خاله‌ روشنفکرم کم‌کم در جریان بعضی اتفاقات سیاسی و اجتماعی قرار گرفتم – البته در حد فهم یه بچه ۱۲-۱۳ ساله. همون روزا بود که یه بار تو خونه‌ی یکی از هم‌کلاسی‌هام، روی جلد یه کتاب توضیح‌المسائل قدیمی، عکس یه روحانی رو دیدم. پرسیدم: این آقا کیه؟ دوستم گفت: – آیت‌الله خمینی که الان تبعید شده نجف، به کسی نگو. اگه بفهمن ما تو خونه عکس آقا رو داریم، بابامو اعدام می‌کنن! --- ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر | 🗒 دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ 👆 را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آروم‌آروم داشتیم وارد زمستون ۱۳۵۶ می‌شدیم. صدای انقلاب هم کم‌کم به گوش می‌رسید. بعد از واقعه‌ی ۱۹ دی قم و کشتار مردم که در اعتراض به چاپ مقاله روزنامه اطلاعات به خیابون اومدن، چهلم شهدای قم، وقایع تبریز پیش اومد. تلویزیون گزارشی پخش کرد و گفت: کمونیست‌ها و مرتجعین (منظورش روحانیت شیعه بود) تو تبریز شورش کردن. صحنه‌هایی نشون می‌داد که جاهایی آتیش گرفته و شهر بهم ریخته. بعد از اون ماجراها، سخنرانی‌هایی در مساجد به حمایت از اعتراضات توسط امامان جماعت برگزار می‌شد که مردم را در جریان کشتارهای رژیم قرار می‌دادند. بهار ۵۷ بود که شیخ احمد کافی – همون کسی که مهدیه تهران رو راه انداخته بود – تو یه سخنرانی معروف از امام خمینی حمایت کرد و گفت مردم پشت سر آیت‌الله خمینی باشن. اواسط تیر ۵۷، خبر تصادف و مرگ شیخ کافی پخش شد.خبرها و شایعات حاکی از تصادف ایشان خوالی سبزوار بود. شیخ احمد کافی بین مردم محبوبیت زیادی داشت، حتی بین لات و لوت‌ها. همین باعث برخی اعتراضات شد. همان روزها با دایی مامان رفتیم دیدن یه زندانی سیاسی که تازه آزاد شده بود. (اسمو قیافش یادم نیست) اون آقا گفت: – شیخ کافی رو به خاطر حمایت از امام خمینی کشتن. تو همون جلسه، یکی نوار سخنرانی شیخ احمد کافی رو گذاشتن که خواستار دفاع و حمایت مردم از آیت الله خمینی شد. من داشتم با انقلابی‌ها آشنا می‌شدم... یکی از روزهای شهریور ۱۳۵۷، ظهر جمعه، سر سفره ناهار بودیم. مامان دمی باقالی درست کرده بود. حالا چرا یادمه چون تنهایی یه دیس خوردم مامان و بابا دهنشون باز مونده بود صدای بالگردی از دور شنیدیم. بعدهم صدای تیراندازی بگوش رسید. چند دقیقه بعد، یه عده تو کوچه فریاد زدن: – مردمو تو میدون ژاله کشتن! انقلاب واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد. پاییز ۱۳۵۷ بود. سر خیابون شیرازی، مردم یه لباس خون‌آلود رو از تن یه شهید درآورده بودن و به‌عنوان نماد جنایت، روی سقف اتاقک (کیوسک) تلفن همگانی درست روبه‌روی در مدرسه ما آویزون کرده بودن. پیکر شهید – که هیچ وقت نفهمیدم اسم و رسمش چی بود – روی دست مردم به سمت میدان خراسون می‌رفت. پیراهن شهید چند هفته بالای کیوسک تلفن عمومی بود. اون صحنه‌ هنوز بعد از مدت‌ها در خاطرم مونده. همین اتفاقا باعث شد با چند تا از دوستان مدرسه تصمیمی بگیرم. فردای اون روز با هم‌کلاسی‌هام قرار گذاشتیم زنگ تفریح، عکس شاه و فرح که بالای تخته‌سیاه همه‌ی کلاس‌ها بود رو پایین بیاریم و بندازیم تو خیابون. این کارم کردیم. نیم ساعت بعد، در پشتی مدرسه باز شد. (مدرسه دو تا در داشت: یکی تو خیابون خاوران باز می‌شد که مخصوص ورود و خروج معلما بود، یکی هم از کوچه پشتی که در بزرگ گاراژی داشت و مخصوص دانش‌آموزا بود.) یه جیپ ارتشی اومد تو حیاط که چهار نفر مسلح با یونیفورم خاکی سوار جیپ بودن. یکی‌شون که فکر کنم فرمانده بود، چون مثل فیلما یه کلت داشت، پیاده شد، چند تا فحش ناموسی بد به همه بچه‌ها داد و گفت: – یه بار دیگه از این غلطا بکنید، خودم می‌کُشمتون.در این مدرسه هم گل میگیرم خیلی ترسیده بودم. دائم می‌ترسیدم یکی از بچه‌ها لومون بده. ولی بخیر گذشت... دیگه واقعاً انقلاب شده بود. به خاطر اینکه بابام نظامی بود، تو محل زیاد به خونواده ما اعتماد نداشتنو برخی بچه‌محلا طعنه می‌زدن که: – بابات ارتشیه، مردم رو می‌کشه... برخی هم که بابامو بهتر می‌شناختن ازش دفاع می‌کردن و می‌گفتن: این آدم حلال و حروم سرش میشه، اهل نماز و روزه و هیئته، آدم نمی‌کشه! همون روزا بابا یه وانت پیکان قرمز رنگ، قسطی خریده بود. وقتی اوضاع شلوغ شد و مدارس تعطیل شدن، ما رو برداشت برد دهاتمون (جاده مشهد، حدود ۴۵ کیلومتری تهران). اون‌جا باباجونی (پدر بابا) شروع کرد به نصیحت بابام که نکنه به مردم تیر بزنی یا خدای نکرده کسی رو بکشی. بابا از پشت صندلی جلو وانت، یه تفنگ ژ۳ درآورد ( سلاح سازمانی ارتش قبل از انقلاب) و گفت: – بابا، من خودم انقلابی‌ام. با یه افسر کار می‌کنم که از افسرای انقلابی ارتشه( سروان شهبازی). با دوستای آقای خمینی ارتباط داره. این حرفا خیلی روم تأثیر گذاشت. حس غرور داشتم. چون دیگه اگه کسی می‌گفت بابات طرف شاهه، می‌تونستم با افتخار بگم نه، بابای من یه ارتشی انقلابیه. بعداً شنیدم شهبازی برای محافظت از اموال پادگان، تعدادی از افسرها و درجه‌دارای انقلابی رو با لباس شخصی تو پادگان جمع کرده بهشون گفته هر وقت مردم به پادگان حمله کردن، جلوشون دربیاید و بگید پادگان قبلاً به‌دست انقلابی‌ها افتاده. اینطوری هم از اموال پادگان محافظت می‌کردن، تا دست گروه های سیاسی نیفته هم جلوی درگیری بی‌خود رو می‌گرفتن. هم آماده باشند برای حمله احتمالی گارد شهبازی بعد انقلاب فرمانده ستاد شد.
ادامه دارد... 📌 کانال: ⌛️ ساعت صفر | دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ 👆 را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حوادث جنگ در دهم خرداد دهم خرداد سال ۶۱ پس از پیروزی رزمندگان اسلام در عملیات الی بیت المقدس (بسوی قدس)و آزاد سازی خرمشهر حامیان غربی و عربی صدام برای نجات او عجولانه دست به اقدامات متعددی زدند از جمله: انتشار بیانیه سومین اجلاس فوق‌العاده وزيران خارجه شورای همکاری خليج فارس، در كويت، درباره ضرورت آتش‌بس در جنگ ايران و عراق و برقراری صلح، به علت واهمه از گسترش پيروزی جمهوری اسلامی ايران در منطقه و بخطر افتادن موجودیت رژیم بعث و بخصوص نزدیک شدن رزمندگان ایرانی به د وازه های شرقی بندر بصره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اون روزا واسه من پر از حادثه بود. حالا شده بودم یه نوجوان پرشور که با آیت‌الله خمینی آشنا شده بودم، با کلمه "شهید" که حالا با نام "شیخ کافی" برام هم‌معنی شده بود. راستش قبل از این اتفاقات، وقتی پای حرف‌های پرده‌خون محرم می‌نشستم، زیاد با واژه "شهید" ارتباط نمی‌گرفتم... اما حالا انگار این کلمه داشت برام معنی پیدا می‌کرد. پرده‌خون از اولیا و اشقیا که می‌گفت، بیشتر برام یه قصه مثل قصه‌های فیلمای وسترن تلویزیون بود؛ با این فرق که قهرمونای پرده حرکتی نداشتند... و شور و هیجان پرده‌خون به اون عکسا روح می‌بخشید. اما هیچ وقت مثل حالا درکشون نمی‌کردم. اون روزا پا منبر مسجدا و هیئتا خیلی می‌رفتم... جمعیت هم زیاد بود. انگار مردم داشتن چیزای تازه یاد می‌گرفتند. عاشورا داشت در کوچه و خیابون عینیت پیدا می‌کرد... شاهد حضور گسترده مردم در صحنه بودم. یاد حرفای آقاجون خدابیامرز هم می‌افتادم که می‌گفت: «این پدرسوختها کلی نفت می‌فروشن، باید به هر ایرانی ۱۷ تومن و پنجزار (۱۷۵ ریال) هر روز سهم نفت بدن. اما همشو خودش و اون انگلیسی‌های گور به گور شده می‌کشن بالا (غارت می‌کنن).» از کجا این عدد رو درآورده بود نمی‌دونم ولی خیلی انگار دقیق حساب کرده بود! بابا می‌گفت: «حسین آقا (اسم آقاجون) لیتری چند حساب کردی؟!» آقاجون می‌گفت: «تو جونی، الان نمی‌فهمی. وقتی خوزستان بودم، اینارو (انگلیسی‌ها) شناختم! همشون دزدن. خدا و پیغمبر هم نمی‌شناسن. اهواز و آبادان رو به لجن کشیدن. ناموس مردم از دست اینا امون نداره...» خدا بیامرزش، تیپ باحالی داشت. یه کلاه لبه‌دار شاپو می‌ذاشت سرش، یه سیبیل هیتلری هم داشت با یه تسبیح شاه‌مقصود (از اونا که تو شب نور سبز می‌ده). مخالف صد در صد انگلیسا بود. حالا خوزستان چی دیده و شنیده بود، نمی‌دونم! یه رادیو کوچک چندموج داشت، همیشه دم‌دستش بود. ساعت دقیق اخبار رادیو «بی‌بی‌سی» رو می‌دونست. یه کانال دیگه هم گوش می‌داد به اسم رادیو «مونت‌کارلو» که فرانسوی بود. این آقاجون خدابیامرز خیلی باحال بود. مثلاً می‌دونست من تو مشق نوشتن تنبلم. یه روز تو برفا یه خودکار بیک پیدا کردم، گفت: «اگر این‌قدر با این بنویسی که جوهرش تموم بشه، ده تومان (صد ریال) بهت می‌دم.» یه دفتر نو برداشتم، از روی درس "آرش کمانگیر" شروع کردم نوشتن. شرطش این بود که دفتر سفید باشه و فقط از یه درس بنویسم. اینطوری راه هر کلکی رو بست. اینقدر نوشتم رو بند اول انگشت اشارم، جا رد خودکار افتاده بود، ولی بالاخره تموم شد. جوهر خودکار رو می‌گم! خودم رسوندم به آقاجون، گفتم: «این دفترم و اینم خودکار، دیگه جوهر نداره.» آقاجون دست کرد تو جیبش، یه سکه ده‌ریالی بهم داد، گفت: «اینم جایزه شما!» با تعجب نگاه سکه کردم و به آقاجون خیره شدم...!!! و گفتم: «آقاجون، مگه نگفتی ده تومن می‌دی؟!» گفت: «من گفتم ده ریال می‌دم...!» چاره‌ای نداشتم. فقط لبامو دور کردم، شونمو بالا انداخت و گفتم: «ولی گفتی ده تومن!» بعد هم رفتم پی کارم.میدونستم خریفش نمیشم. ولی یه تومن (۱۰ ریال)هم خیلی پول بود. می‌شد پنج‌تا نوشابه "کانادا درای" باهاش خرید، یا یه ساندویچ تخم‌مرغ و دوتا نوشابه و یه مداد سیاه پرچمی. کم پولی نبود. ولی من با همون یه کاسبی فسقلی راه انداختم، کردمش ده تومن! چطوری؟ نمیشه گفت... می‌ترسم بابام اینجا باشه، اینا رو بخونه، باز گوشم رو بکشه!!! از محرم ۵۵ آقاجون حالش زیاد خوب نبود. اون روزا خونه ما بیشتر رفت و آمد می‌کرد، با اینکه خونشون زیاد دور نبود. بعضی شبا خونه ما می‌خوابید. اول زمستون، محرم شروع شد. منم می‌رفتم هیئت سرکوچه خودمون ولی فقط تا روز قبل از تاسوعا، چون بعدش می‌رفتیم عباس‌آباد (روستای پدری). آقاجون یکی دو شب اومد، ولی زیاد نموند. حالش اصلاً خوب نبود. درست یادم نیست، ولی فکر کنم اواخر محرم بیماریش شدت گرفت. اون خالم که روشنفکر بود و با سیاسیون توده‌ای رفت‌و‌آمد داشت، بردش بیمارستان "مردم" (بیمارستانی که دولت شوروی سابق اداره می‌کرد). اما نتیجه نداشت، به‌خاطر مخارج بالا، بردنش بیمارستان "هزار تخت‌خوابی" (امام خمینی). همسایه‌ها طوری که مامان نشنوه، می‌گفتن اون بیمارستان کشتارگاهه...نمیفهمیدم یعنی چی! کمی بیشتر از ده سال داشتم ولی می‌فهمیدم همه نگران هستند. چند روز مانده به نوروز ۱۳۵۶، آقاجون از بیمارستان ترخیص شد. نه به‌خاطر اینکه خوب شده بود؛ دکترا گفته بودن: «این روزای آخر، بذارید کنار خانواده باشه.» همه خودشون رو آماده اتفاق بد کرده بودند. شب اول فرپردین۱۳۵۶، بابا و مامان رفتن خونه آقاجون و فقط داداش کوچیکه رو با خودشون بردند... آخرای شب بابا تنها اومد خونه و گفت: «حاضر بشید، بریم خونه آقاجون...» ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
تحویل سال همون روز، نزدیک سه بعد از ظهر بود. ما وقت تحویل سال، خونه خودمون بودیم. ولی الان چرا باید بریم خونه آقاجون، اونم این موقع شب؟ برام عجیب بود. زیاد طول نکشید. بابام قبل از اینکه آبجیا حاضر بشن، منو کشید گوشه حیاط و گفت: «آقاجون فوت کرده. امشب حواست به خواهرات باشه. می‌ریم خونه آقای نادری، با بقیه بچه‌ها اونجا باشید.» آقای نادری، همسایه دیواربه‌دیوار آقاجون بود.(چند سال بعد پسر بزرگش شد شوهر خاله ام) ما از بچگی باهاشون همسایه بودیم، رفت‌و‌آمد زیادی داشتیم. حالم خیلی بد شد. ولی راستشو بخواید، چون مریضی آقاجون طولانی شده بود، تقریباً همه منتظر این اتفاق بودیم. خدا آقاجون رو رحمت کنه. خیلی زود از بین ما رفت. فقط ۵۰ سال داشت که به رحمت خدا رفت. بعد از فوت آقاجون، مامان اصلاً رو به راه نبود. البته بقیه خاله‌ها و دایی‌ها هم حال و روز خوبی نداشتند. یادمه دایی بزرگم، آقا رضا، چند روز قبلش با دوستاش رفته بودند سفر... تلفن و موبایل هم که اون موقعا نبود که بهش خبر بدن برگرده. روز اول فروردین برای نهار اومد. من سر کوچه بودم که دیدم پیکان جوانان دایی پارک کرد. از همون‌جا پرچم سیاه و صدای قرآن رو که شنید، یکی از رفیقاش که سر کوچه وایساده بود، یقه کرد و گفت: «اینجا چه خبره؟» بنده خدا لکنت گرفته بود، نمی‌دونست چی بگه... داییم همون‌جا زانو زد زمین، چندتا از رفقاش بلندش کردند، آوردنش دم در خونه. تا برسه در خونه چندبار زد تو سر و صورت خودش و رفقاش هم خریفش نمیشدن! حالا هوای خونه و خونواده، مصیبت‌زده بود و حال همه خراب. همه کارهای قانونی انجام شده بود. همون روز تشییع و خاکسپاری انجام شد. فقط کمی بعد، مثل همه‌ی آدم‌ها،فراموش شد...! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero