⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
🔻 بررسیهای نشان میدهد که هواپیمای Boeing 767-338(ER) متعلق به نخست وزیری اسرائیل دقایقی قبل از فرو
این خبر صحت داشته باشد یا نداشته باشد یک موضوع قطعیست رژیم جعلی و خبیث مرتکب جنایت وحشیانه شده و اینبار حتما مجازات میشود و دیگر نتانیاهو و دیگر جنایتکاران صهیون در هیچ جایی امنیع ندارد
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
فَلَمَّا آسَفُونَا انْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿زخرف۵۵﴾
و چون ما را به خشم درآوردند از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم.
الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
برخی اخبار حاکی از شلیک ۱۰۰ تا ۲۰۰ پهپاد زسمت سرزمینهای اشغالی است.
اگر صحت داشته باشد اینها پیش قراول هستند و بقصد تخلیه لانچرهای پدافند هوایی راهی سرزمین های اشغالی شدند
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
🔴بسیارر مهم
🚨لطفا نشر حداکثری
🔺برادران و خواهران
دشمن قطعا عملیات خود را تا این لحظه به اقدامات خرابکارانه توسط عواملی در داخل پیوند زده (که ابعادش بعد تر مشخص خواهد شد)
🔹از این لحظه قطعا این اقدام تداوم و شدت بیشتر خواهد داشت.
⚠️هر حرکت و اقدام مشکوکی در سطح شهرها
محله ها
از هر شخص
و هر گروهی دیدید
عوامل امنیتی و پلیس را در جریان بگذارید
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
با حکم فرمانده کل قوا حضرت امام خامنه ای
سردار پاکپور فرمانده کل سپاه و
امیر موسوی فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح شدند.
با حکم فرمانده کل قوا
سردار پاکپور به سمت فرماندهرای کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
😔 بدترین درد، درد تهمت خوردن این عزیزان بود
🔹یک عده ...، تا تونستن این عزیزان نظامی که امروز شهید شدند رو بزدل و ترسو و حتی نفوذی خطاب کردند.
مگه میشه این درد فراموش بشه؟؟؟
عده ای این تهمتها رو زدن که خودشون رو ولایی هم می دونستن...
همه این عزیزان دوبار شهید شدند
یک بار شهید تهمت
یک بار شهید جنگ
✍ حجتالاسلام احسان عبادی
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِین
🌷اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۸
#بخش۷
#ماموریت_جدید
صبح تازه از خواب پاشده بودم. هنوز بعضی جاهای بدنم بابت جشن پتوی شب قبل درد داشت. داشتم بدنم رو کش و قوس میدادم که یکی از بچهها گفت: «حاجی کابلی کارت داره.»
پیش خودم فکر کردم بیچاره شدم! به گوش حاجی رسوندن یه بسیجی سرخود بلند شده رفته خط اول. میخواد توبیخم کنه، شاید هم همین امروز برگ پایان مأموریتم رو بده دستم.
با دلشوره و اضطراب رفتم سنگر حاجی.
یه سنگر نسبتاً بزرگ و مقاوم که چندتا آنتن بیسیم بُرد بلند روش نصب بود و سر درِ ورودیش نوشته بود:
«فرماندهی از آنِ توست یا حسین»
حاجی دم در با دو نفر دیگه که دورادور میشناختمشون وایساده بود. حمید رزاقی، یکی هم خاکپور. با رسیدن من حاجی گفت:
«خب دیگه، تیمتون تکمیل شد. آقا حمید، برید قبضه و مهماتشون رو تحویل بگیرید، و از مخابرات هم یه بیسیم و بیسیمچی بگیرید. برید روی قله ۱۸۶۶ مستقر شید. در ضمن، وقتی رسیدی حتماً تماس بگیر و خبر بده. یا علی!»
حرکت کردیم. من که هنوز گیج بودم و باورم نمیشد، بدون هیچ مشکلی، اینبار با دستور حاجی دارم میرم خط مقدم! اصلاً حاجی منو از کجا میشناخت؟ پیش خودم گفتم ولش کن، مهم نیست. فعلاً که داریم میریم خط مقدم!
نفر چهارم هم با یه بیسیم سوار ماشین تویوتا شد و زودتر از اونی که فکر میکردم حرکت کردیم سمت قله ۱۸۶۶...
بین راه از کنار هر دو موضع ۱۰۷ رد شدیم. من که احساس گناهکار بودن میکردم، حتی نگاه هم به اونا نکردم.
نزدیک قله، به فاصله تقریباً یک کیلومتر، یه آتشبار ۱۲۰ بود که بچههای تیپ ذوالفقار بودن. بعضیاشون رو میشناختم. چون جاده خاکی و کوهستانی بود، سرعتمون کم بود. براشون دستی تکون دادیم و رد شدیم. دو ساعتی طول کشید تا به قله ۱۸۶۶ برسیم.
نیروی زیادی بالای قله نبود؛ حداکثر ۱۵ نفر که چندتاشون هم دیدبان توپخانه و خمپاره و ۱۰۷ بودن.
با رسیدن ما، چند نفری به استقبال اومدن. در تخلیه قبضه و مهمات کمکمون کردن. یه سنگر دوقلو با یه ایوان ۲ در ۱ متر هم که از قبل آماده شده بود تحویلمون دادن.
قد و قواره سنگرا مثل سنگرای توی خط دشت پنجوین بود ولی خیلی لاکچری درست کرده بودن. تو هر سنگر دو نفر میتونستیم بخوابیم. حمید و بیسیمچی رفتن با هم؛ من و خاکپور هم با هم توی یه سنگر.
ما دوتا قبضهچی حساب میشدیم. من مسئول خمپاره ۶۰ بودم و خاکپور خمپاره ۸۱ بود.
تا حمید تماس بگیره، ما هم رفتیم سراغ ساخت سنگر قبضه...
من یه چاله به اندازه یک متر در یک متر با عمق هفتاد-هشتاد سانت کندم و دور تا دورش گونی خاک چیدم و قبضه ۶۰ رو کار گذاشتم و آماده شلیک کردم. یه ساعتی طول کشید.
خاکپور هم که باتجربهتر بود، خیلی سریع قبضه ۸۱ رو آماده کرد که اصطلاحاً میگن قبضه روان و آماده آتش شده.
تازه کارمون تموم شده بود که مهمون برامون اومد.
باورم نمیشد بعد از مدتها داوود ذوالفقاربیگی رو میدیدم. خیلی ذوق کرده بودم. پریدم بغلش کردم و روبوسی کردیم. جنگ یه بدی که داره، آدم رفقاشو خیلی زود از دست میده و اگر هم بمونن، جز موارد خاص که مثلاً با هم تو یه واحد باشید، دیر به دیر میبینه...
حرفمون گل کرده بود، داشتیم خوش و بش میکردیم که حمید صدا کرد:
«آقا داوود، دیدگاه کارت دارن.»
داوود خداحافظی کرد و رفت دیدگاه، که فاصله زیادی هم تا سنگر ما نداشت.
اوضاع آرام بود. گهگاهی یه خمپاره اطراف میخورد زمین که چندان مهم نبود. تا اینکه صدای بیسیم دراومد و بیسیمچی گفت:
«دیدگاه میگه آماده شلیک بشید.»
من و خاکپور، هر کدام بدو رفتیم پای قبضه خودمون و آماده شلیک شدیم.
من چندتا گلوله خمپاره ۶۰ آماده کردم و خرجهاشون رو کنترل کردم. منتظر گرای هدف شدم (دوتا عدد: یکی مربوط به مسافت هدف و یکی دیگه هم سمت، که اصطلاحاً بهش میگن گرای هدف).
حمید دوتا عدد برای من گفت و دوتا عدد برای خاکپور...
دوتا عدد سمت و برد رو بستم (دوتا دایره متحرک مثل صفحه ساعت با قطر سه سانت، عمودی و افقی روی زاویهیاب هستش که عمودی برای برد و افقی برای سمت). روی زاویهیاب قبضه، تعداد خرج چند گلوله هم آماده کردم و گفتم:
«آماده شد.»
زیاد طول نکشید که حمید با صدای بلند گفت:
«اللهاکبر!» (یعنی شلیک کن)
منم با صدای بلند گفتم:
«خمینی رهبر!» (یعنی شلیک شد)
بعد هم گلوله خمپاره را انداختم داخل لوله، سریع گوشام رو با دستم گرفتم و گلوله رفت. منتظر موندم تا حمید دستور بعدی رو بده!
چند دقیقه طول کشید تا حمید نتیجه را از دیدبان بگیره و بعد دوتا عدد دیگه برای اصلاح شلیک اعلام کرد. اون طرف هم خاکپور در حال اجرای آتش با اعداد جدید بود.
چندتا شلیک کردیم که دشمن شروع کرد به زدن دور و بر ما... با هر انفجار، سنگ و خاک بود که میریخت رو سر و کله خودمون، سنگر و قبضه.
در حین انجام کار، حمید با هر چند گلوله که میخورد زمین، حال ما رو میپرسید. قشنگ معلوم بود نگران ماست ولی چارهای نبود؛ تا وقتی دیدبان درخواست میکرد، باید شلیک میکردیم.
بین کار، متوجه شدیم آتشبار ۱۲۰ هم که حدود یک کیلومتر پشت سر ماست، داره شلیک میکنه. از ما بیشتر هم میزد!
دیگه آتش دشمن سنجیده شده بود. گلولهها چندتا چندتا زمین میخورد. معلوم بود با چندتا قبضه داره قله رو میزنه...
هم جای ما رو میزد، هم دیدگاه رو. نیم ساعتی شلیک کردیم. بعد حمید، توی اون شلوغی آتشبازی ما و دشمن، داد زد:
«تمام! سریع بیاید تو سنگر...»
حالا سنگر هم زیاد امن نبود ولی بالاخره یه سقف بالای سرمون بود. این حس امنیت بیشتری بهمون میداد.
هردو سریع از سنگر قبضه دویدیم ته سنگر استراحت، که حالا شده بود هدایت آتش.
بعثیها ولکن نبودن؛ مثل اینکه گلولههای ما یا آتشبار ۱۲۰ بدجایی خورده بود. اصلاً اعصاب نداشتن. یک ساعت قله رو شخم زدن...
اینطور موقعا خندم میگرفت (نمیدونم چرا).
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero