💐اسعدالله ایامکم
یا صاحب الزمان💐
لبیک به دعوت منادی،صلوات
بر برکت و عشق و نور و شادی،صلوات
از حد و عدد فزون به نور نقوی
بر ناصر دین؛ امام هادی،صلوات
🎋باسلام و صلوات
برصاحب الزمان و باعرض تبریک و تهنیت به مناسبت میلاد با سعادت #امام_هادی علیه السلام خدمت شما همراهان مهدوی؛
#اللهمعجللولیکالفرج
#صعود_از_قله
#فصل۸
#بخش۵
#خط_مقدم
صبح روز بعد از آن جشن پتو، قرار شد دو سه نفری برگردیم پای قبضه... گفتند حدود ساعت ده یا یازده، ماشین تدارکات برای بردن غذا میره خط؛ با همون بریم.
یه دوستی بود بهش میگفتیم مهندس، اسمشم قدرت بود.
بچهی فنی و متخصصی بود. حالا مهندس بود یا نه، نمیدونم. آقا قدرت معمولاً دنبال نوآوری و ابتکار و البته غنیمت بود. (بحث جمعآوری غنائم خیلی داستان داره، باید مفصل بگم.)
اتفاقی اون روز دیدمش. بعد حال و احوال، متوجه شدم اون هم میخواد بره خط...
از محل استقرارش پرسیدم، گفت: میرم خط اول نزدیک پنجوین.
خیلی دوست داشتم باهاش برم، اما باید میرفتم پای قبضهی خودمون.
ماشین تدارکات که رسید، چند نفری سوار شدیم و رفتیم به طرف دشت پنجوین.
دو سه نفر از واحد ۱۰۷ قبل از سهراه پنجوین، نزدیک موضع ۱۰۷ پیاده شدیم و بقیه، از جمله قدرت، رفتن خط...
وقتی وارد موضع شدیم، دیدم هر کی یه طرفی رفته و غیر از عباس بشر و مجتبی نوری، کسی پای قبضه نیست.
فکر میکردم بچهها برای استراحت و حمام رفتن رفتن قرارگاه عقبه؛ اما اینطور نبود.
عباس بشر گفت: دیروز تا حالا ۲۰ تا شلیک هم نداشتیم. بچهها هم حوصلشون سر رفته بود، گفتند بریم یه دوری بزنیم این اطراف. متقیان هم که معمولاً پیش ما بود، رفته بود موضع علی ابراهیمی برای سرکشی!
یهدفعه یه فکری زد به سرم!
با خودم گفتم: حالا که کار نداریم، برم خط مقدم پیش قدرت ببینم اونجا چه خبره!
به عباس بشر گفتم:
— منم برم یه دوری، گشتی بزنم.
عباس بشر گفت:
— زیاد دور نشو، سمت خط هم نرو، یههو الکی تیر و ترکش میخوری!
خبر نداشت اصلاً دارم میرم که برم خط!
بیمعطلی رفتم سمت جاده و بعد از ده دقیقه، خوب که از موضع ۱۰۷ دور شدم، اولین ماشینی که فکر کنم جیپ مخابرات بود (درست یادم نیست) دست بلند کردم، وایساد و سوار شدم. تا سهراهی پنجوین باهاش رفتم. اونجا دیدم میخواد بره سمت بچههای لشگر عاشورا که سمت راست ما بودن. پیاده شدم.
دیگه صدای انفجارهای پیدرپی واضح به گوش میرسید. سمت چپ سهراهی، توی دشت یه خاکریز دو سه کیلومتری به دو طرف دشت دیده میشد که از گوشه و کنارش دود بالا میرفت و انفجارها بیشتر نزدیک همون خاکریز بود.
همینطوری حدس زدم قدرت رفته اونجا!
کسی دیگهای رو اونجا نمیشناختم، اگرم آشنایی بود، خبر نداشتم.
پیاده راه افتادم سمت خط.
با چشم، راه زیاد به نظر نمیرسید، ولی هرچی میرفتم انگار خاکریزه میرفت عقبتر.
با اینکه هوا خنک بود و به سمت سرما میرفتیم، اما از آب و عرق دراومده بودم.
وسطای راه، دیدم ماشین تدارکات با سرعت داره تو جاده خاکی از سمت خاکریز میاد عقب و به سمتم، که هنوز به جاده فرعی خاکی نرسیده بودم.
فکر کنم نزدیک ۸۰ تا سرعت داشت و پشت سرش هم چند بار گلولهی توپ یا خمپاره خورد و منم هنوز نمیفهمیدم دنیا دست کیه!
چند دقیقه بعد، تویوتای تدارکات بدون توقف و با سرعت زیاد از کنارم رد شد و فقط راننده یه بوق ممتد برام زد!
هنوز حالیم نبود کجا دارم میرم...
دیگه امیدی به رسیدن ماشین نداشتم که خدا یه موتور هوندا تریل ۲۵۰ رسوند.
وایساد و پرسید:
— کجا اخوی؟ آشنا نیستی؟!
گفتم:
— از ذوالفقار هستم، میرم خط!
قشنگ معلوم بود تابلو حرف زدم. یهطوری نگام کرد انگار حرف بیربطی زدم. گفت:
— کدوم خط؟
در حالی که با انگشت به خاکریز وسط دشت اشاره میکردم، گفتم:
— همون خط مقدم!!!
زد زیر خنده و گفت:
— تازه اومدی جبهه؟!
گفتم:
— نه اخوی، چطور مگه؟
فکر کنم یهجورایی رعایتم رو کرد. گفت:
— هیچی، همینطوری! بپر بالا، الانه که بشیم سیبل عراقیها. تا حالا هم نزدن، جای شکر داره.
همینطور که سوار میشدم، گفتم:
— میخوام برم پیش قدرت... یه ساعت پیش اومدن همینجا.
گفت:
— باشه، حالا بذار برسیم خط مقدم. (این «خط مقدم» رو یهطوری گفت انگار مسخره میکرد.) ایشاالله پیداش میکنی!
حس کردم این «خط مقدم» اصطلاح رایج بین بچههای اونجا نیست. ولی خب چی باید میگفتم؟
هرچی نزدیکتر به خاکریز میشدیم، صدای انفجارها واضحتر و بیشتر میشد.
وارد جادهی خاکی که شدیم، انگار بعثیها تازه ما رو دیدن. شروع کردن به زدن دور و برمون.
تا رسیدیم پشت خاکریز، فکر کنم پنج شش تا گلولهی توپ یا خمپاره خورد.
اونقدر نزدیک که ده متر دورتادور، موتور و همراه خاک و دود، صدای ترکشها که از اطرافمون رد میشد، به گوش میرسید.
شکر خدا سالم رسیدیم.
اولین سنگر، پیاده شدم و رفتم تو!
البته با سنگری که ما ساخته بودیم خیلی فرق داشت.
هم خیلی کوچیک بود، هم سقفش کوتاه بود. هم بهزور سه نفر توش جا میشد. فقط هم باید توش مینشستی؛ حتی دولا هم نمیشد وایسی!
از اونایی که تو سنگر بودن، سراغ قدرت رو گرفتم.
با کلی نشونی، فهمیدن با کی کار دارم. اشاره کردن به وسطای خاکریز که روبهروی یه روستای عراقی بود، گفتن اونجاست!
https://eitaa.com/softzero
حالا کی زیر این آتیش تا اونجا میخواست بره...
یه حساب دو دوتا چهارتا کردم، دیدم باید سرعتی برم.
دلو زدم به دریا و دویدم.
یادم نیست چند متر بود، ولی وقتی رسیدم، تا چند دقیقه نمیتونستم صحبت کنم.
شانسی بود یا هرچی تو مسیر گلوله هم نخورد
قدرت تا منو دید، گفت:
— اینجا چه کار میکنی؟
وقتی نفسم جا اومد، گفتم:
— پای قبضه کار نبود، گفتم بیام اینجا، خط مقدم رو ببینم.
قدرت در حالی که جلوی خندش رو نمیتونست بگیره، گفت:
— الان خط مقدم (مثل همون موتوری گفت «خط مقدم») رو دیدی؟
اخمامو تو هم کردم، گفتم:
— مسخره میکنی؟
با همون خندهی کنترلشده گفت:
— نه بابا، مسخره چیه! خب اومدی خط مقدم! (بازم داشت مسخره میگفت «خط مقدم»)
دیگه اهمیت ندادم به خط مقدم گفتنش ،گفتم:
— اینجا کارت چیه؟
گفت:
— اومدم دنبال غنیمت!!!
این داستان غنیمت جمعکردن تو جبهه بعد از عملیات، خودش یه کتاب جدا میشه.
هم بامزه بود، هم سخت و پرمسئله!
فقط اینو بگم:
کل زرهی سپاه و بخش زیادی از توپ خانه سپاه در دوران دفاع مقدس، غنیمتی بود. هر لشگری و تیپ و یگانی برای خودش تیم جمعآوری غنیمت داشت و رقابت بسیار شدید بود.
گاهی روی یه تانک عراقی از چهار طرف آرم چهارتا لشگر خورده بود.
با ادبیات امروز یگانهای ما در جنگ ۸ ساله خودگردان بودن، یعنی تیپ و لشگرها باید با غنیمت از دشمن خودشون رو تجهیز میکردن!
شاید الان عجیب بنظر برسه ولی واقعیت داره.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت کارشناس شبکه افق از اسناد ویژهای که از رژیم صهیونیستی به دست ایران رسیده است
🔹۴۰ هزار ساعت فیلم دوربینهای مداربسته رژیم صهیونیستی.
🔹کد رمزها و اکانت شبکههای جاسوسی منطقه.
🔹مراکز اتمی رژیمصهیونیستی.
🔹مراکز نگهداری کلاهکهای هستهای.
🔹مراکز مهم اقدامات تروریستی و پنهانی.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۸
#بخش۶
#غنیمت
اینجا که نشسته بودم، خط مقدم بود.
و با خودم فکر میکردم: حالا دیگه جبهه کامل شد.
با یه عشقی اونور خاکریز رو نگاه میکردم؛ انگار نوع خاکش، درختاش و ساختموناش با اینور فرق داشت!
قدرت یه دوربین همراهش بود که داشت باهاش اون روستای عراقی رو نگاه میکرد.
خیلی دوست داشتم از توی دوربین اونور خاکریز رو ببینم. اما قدرت خیلی رفته بود توی حس و داشت با دقت به داخل دوربین نگاه میکرد.
سعی کردم بدون دوربین ببینم اونجا چی هست که قدرت اینطور رفته تو نخش. هرچی زور زدم، چیز خاصی ندیدم.
بالاخره بعد از چند دقیقه گفتم:
ـ اونجا چیه که اینطور رفتی تو نخش؟
در حالیکه چشمش توی دوربین بود، گفت:
ـ نمیدونم، ولی فکر کنم یه جیپ لای اون درختای روستا هستش؟
فرصت خوبی بود، گفتم:
ـ میشه منم ببینم؟
دوربینو سمتم گرفت و گفت:
ـ بفرما، شما که تا خط مقدم اومدی، اونور خط را هم ببین!
(فکر کنم بازم داشت مسخرهم میکرد)
دوربین رو گرفتم. بدون اینکه جوابش رو بدم، گرفتم سمت روستا و توش نگاه کردم.
چیزی نمیدیدم؛ یعنی اصلاً همهچی تار بود.
گفتم:
ـ اینکه شیشهش خرابه!
اینبار دیگه قدرت با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:
ـ یعنی میگی من تا حالا داشتم با دوربین خراب نگاه میکردم؟!
فهمیدم سوتی بدی دادم...
ولی خب واقعاً توی دوربین چیزی پیدا نبود!
دستش رو آورد سمت عدسی چشمی (همون که چشم رو بهش میچسبونی).
بین دوتا عدسی یه چیزی شبیه حلقه نامزدی بود. با دوتا انگشت شصت و اشاره شروع کرد به چرخوندن اون و گفت:
ـ حالا نگاه کن، هروقت تصویر خوب شد بگو!
منم بدون هیچ حرفی دوباره چشمام رو چسبوندم به دوربین و اینبار با کمی ور رفتن، تصویر بهتر شد.
اولین تجربه خط مقدم، استفاده از دوربین دوچشمی بود که با کمی ور رفتن و کمک قدرت یاد گرفتم.
وقتی با تنظیمات عدسیهای چشمی تصویر روستا کاملاً واضح و شفاف شد، با دقت اونجایی که قدرت میگفت رو نگاه کردم.
البته اینم کلی دردسر داشت. وقتی تازه با دوربین دوچشم کار میکنید، چون تصویر چند برابر بزرگتر میشه، پیدا کردن یه نقطه خاص با دوربین راحت نیست.
ولی من با نشون کردن چیزای درشت مثل ساختمون یا درخت تکی، بالاخره تونستم چیپ رو ببینم.
واقعاً یه چیپ وسط درختا بود ولی به نظر ایرانی میاومد!!!
گفتم:
ـ اینکه عراقی نیست!
قدرت گفت:
ـ آره، منم فکر کنم چیپ KM فرماندهی باشه. یه آنتن عقبش داره. خوب معلوم نیست، شاید شاخه درخت باشه!
گفتم:
ـ خب حالا چیکار میخوای بکنی؟
گفت:
ـ هیچی، میرم میارمش!
بدون فکر کردن گفتم:
ـ منم میام!
گفت:
ـ نمیترسی؟ پامون برسه اونور خاکریز، بعثیها خمپارهبارونمون میکنن!
گفتم:
ـ خب الان هم دارن میزنن، تا خدا نخواد طوری نمیشه!
گفت:
ـ پس بذار با مسئول محور هماهنگ کنم بعد بریم!
رفت و بعد از چند دقیقه با دوتا کلاش برگشت و یکیشو گرفت سمتم و گفت:
ـ بگیر! دست خالی خطر داره، یه وقت گشتی بعثیها اونجا باشن، لازم میشه!
بدون معطلی کلاش رو گرفتم و گفتم:
ـ پس بریم؟
گفت:
ـ یه آیتالکرسی و "وَجَعَلْنا" بخون، بریم!
(این دوتا آیه قرآن زمان دفاع مقدس برای در امان ماندن از دشمن خیلی کاربرد داشت)
در حالی که آیتالکرسی میخوندم، اسلحه رو از بندش انداختم روی کتفم و از خاکریز رفتیم بالا و مستقیم توی دشت حرکت کردیم به سمت روستا.
دشت پنجوین همش کشاورزی بود؛ مزرعه خیار و گوجه و... بود.
تا روستا رسیدیم، گاهی به محصولات مزارع هم ناخنک میزدیم.
خیلی راحت و بدون دردسر رسیدیم به روستا.
نزدیک درختها که چیپ بینشون بود رسیدیم.
قدرت گفت:
ـ حواست رو جمع کن، همیشه سکوت خوب نیست.
حالا بین راه چندتا گلوله اطراف خورد، ولی بیشتر از اینا از بعثیها توقع داشتیم.
به ماشین که رسیدیم، متوجه شدیم ترکش به موتور و لاستیکها خورده و امکان روشن کردنش نیست.
قدرت که متخصص و فنی بود یه نگاهی دور و بر ماشین کرد و گفت:
ـ فکر نکنم بشه بردش!
بعد هم درِ موتور چیپ رو باز کرد و گفت:
ـ موتورش هم ترکش خورده، این روشن بشو نیست. فقط قطعاتش به درد میخوره...
یادم رفت بگم چون اینکاره بود، همیشه با خودش یه جعبه آچار کامل داشت.
رفت سراغ دلکو و دینام و به منم گفت:
ـ باتری رو باز کن. هرچی میتونیم باید ببریم.
باتری و وایرهای شمع و دینام و دلکو و استارتش رو باز کردیم و آماده کردیم برای بردن.
چون سنگین بودن، همش رو با هم نمیتونستیم ببریم.
یکییکی آوردیم بیرون روستا، پنهان کردیم. سبکترها رو برداشتیم و حرکت کردیم سمت خاکریز...
رفت و برگشت، با حساب وقتی که برای باز کردن صرف شد، نزدیک سه ساعت شد.
باید دوباره میرفتیم. کمی استراحت کردیم، دوباره رفتیم.
اینبار یه گونی بزرگ با خودمون بردیم.
بقیه چیزایی که میشد استفاده کرد باز کرد و ریختیم توی گونی.
دو سرش رو گرفتیم و برگشتیم.
خیلی سنگین بود. وقتی رسیدیم روی خاکریز، از خستگی ولو شدیم رو خاک.
قدرت اصلاً راضی نبود.
به نظرش باید سهباره میرفتیم صندلیها و فرمون و آیینهها رو هم میآوردیم.
گفتم:
ـ اینطوری که اتاقشم به درد میخوره! تعارف نکن، اونم بیاریم!
گفت:
ـ نه، اون دیگه جرثقیل میخواد، نمیشه!
گفتم:
ـ جدی میگی؟! خوشاشتها هم هستی که!
کمی سر حال که شدیم، از خاکریز اومدیم پایین. وسایل رو توی یه سنگر گذاشتیم.
قدرت با بیسیم، فرمانده محور با ذوالفقار (مقر تیپ) تماس گرفت و گفت یه ماشین برامون بفرستن تا برگردیم عقب.
نزدیکای غروب، یه تویوتا زیر آتیش دشمن وارد خط شد و تا رسید، راننده با صدای بلند از اول خاکریز پشت سر هم صدا میزد:
ـ برادر قدرت...!
همینکه صداش به گوشمون خورد، دست تکون دادیم و وسایل غنیمتی رو ریختیم بیرون.
فرصت زیادی نداشتیم. ماشین نباید زیاد اونجا توقف میکرد.
چندتا از بسیجیهای خط مقدم اومدن کمک و همه رو بار زدیم.
پریدیم بالا و گفتیم حرکت کن.
اونم معطل نکرد. در عرض چند ثانیه عقب جلو کرد و با سرعت توی جاده خاکی حرکت کرد.
جاده پشت خاکریز شده بود مثل جگر زلیخا از بس گلوله خورده بود.
ماشین با اون سرعت که میرفت، ما مثل توپ بسکتبال بالا و پایین میرفتیم.
فقط محکوم به بغل ماشین چسبیده بودیم که یهوقت پرت نشیم پایین.
رسیدیم توی جاده آسفالت. هم سرعتمون زیاد شد، هم دستاندازا کمتر شد.
بعد از اذان مغرب رسیدیم مقر تاکتیکی تیپ.
وسایل رو جلوی سنگر ترابری خالی کردیم.
رفتیم برای نماز و بعدش هم، شام خوردهنخورده خوابیدیم.
---
ادامه دارد...
📌 کانال:
⌛️ ساعت صفر | 🗒دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
@softzero 👈
معرفی به دوستان فراموش نشه!