eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام آقا.... بسیارعالیه شیوا و روان نوشته شده، چهار قسمتشو خوندم، بعضی جاهاش آئین نگارش رعایت نشده ولی میشه منظور نویسنده را فهمید ، نکات کلیدی و تربیتی خوبی داره، مثلا یه جا میگه : اونجا به بچه ها اجازه می‌دادن حرف بزنن، اشتباه کنن ، اصل خودشونو نشون بدن و... کاملا درسته این یک قاعده مهمه بزرگترها با میدون دادن به کوچکترها باعث رشد اجتماعی، مذهبی ، سیاسی و عقلانی اونا میشن. درود خدا بر شما درود خدا بر راویان جنگ، شهدا،انقلاب،فلسطین و درود خدا بر رزمندگان اسلام و درود خدا بر شهدای مظلوم. 🙏🙏🙏❤️❤️❤️❤️👏👏👏👏 پاسخ: ضمن تشکر از عنایت عزیزان در مقدمه روایت داستانی گفتم این نوشته هایم خارج از چهار چوبهای ادبی نوشته میشود چرا که با اصول نگارش آشنا نیستم. ان شاالله اگر قرار شد چاپ شود حتما یک کارشناس باید بررسی و اصلاح کند.
سلام حاج ... فصل۸ بخش۳ دنگ و فنگ از داستان مستند صعود ازقله خاطرات زیبای شما را درکربلای معلا خواندم به یاد آن فضای معنوی دفاع مقدس وبیاد رفقای شهید و شما برادر بزرگوار نائب الزیاره هستم. پاسخ: ضمن تشکر وقدردانی از عنایت و لطف برادر عزیزم جناب عبدیان جهت اطلاع مخاطبان کانال عرض میکنم ایشان از راویان و یادگاران دفاع مقدس و مدافعان حرم میباشند که قول داده اند بخشی از خاطراتشان را برای ما بفرستند تا ان شاالله همینجا برای نسل جوان منتشر کنیم شما هم دعا کنید ایشان سکوتشان را بشکنند. الهی آمین😉
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در عملیات والفجر ۴ با موفقیت تا پنجوین پیشروی شده بود. تعدادی از مقرهای پشتیبانی دشمن فتح شده بود. یک مرکز پشتیبانی دشمن هم، که پر از انبار کالا و مهمات بود، به‌دست نیروهای ما افتاده بود. خودم به آن‌جا نرفتم، ولی برخی از بچه‌ها که وظیفه جمع‌آوری غنائم را داشتند، حرف‌های عجیبی می‌زدند. مثلاً می‌گفتند یک انبار پیدا کرده‌اند که پر از برنج آمریکایی است، یا انباری پر از شیر خشک پنج کیلویی، یا مثلاً یک انبار روغن نباتی و پنیر و گوشت کنسرو شده هلندی و ... بعضی اقلام قابل استفاده نبود، مثل کنسرو گوشت و ماهی که در کشورهای اروپایی تولید شده بود. این‌ها را فقط برای تفریح باز می‌کردیم و می‌ریختیم برای حیوان‌های وحشی... گوشت‌های کنسروی خیلی خوشگل بسته‌بندی شده بود. قوطی‌های ۲۰۰ گرمی با دربازکن سرخود که مثل کلید از بغل می‌رفت توی یک شکاف، بعد می‌چرخاندی و قسمت بالای قوطی دورتادور شکاف جدا می‌شد. کنسرو ماهی‌ها هم همین‌طور بود، ولی کلیدش از روی در قوطی درب را لوله می‌کرد. گونی‌های سیب‌زمینی هم همه یک اندازه بود. بساط آتش راه می‌انداختیم و سیب‌زمینی آتشی رزق هر روزمان شده بود. شیر خشک هم آن‌قدر زیاد بود که به هر سنگری دو سه تا پنج کیلویی دادند. صبح، عصر، شب؛ هر وقت میل داشتیم، آب جوش ردیف می‌کردیم و شیر داغ می‌خوردیم. قرار شد بچه‌ها نوبتی بروند قرارگاه عقبه برای حمام و نظافت... روزی که من رفتم، دوستان گفتند آذوقه غنیمتی جمع کرده‌اند. یک گونی برنج و روغن و سیب‌زمینی و گوجه و بادمجان و... صبحِ اولین روز استراحت به سرم زد استانبولی (برنج و سیب‌زمینی و گوجه) درست کنم. چهار پنج نفر بیشتر نبودیم. یک قابلمه برداشتم، برنج و سیب‌زمینی خرد و چند تا گوجه ریز شده، نمک و روغن و کمی آب گذاشتم روی چراغ سه‌شعله غنیمتی... دفعه اولم بود. تا آن موقع غذا، به‌خصوص برنج، درست نکرده بودم. تا ظهر ریز ریز جوش زد و وقتی آب داخل قابلمه تمام شد، یک چفیه (شسته بودم) زیر در قابلمه گذاشتم و شعله چراغ را کم کردم... بعد از نماز درش را باز کردم. با این‌که ادویه نزده بودم، اما خیلی باحال شده بود. دور هم داشتیم می‌خوردیم که یکی دو تا از بچه‌های ضدزره سر رسیدند. تعارف کردیم، نشستند و هی خوردند و هی تعریف کردند. آقا من را جو نگرفت!!! گفتم: «خوب، شام با من؛ فقط یک قابلمه بزرگ پیدا کنید...» یک قابلمه نمی‌دانم از کجا پیدا کردند و آوردند. من هم همان‌طور که ننه‌ بابام گِل‌مالی می‌کرد، تمام زیر و دور قابلمه را گِل مالیدم و یک خروار برنج ریختم و سیب‌زمینی و گوجه خرد کردم، با چند تا ملاقه روغن و چند تا قاشق نمک زدم و گذاشتم روی آتش! چند ساعت روی آتش بود. وقتی آبش تمام شد، دیدم نپخته. دوباره آب ریختم و تا غروب حسابی برنج‌ها پخت. درش را با یک چفیه کیپ کردم تا بعد از نماز مثلاً دَم بکشد...! چشمتان روز بد نبیند! شده بود مثل کاه‌گِل! قاشق می‌کردم توی قابلمه، می‌چسبید به برنج‌ها...! یکی دو نفر بلند شدند رفتند سراغ آتش و سیب‌زمینی...!؟ تازه فهمیدم درست کردن غذا برای تعداد زیاد آن هم روی آتش کار هر کسی نیست! دیده بودم توی هیئت می‌گویند: «فقط فلانی غذای هیئتی درست می‌کند»، فکر می‌کردم با دیدن، آدم آشپز می‌شود... برنج شفته شده بود و خیلی هم شور بود. اصلاً امکان نداشت بخوریم...! دوستانی که غذای ظهر را خورده بودند، با تعجب می‌گفتند: «پس چرا این‌طوری شد؟!» آن‌هایی هم که تعریف غذای ظهر را شنیده بودند، با شک می‌گفتند: «مطمئنید ظهر هم این غذا درست کرده بود؟!» دردسرتان ندهم، بهترین گزینه سیب‌زمینی آتشی بود. آخه با خیال استانبولی شام نگرفته بودیم! حالا خوب شد سیب‌زمینی زیاد داشتیم و آتش زیر دیگ هم جان می‌داد برای سیب‌زمینی آتشی! قبل از خواب رفتم برای تجدید وضو، و وقتی برگشتم داخل سنگر، یک‌دفعه همه‌جا تاریک شد (سنگرها با فانوس روشن می‌شد). فقط این را فهمیدم که زیر پتو بودم و یه عده با مشت و لگد داشت بابت شام ازم «قدردانی» می‌کرد! این‌طور موقع‌ها، مقاومت و مراقبت از سر و صورت تنها راه نجات است. و البته پذیرش گناه و عذر خواهی ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ ساعت صفر | 🗒 دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ 👆 را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💐اسعدالله ایامکم یا صاحب الزمان💐 لبیک به دعوت منادی،صلوات بر برکت و عشق و نور و شادی،صلوات از حد و عدد فزون به نور نقوی بر ناصر دین؛ امام هادی،صلوات 🎋باسلام و صلوات برصاحب الزمان و باعرض تبریک و تهنیت به مناسبت میلاد با سعادت علیه السلام خدمت شما همراهان مهدوی؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح روز بعد از آن جشن پتو، قرار شد دو سه نفری برگردیم پای قبضه... گفتند حدود ساعت ده یا یازده، ماشین تدارکات برای بردن غذا می‌ره خط؛ با همون بریم. یه دوستی بود بهش می‌گفتیم مهندس، اسمشم قدرت بود. بچه‌ی فنی و متخصصی بود. حالا مهندس بود یا نه، نمی‌دونم. آقا قدرت معمولاً دنبال نوآوری و ابتکار و البته غنیمت بود. (بحث جمع‌آوری غنائم خیلی داستان داره، باید مفصل بگم.) اتفاقی اون روز دیدمش. بعد حال و احوال، متوجه شدم اون هم می‌خواد بره خط... از محل استقرارش پرسیدم، گفت: می‌رم خط اول نزدیک پنجوین. خیلی دوست داشتم باهاش برم، اما باید می‌رفتم پای قبضه‌ی خودمون. ماشین تدارکات که رسید، چند نفری سوار شدیم و رفتیم به طرف دشت پنجوین. دو سه نفر از واحد ۱۰۷ قبل از سه‌راه پنجوین، نزدیک موضع ۱۰۷ پیاده شدیم و بقیه، از جمله قدرت، رفتن خط... وقتی وارد موضع شدیم، دیدم هر کی یه طرفی رفته و غیر از عباس بشر و مجتبی نوری، کسی پای قبضه نیست. فکر می‌کردم بچه‌ها برای استراحت و حمام رفتن رفتن قرارگاه عقبه؛ اما این‌طور نبود. عباس بشر گفت: دیروز تا حالا ۲۰ تا شلیک هم نداشتیم. بچه‌ها هم حوصلشون سر رفته بود، گفتند بریم یه دوری بزنیم این اطراف. متقیان هم که معمولاً پیش ما بود، رفته بود موضع علی ابراهیمی برای سرکشی! یه‌دفعه یه فکری زد به سرم! با خودم گفتم: حالا که کار نداریم، برم خط مقدم پیش قدرت ببینم اون‌جا چه خبره! به عباس بشر گفتم: — منم برم یه دوری، گشتی بزنم. عباس بشر گفت: — زیاد دور نشو، سمت خط هم نرو، یه‌هو الکی تیر و ترکش می‌خوری! خبر نداشت اصلاً دارم می‌رم که برم خط! بی‌معطلی رفتم سمت جاده و بعد از ده دقیقه، خوب که از موضع ۱۰۷ دور شدم، اولین ماشینی که فکر کنم جیپ مخابرات بود (درست یادم نیست) دست بلند کردم، وایساد و سوار شدم. تا سه‌راهی پنجوین باهاش رفتم. اون‌جا دیدم می‌خواد بره سمت بچه‌های لشگر عاشورا که سمت راست ما بودن. پیاده شدم. دیگه صدای انفجارهای پی‌درپی واضح به گوش می‌رسید. سمت چپ سه‌راهی، توی دشت یه خاکریز دو سه کیلومتری به دو طرف دشت دیده می‌شد که از گوشه و کنارش دود بالا می‌رفت و انفجارها بیشتر نزدیک همون خاکریز بود. همین‌طوری حدس زدم قدرت رفته اون‌جا! کسی دیگه‌ای رو اون‌جا نمی‌شناختم، اگرم آشنایی بود، خبر نداشتم. پیاده راه افتادم سمت خط. با چشم، راه زیاد به نظر نمی‌رسید، ولی هرچی می‌رفتم انگار خاکریزه می‌رفت عقب‌تر. با اینکه هوا خنک بود و به سمت سرما می‌رفتیم، اما از آب و عرق دراومده بودم. وسطای راه، دیدم ماشین تدارکات با سرعت داره تو جاده خاکی از سمت خاکریز میاد عقب و به سمتم، که هنوز به جاده فرعی خاکی نرسیده بودم. فکر کنم نزدیک ۸۰ تا سرعت داشت و پشت سرش هم چند بار گلوله‌ی توپ یا خمپاره خورد و منم هنوز نمی‌فهمیدم دنیا دست کیه! چند دقیقه بعد، تویوتای تدارکات بدون توقف و با سرعت زیاد از کنارم رد شد و فقط راننده یه بوق ممتد برام زد! هنوز حالیم نبود کجا دارم می‌رم... دیگه امیدی به رسیدن ماشین نداشتم که خدا یه موتور هوندا تریل ۲۵۰ رسوند. وایساد و پرسید: — کجا اخوی؟ آشنا نیستی؟! گفتم: — از ذوالفقار هستم، می‌رم خط! قشنگ معلوم بود تابلو حرف زدم. یه‌طوری نگام کرد انگار حرف بی‌ربطی زدم. گفت: — کدوم خط؟ در حالی که با انگشت به خاکریز وسط دشت اشاره می‌کردم، گفتم: — همون خط مقدم!!! زد زیر خنده و گفت: — تازه اومدی جبهه؟! گفتم: — نه اخوی، چطور مگه؟ فکر کنم یه‌جورایی رعایتم رو کرد. گفت: — هیچی، همین‌طوری! بپر بالا، الانه که بشیم سیبل عراقی‌ها. تا حالا هم نزدن، جای شکر داره. همین‌طور که سوار می‌شدم، گفتم: — می‌خوام برم پیش قدرت... یه ساعت پیش اومدن همین‌جا. گفت: — باشه، حالا بذار برسیم خط مقدم. (این «خط مقدم» رو یه‌طوری گفت انگار مسخره می‌کرد.) ایشاالله پیداش می‌کنی! حس کردم این «خط مقدم» اصطلاح رایج بین بچه‌های اون‌جا نیست. ولی خب چی باید می‌گفتم؟ هرچی نزدیک‌تر به خاکریز می‌شدیم، صدای انفجارها واضح‌تر و بیشتر می‌شد. وارد جاده‌ی خاکی که شدیم، انگار بعثی‌ها تازه ما رو دیدن. شروع کردن به زدن دور و برمون. تا رسیدیم پشت خاکریز، فکر کنم پنج شش تا گلوله‌ی توپ یا خمپاره خورد. اون‌قدر نزدیک که ده متر دورتادور، موتور و همراه خاک و دود، صدای ترکش‌ها که از اطرافمون رد می‌شد، به گوش می‌رسید. شکر خدا سالم رسیدیم. اولین سنگر، پیاده شدم و رفتم تو! البته با سنگری که ما ساخته بودیم خیلی فرق داشت. هم خیلی کوچیک بود، هم سقفش کوتاه بود. هم به‌زور سه نفر توش جا می‌شد. فقط هم باید توش می‌نشستی؛ حتی دولا هم نمی‌شد وایسی! از اونایی که تو سنگر بودن، سراغ قدرت رو گرفتم. با کلی نشونی، فهمیدن با کی کار دارم. اشاره کردن به وسطای خاکریز که روبه‌روی یه روستای عراقی بود، گفتن اون‌جاست! https://eitaa.com/softzero
حالا کی زیر این آتیش تا اون‌جا می‌خواست بره... یه حساب دو دوتا چهارتا کردم، دیدم باید سرعتی برم. دلو زدم به دریا و دویدم. یادم نیست چند متر بود، ولی وقتی رسیدم، تا چند دقیقه نمی‌تونستم صحبت کنم. شانسی بود یا هرچی تو مسیر گلوله هم نخورد قدرت تا منو دید، گفت: — اینجا چه کار می‌کنی؟ وقتی نفسم جا اومد، گفتم: — پای قبضه کار نبود، گفتم بیام اینجا، خط مقدم رو ببینم. قدرت در حالی که جلوی خندش رو نمی‌تونست بگیره، گفت: — الان خط مقدم (مثل همون موتوری گفت «خط مقدم») رو دیدی؟ اخمامو تو هم کردم، گفتم: — مسخره می‌کنی؟ با همون خنده‌ی کنترل‌شده گفت: — نه بابا، مسخره چیه! خب اومدی خط مقدم! (بازم داشت مسخره می‌گفت «خط مقدم») دیگه اهمیت ندادم به خط مقدم گفتنش ،گفتم: — این‌جا کارت چیه؟ گفت: — اومدم دنبال غنیمت!!! این داستان غنیمت جمع‌کردن تو جبهه بعد از عملیات، خودش یه کتاب جدا می‌شه. هم بامزه بود، هم سخت و پرمسئله! فقط اینو بگم: کل زرهی سپاه و بخش زیادی از توپ خانه سپاه در دوران دفاع مقدس، غنیمتی بود. هر لشگری و تیپ و یگانی برای خودش تیم جمع‌آوری غنیمت داشت و رقابت بسیار شدید بود. گاهی روی یه تانک عراقی از چهار طرف آرم چهارتا لشگر خورده بود. با ادبیات امروز یگانهای ما در جنگ ۸ ساله خودگردان بودن، یعنی تیپ و لشگرها باید با غنیمت از دشمن خودشون رو تجهیز میکردن! شاید الان عجیب بنظر برسه ولی واقعیت داره. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero