eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت کارشناس شبکه افق از اسناد ویژه‌ای که از رژیم صهیونیستی به دست ایران رسیده است 🔹۴۰ هزار ساعت فیلم دوربین‌های مداربسته رژیم صهیونیستی. 🔹کد رمزها و اکانت شبکه‌های جاسوسی منطقه. 🔹مراکز اتمی رژیم‌صهیونیستی. 🔹مراکز نگهداری کلاهک‌های هسته‌ای. 🔹مراکز مهم اقدامات تروریستی و پنهانی. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینجا که نشسته بودم، خط مقدم بود. و با خودم فکر می‌کردم: حالا دیگه جبهه کامل شد. با یه عشقی اون‌ور خاکریز رو نگاه می‌کردم؛ انگار نوع خاکش، درختاش و ساختموناش با این‌ور فرق داشت! قدرت یه دوربین همراهش بود که داشت باهاش اون روستای عراقی رو نگاه می‌کرد. خیلی دوست داشتم از توی دوربین اون‌ور خاکریز رو ببینم. اما قدرت خیلی رفته بود توی حس و داشت با دقت به داخل دوربین نگاه می‌کرد. سعی کردم بدون دوربین ببینم اون‌جا چی هست که قدرت این‌طور رفته تو نخش. هرچی زور زدم، چیز خاصی ندیدم. بالاخره بعد از چند دقیقه گفتم: ـ اون‌جا چیه که این‌طور رفتی تو نخش؟ در حالی‌که چشمش توی دوربین بود، گفت: ـ نمی‌دونم، ولی فکر کنم یه جیپ لای اون درختای روستا هستش؟ فرصت خوبی بود، گفتم: ـ می‌شه منم ببینم؟ دوربینو سمتم گرفت و گفت: ـ بفرما، شما که تا خط مقدم اومدی، اون‌ور خط را هم ببین! (فکر کنم بازم داشت مسخره‌م می‌کرد) دوربین رو گرفتم. بدون اینکه جوابش رو بدم، گرفتم سمت روستا و توش نگاه کردم. چیزی نمی‌دیدم؛ یعنی اصلاً همه‌چی تار بود. گفتم: ـ این‌که شیشه‌ش خرابه! این‌بار دیگه قدرت با صدای بلند زد زیر خنده و گفت: ـ یعنی می‌گی من تا حالا داشتم با دوربین خراب نگاه می‌کردم؟! فهمیدم سوتی بدی دادم... ولی خب واقعاً توی دوربین چیزی پیدا نبود! دستش رو آورد سمت عدسی چشمی (همون که چشم رو بهش می‌چسبونی). بین دوتا عدسی یه چیزی شبیه حلقه نامزدی بود. با دوتا انگشت شصت و اشاره شروع کرد به چرخوندن اون و گفت: ـ حالا نگاه کن، هروقت تصویر خوب شد بگو! منم بدون هیچ حرفی دوباره چشمام رو چسبوندم به دوربین و این‌بار با کمی ور رفتن، تصویر بهتر شد. اولین تجربه خط مقدم، استفاده از دوربین دوچشمی بود که با کمی ور رفتن و کمک قدرت یاد گرفتم. وقتی با تنظیمات عدسی‌های چشمی تصویر روستا کاملاً واضح و شفاف شد، با دقت اون‌جایی که قدرت می‌گفت رو نگاه کردم. البته اینم کلی دردسر داشت. وقتی تازه با دوربین دوچشم کار می‌کنید، چون تصویر چند برابر بزرگ‌تر می‌شه، پیدا کردن یه نقطه خاص با دوربین راحت نیست. ولی من با نشون کردن چیزای درشت مثل ساختمون یا درخت تکی، بالاخره تونستم چیپ رو ببینم. واقعاً یه چیپ وسط درختا بود ولی به نظر ایرانی می‌اومد!!! گفتم: ـ این‌که عراقی نیست! قدرت گفت: ـ آره، منم فکر کنم چیپ KM فرماندهی باشه. یه آنتن عقبش داره. خوب معلوم نیست، شاید شاخه درخت باشه! گفتم: ـ خب حالا چیکار می‌خوای بکنی؟ گفت: ـ هیچی، می‌رم میارمش! بدون فکر کردن گفتم: ـ منم میام! گفت: ـ نمی‌ترسی؟ پامون برسه اون‌ور خاکریز، بعثی‌ها خمپاره‌بارونمون می‌کنن! گفتم: ـ خب الان هم دارن می‌زنن، تا خدا نخواد طوری نمی‌شه! گفت: ـ پس بذار با مسئول محور هماهنگ کنم بعد بریم! رفت و بعد از چند دقیقه با دوتا کلاش برگشت و یکیشو گرفت سمتم و گفت: ـ بگیر! دست خالی خطر داره، یه وقت گشتی بعثی‌ها اون‌جا باشن، لازم می‌شه! بدون معطلی کلاش رو گرفتم و گفتم: ـ پس بریم؟ گفت: ـ یه آیت‌الکرسی و "وَجَعَلْنا" بخون، بریم! (این دوتا آیه قرآن زمان دفاع مقدس برای در امان ماندن از دشمن خیلی کاربرد داشت) در حالی که آیت‌الکرسی می‌خوندم، اسلحه رو از بندش انداختم روی کتفم و از خاکریز رفتیم بالا و مستقیم توی دشت حرکت کردیم به سمت روستا. دشت پنجوین همش کشاورزی بود؛ مزرعه خیار و گوجه و... بود. تا روستا رسیدیم، گاهی به محصولات مزارع هم ناخنک می‌زدیم. خیلی راحت و بدون دردسر رسیدیم به روستا. نزدیک درخت‌ها که چیپ بین‌شون بود رسیدیم. قدرت گفت: ـ حواست رو جمع کن، همیشه سکوت خوب نیست. حالا بین راه چندتا گلوله اطراف خورد، ولی بیشتر از اینا از بعثی‌ها توقع داشتیم. به ماشین که رسیدیم، متوجه شدیم ترکش به موتور و لاستیک‌ها خورده و امکان روشن کردنش نیست. قدرت که متخصص و فنی بود یه نگاهی دور و بر ماشین کرد و گفت: ـ فکر نکنم بشه بردش! بعد هم درِ موتور چیپ رو باز کرد و گفت: ـ موتورش هم ترکش خورده، این روشن بشو نیست. فقط قطعاتش به درد می‌خوره... یادم رفت بگم چون این‌کاره بود، همیشه با خودش یه جعبه آچار کامل داشت. رفت سراغ دلکو و دینام و به منم گفت: ـ باتری رو باز کن. هرچی می‌تونیم باید ببریم. باتری و وایرهای شمع و دینام و دلکو و استارتش رو باز کردیم و آماده کردیم برای بردن. چون سنگین بودن، همش رو با هم نمی‌تونستیم ببریم. یکی‌یکی آوردیم بیرون روستا، پنهان کردیم. سبک‌ترها رو برداشتیم و حرکت کردیم سمت خاکریز... رفت و برگشت، با حساب وقتی که برای باز کردن صرف شد، نزدیک سه ساعت شد. باید دوباره می‌رفتیم. کمی استراحت کردیم، دوباره رفتیم. این‌بار یه گونی بزرگ با خودمون بردیم. بقیه چیزایی که می‌شد استفاده کرد باز کرد و ریختیم توی گونی. دو سرش رو گرفتیم و برگشتیم.
خیلی سنگین بود. وقتی رسیدیم روی خاکریز، از خستگی ولو شدیم رو خاک. قدرت اصلاً راضی نبود. به نظرش باید سه‌باره می‌رفتیم صندلی‌ها و فرمون و آیینه‌ها رو هم می‌آوردیم. گفتم: ـ این‌طوری که اتاقشم به درد می‌خوره! تعارف نکن، اونم بیاریم! گفت: ـ نه، اون دیگه جرثقیل می‌خواد، نمی‌شه! گفتم: ـ جدی می‌گی؟! خوش‌اشتها هم هستی که! کمی سر حال که شدیم، از خاکریز اومدیم پایین. وسایل رو توی یه سنگر گذاشتیم. قدرت با بی‌سیم، فرمانده محور با ذوالفقار (مقر تیپ) تماس گرفت و گفت یه ماشین برامون بفرستن تا برگردیم عقب. نزدیکای غروب، یه تویوتا زیر آتیش دشمن وارد خط شد و تا رسید، راننده با صدای بلند از اول خاکریز پشت سر هم صدا می‌زد: ـ برادر قدرت...! همین‌که صداش به گوشمون خورد، دست تکون دادیم و وسایل غنیمتی رو ریختیم بیرون. فرصت زیادی نداشتیم. ماشین نباید زیاد اون‌جا توقف می‌کرد. چندتا از بسیجی‌های خط مقدم اومدن کمک و همه رو بار زدیم. پریدیم بالا و گفتیم حرکت کن. اونم معطل نکرد. در عرض چند ثانیه عقب جلو کرد و با سرعت توی جاده خاکی حرکت کرد. جاده پشت خاکریز شده بود مثل جگر زلیخا از بس گلوله خورده بود. ماشین با اون سرعت که می‌رفت، ما مثل توپ بسکتبال بالا و پایین می‌رفتیم. فقط محکوم به بغل ماشین چسبیده بودیم که یه‌وقت پرت نشیم پایین. رسیدیم توی جاده آسفالت. هم سرعتمون زیاد شد، هم دست‌اندازا کمتر شد. بعد از اذان مغرب رسیدیم مقر تاکتیکی تیپ. وسایل رو جلوی سنگر ترابری خالی کردیم. رفتیم برای نماز و بعدش هم، شام خورده‌نخورده خوابیدیم. --- ادامه دارد... 📌 کانال: ⌛️ ساعت صفر | 🗒دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ @softzero 👈 معرفی به دوستان فراموش نشه!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿زخرف۵۵﴾ و چون ما را به خشم درآوردند از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم. الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
🖤 سردار حسین سلامی فرمانده ستادکل سپاه پاسداران به شهادت رسید 🖤 دکتر فریدون عباسی، رئیس سابق سازمان انرژی اتمی و دکتر طهرانچی نیز به شهادت رسیدند. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
انا الله ونا الیه راجعون و بشر الصابرین
این جنگ را شما شروع می‌کنید اما پایانش را ما ترسیم میکنیم! کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
407.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ آخرین مصاحبه سردار شهید حسین سلامی کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ شهید دکتر فریدون عباسی ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero