eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقت ملاقات دیگه تموم شده بود. بلندگوی بیمارستان چند بار درخواست کرد عیادت‌کننده‌ها از بخش‌ها خارج بشن. دیگه باید از مامان خداحافظی می‌کردم. دست و روی مامان رو بوسیدم و خداحافظی کردم. با بقیه زدیم بیرون. باید قبل از غروب آفتاب می‌رفتم ترمینال... آمدیم دم درِ بیمارستان. سوار ماشین (پیکان استیشن مغز پسته‌ای) بابا شدیم. بنده خدا بابام فکر می‌کرد باهاشون میرم خونه، پرسید: ـ ساکت تو ماشین خالتِ؟ گفتم: ـ «ساک ندارم، فقط برای ملاقات مامان اومدم. راستش همین امروز باید برگردم. اگه اشکالی نداره بریم ترمینال آزادی، تا شب نشده بلیط بگیرم.» چون بابا خودش نظامی بود، نیازی به توضیح اضافی نبود. فقط گفتم: ـ «آماده‌باش۱۰۰٪ ایم. این مرخصی رو با هزار زور و زحمت گرفتم!» تو راه حسابی با خواهرام و داداش فسقلی بگو بخند کردیم. اونا همش از جبهه می‌پرسیدن. داداشم که هفت هشت سال بیشتر نداشت، می‌گفت: ـ اونجا به تو تفنگم دادن؟ ـ تاحالا عراقی کشتی؟ چندتا؟ ـ زورت بهشون می‌رسه؟ منم در حالی که از خوشمزگیش کیف می‌کردم، براش قصه‌های الکی تعریف می‌کردم. رسیدیم ترمینال. خوشبختانه بلیط برای همون روز پیدا کردم. بابا که معلوم بود دلخوره، خیلی سخت دل کند. من فکر می‌کنم بابا از مامان عاطفی‌تره، ولی همیشه سعی می‌کنه این رو پنهون کنه. بالاخره برگشتم کرمانشاه. شب دیروقت رسیدم. اما با سورای خودم رو رسوندم اسلام‌آباد. مستقیم رفتم محل اسکان رزمنده‌ها تو اسلام‌آباد غرب. بعد از قضیه کمین قلاجه، فرمانده‌ها تأکید کرده بودن شب تو جاده‌های بین شهری نزدیک مرزها تردد نکنیم. صبح زود بعد از نماز، بدون خوردن صبحونه راه افتادم سمت قلاجه. حدود ساعت ۱۰ بود که رسیدم مقر تیپ ذوالفقار. مقر تیپ اول، گردنه قلاجه، سمت راست جاده بود. داخل یه شیار، زیر درخت‌ها، هر واحدی به نسبت تعداد نفراتی که داشت چادر زده بود. واحد ۱۰۷ هم که ۱۵ نفر نیرو داشت، یه چادر تقریباً وسط قرارگاه زده بود. تو کل مسیر برگشت، فقط به لحظه دیدن متقیان فکر می‌کردم. این‌که چی بگم تا قانعش کنم. چون تازه فرمانده ما شده بود و با اخلاقش اصلاً آشنا نبودم... (ادامه دارد...) کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی ⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبح بخیر هنوز روز دختر حساب میشه؟ سلام دخترا روزتون مبارک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام شب همگی بخیر نایب الزیاره مخاطبان کانال قدمگاه شهدا و دروازه ایثار خوزستان دوکوهه هستم یک عذرخواهی بابت تاخیر در قسمت امشب داستان مستند حلال بفرمایید. @softzero
قسمت سخت ماجرا تازه شروع شده بود. از سر جاده آسفالت تا جلو چادر ما حدود ده دقیقه پیاده راه بود. در مسیر هم تا دژبانی، کسی نبود. بعد از دژبانی، اول چادر بچه‌های توپخونه بود، بعد بچه‌های زرهی، بعدش ستاد تیپ و تدارکات. چند قدم بعد از تدارکات، سمت راست چادر ما بود. تقریباً روبه‌روی ما هم چادرهای ضدزره بود که قبلاً متقیان اونجا مستقر بود. تمام این مسیر رو با دلهره و دلشوره اومدم. چشم‌تون روز بد نبینه... متقیان نشسته بود تو چادر. یه یاالله و سلام بلند گفتم و رفتم داخل. خواستم مثلاً اعتماد به نفسم رو نشون بدم. اما تا منو دید، انگار کارد می‌زدی خونش درنمیومد. مثل اینکه بعثی دیده باشه. گفت: به به، برادر بسیجی خوش اومدی! (نمیدونم چرا هرکی میخواد بهمون گیر بده، میگه برادر بسیجی!) بفرمایید، ولی فکر کنم چادرو اشتباه اومدی. شما باید می‌رفتی کارگزینی! یا خدا... از همون اول شمشیر رو از رو بسته بود! ماه اول فرماندهی‌ش بود. یه بچه‌ی ۱۷ ساله‌ی چموش رو گذاشته بودن سر کارش... ادامه داد: کجا بودی؟ مگه نگفتم آماده باشه؟ سه روزه غیبت زده. گفتم: نه برادر! دو روز و نیم هم نشد، نصف روز هم مرخصی داشتم. کلاً دو روز! بنده خدا از این حاضرجوابی من عصبی‌تر شد. فرصت ندادم حرف بزنه. بدون معطلی، کل ماجرا رو با آب و تاب تعریف کردم. با خودم گفتم وقتی بفهمه مامانم واقعاً مریض بوده و بستری شده، کوتاه میاد... ولی مثل اینکه این بشر اصل عضو به نام قلب نداره! هیچ تحت تاثیر کلام شیوا و احساساتی من قرار نگرفت. اشتباه کرده بودم. با خودم گفتم کارت ساخته برادر بسیجی! خیلی محکم و جدی با یه خشم کنترل شده گفت: من بسیجی سرخود و سرکش نمی‌خوام. برو کارگزینی خودتو معرفی کن. فکر کردی چون بسیجی هستی، هرکاری دلت خواست میتونی بکنی؟ نه پسرجان! اینجا جبهه‌س. اول باید یاد بگیری حرف گوش بدی. اینجا خونه‌ی خاله نیست که هر وقت عشقت کشید بیای یا بری. اینجا جنگه! برو اخوی، خدا روزیتو جای دیگه بده. عدم نیازت رو فرستادم. برو کارگزینی تسویه کن. خدا رو هم شکر کن نفرستادم دفتر قضایی! خشکم زده بود... اصلاً فکرشو نمی‌کردم. ولی راست می‌گفت. راحت می‌تونست به خاطر آمادباش، معرفیم کنه دفتر قضایی... ولی اینطوری نمیشد. باید یه کاری می‌کردم. قضیه جدی بود. تسویه که اصلاً راه نداشت. تازه اگر تصفیه نباشه! باید یه واسطه پیدا می‌کردم. هیشکی بهتر از یه بزرگتر که بتونه ریش گرو بذاره و متقیان هم حرفشو بخونه نبود. رفتم سراغ عباس بشر. یه جورایی بزرگ واحد بود. همه براش احترام قائل بودن. مربی هدایت آتش هم بود. از نظر سنی هم یه ده، پونزده سالی از ما بزرگ‌تر بود. یه جورایی بچه‌محل قدیم ما هم بود. از طرفی سر جریان یادگیری تخته طرح تیر هم از من خوشش اومده بود. خودی نشون داده بودم. به سبک قائم‌مقام فراهانی، اون رو یاد گرفته بودم. ریاضیم خوب بود. برای همین خیلی زود کار با تخت طرح تیر و پلاتین برد رو یاد گرفتم. فکر کردم حتماً وساطت می‌کنه. ولی این کافی نبود. برای محکم‌کاری رفتم پیش علی ابراهیمی. اونم چند سالی از من بزرگتر بود. فکر کنم ۲۴ یا ۲۵ سالش بود. با متقیان هم سن و سال و رفیق بودن. عشق عکاسی بود. یه دوربین ۱۳۵ زنیت روسی داشت. همیشه یکی دو حلقه فیلم ۳۶تایی هم زاپاس همراش بود. از هرکسی پا می‌داد عکس می‌گرفت. با همه رفاقت داشت. حرفش خریدار داشت، هم تو واحد خودمون، هم تو تیپ. به واسطه همون عکاسی، همه می‌شناختنش. میتونم بگم اون سال‌ها هر کی تو تیپ ذوالفقار بود، علی ابراهیمی حداقل یه عکس ازش گرفته بود. سرتون رو درد نیارم... با وساطت این دوتا بزرگوار و یکی دو نفر دیگه، بعد از چند روز دربدری و کارتن‌خوابی، بالاخره متقیان با چند تا شرط خیلی سفت و سخت از سر تقصیرم گذشت. شرطاشو بگم حال کنید: مثلاً حتی یه وعده صبحگاه غیبت کنی، اخراجی! یا چند روز باید بابت تنبیه شهردار بشی. (یعنی همه کارهای نظافت، گرفتن غذا، انداختن سفره، جمع کردنش و شستن ظرف‌ها.) شهرداری تو جبهه نوبتی بود. البته بعضی کار درست‌ها اعتقادی به نوبت نداشتن و هر وقت بودن، بی‌ریا تو همه کارها کمک می‌کردن. تا یادم نرفته اینم بگم: من اصولاً با ظرف شستن مشکل داشتم. بابت همین موضوع با چون شیفت شهرداریمون یکی بود، همیشه گیس و گیس‌کشی داشتیم. چه می‌دونستم شهید میشه... وگرنه بخدا غیر از ظرف‌ها، همه لباساشم می‌شستم! نمیدونم چرا ما آدما اینطوری هستیم. تا کنار هم هستیم، قدر نمی‌دونیم! متقیان دست گذاشته بود رو دوتا از نقطه‌ضعفای من. البته فکر کنم از داخل کسی بهش نخ داده بود. ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
السلام ای وادی عشق جای مشتاقان زیارت دو کوهه خالی @softzero
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 اسرائیل در حال سوختن ⁉️ 🔸آتش در نقاط مختلف فلسطین اشغالی در حال افزایش است. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero