کسی نفر اول سمت راست را میشناسد؟
جایزه نداره ولی میگم بگردید بشناسیدش
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
در بین عزیزان کسی هست که آشنا به آیین نگارش باشد و علاقمند به ثبت و ویرایش خاطرات رزمندگان دفاع مقدس...
فقط یه نکته فعلا کار صلواتی بعد ان شاالله صلواتی و ریالی☺️
اگر بین مخاطبان بودند بزگپارانی که تمایل به همکاری داشتند پیام خصوصی بفرستند تا در مورد جزئیات صحبت کنیم👇
@saeed313safa
یاحق
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۶
#شیرینی_خورون
شهردار آن روز بساط سفره ناهار را پهن کرد و بشقابها را پر میکرد و میفرستاد برای دیگران. قبل از شروع، دعای سفره خوانده شد:
اللّهُمَّ ارْزُقْنِي رِزْقًا حَلالًا طَيِّبًا وَاسِعًا، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
آمین یا رب العالمین.
چلوکباب بدون عملیات خوردن داشت!
میخوردیم و به روح باعث و بانیش صلوات حواله میکردیم.
بعد فهمیدیم مناسبتش حضور تعدادی از خانواده های شهدا برای سرکشی و بازدید رزمندها بود.
(اما چه چلوکبابی شد!
بعدش حسابی نقره داغ شدیم!
خاصیت دنیا همینه،خوشی و ناخوشی با هم میاد!
باید یاد میگرفتیم خوشی دنیا پایدار نیست و ناخوشی هم ماندنی نیست!)
بعد از غذا یکی گفت: «سلامتی برادر فلانی که تازه داماد هستند و هفته پیش مراسم عقدکنانش بوده!صلوات»
همه صلوات فرستادن اما...
اینطور خبرا سوژه خوبی بود، همه هم پایه بودند.
یکی گفت:خوب به سلامتی برادر ...هم رفتنی شد(منظور شهادت بود)
یکی گفت:میگفتی میومدیم با آبکش برای مراسم آب میوردیم.
یکی گفت:دیگه تمام شد!خداحافظ جبهه!این داداشمون دیگ موندنی نیست!
از همه پایه تر عباس بشر بود که گفت:
«یعنی تو داماد شدی و دست خالی اومدی؟ بلند شو بدو بیینم!»
و خطاب به پکوک ادامه داد:
«یک برگ مرخصی شهری بده این آقا داماد بره دو کیلو شیرینی مشتی بگیره برا امشب، جشن دامادی داریم.»
تفلک سرش پایین بود. با شرم و حیا گفت:
«بروی چشم، قابل نداره. چشم میرم میگیرم، ولی باشه برای فردا که رفتم نماز جمعه، میگیرم میآرم.»
اما عباس بشر کوتاه نیومد گفت:ببین عزیزم یا میری الان شیرینی میگیری یا طبق رسم دوماد کوشون امشب جشن پتو برات میگیریم!
یکی دو نفر دیگه هم دنبالشو گرفتند:
«این چه حرفیه؟ امر خیر رو به تأخیر ننداز اخوی، نذار خونت بیفته گردن ما!»
تفلک توی ظل گرما بلند شد بره شهر.
پکوک خواست مانع بشه، اما همه غرغر کردند و گفتند:
«آقا بذار بچه به وظیفش عمل کنه...»
پکوک گفت:گناه داره باشه حالا عجله که نداریم دیرم نمیشه فردا میگیرع دیگه!
سرتونو درد نیارم؛
وساطت پکوک هم کارساز نشد
ساعت دو بعد از ظهر مرداد ماه، تو اوج گرما، تفلک آقا داماد راهی شهر شد...
ما هم تا غروب مشغول سر و سامان دادن به قبضهها شدیم.
هر سه قبضه موجود را باز کردیم و مشغول تنظیف و بازرسی قسمتهای برقی و مکانیکی اونا شدیم.
این کار تا دم دمای غروب طول کشید.
پخش صوت قرآن از بلندگوی حسینیه تیپ، اعلام نزدیکی وقت نکاز بود
همه رفتیم برای وضو و نماز جماعت.
بعد از نماز هم با صدای:
«یا شاسین آذربایجان! یا شاسین تدارکات! حاجی...»
متوجه رسیدن شام شدیم.
البته همیشه اینطور نبود که شام جدا بیارند. معمولاً ناهار و شام و صبحونه را یکجا ظهر میآوردند، فقط بعضی روزهای خاص اینطوری بود که ناهار جدا میآوردند و شام و صبحونه با هم.
اون پنجشنبه ۲۰ مرداد هم روز خاصی بود که ما نمیدانستیم چرا؟(حضور خانواده شهدا)
مثل الان موبایل و تقویم آنلاین هم نبود که نگاه کنیم ببینیم چه مناسبتی داره.
که اگر هم داشتیم، چیزی پیدا نمیکردیم!
فقط از هم میپرسیدیم:
«چه خبر شده؟ چرا اینقدر تحویل بازار شده؟»
قبل از سفره شام، شادوماد خسته، ولی با دست پر برگشت!
ماشاءالله، دو تا جعبه شیرینی مشتی هم گرفته بود.
عکس شیرینی خورون را علی ابراهیمی گرفت و عجب عکس ماندگاری شد!
داماد وسط محفل و بقیه، حلقه دور داماد که نه، دوره جعبه شیرین زدن!
یادمه اون شب دو تا عکس از شیرینیخورون گرفتند؛
یکی علی ابراهیمی گرفت، یکی هم فکر کنم عباس بشر،
یکیشو من دارم!
پکوک که خیلی دیرش شده بود، شام نخورده خداحافظی کرد و رفت.
اتفاقاً از شام اون شب هم یه عکس دارم.
نمیدونم چرا تو اون تاریکی، علی ابراهیمی عکس گرفت؟
شاید میدونست اتفاقی قرار بیفته.
اما همیشه برام سؤال بود که تو اون عکسها #محمدهادی_کرمیان چرا نیست؟
هر چی هم فکر کردم، یادم نیومد اون شب اصلاً بود یا رفته بود جای دیگه؟
همسر پکوک چند وقتی بود که به همراه تعداد دیگه از خونوادهها اومده بودن کرمانشاه تا مثلا بیشتر، کنار شوهرشون باشند!
خداوکیلی، الان که متأهل شدم و بیش از ۳۰ سال هم از زندگی مشترکم میگذره، میفهمم اون متأهلها چه مردای بزرگی بودن.
و از اونها بزرگتر و استوارتر، همسراشون که دور از خانواده و در شهر غریب،سختیها را تحمل میکردند.
تصور کنید کیلومترها دور از فک و فامیل، تو یه شهر غریب، در شرایط سخت.
که حتماً کتابها باید فقط در مورد اونها نوشت...
چه صبری داشتند.
بالاخره پکوک با یه تکون دست(بای بای) و خداحافظی سرعتی، پوتیناش رو پا کرد و بدون خوردن شام رفت سمت شهر...
فکر کنید یک هفته بود همسرش رو، که فقط یکی دو ساعت با مقر فاصله داشت، ندیده بود.
اون روز هم وقتی رسیدیم، بهجای رفتن سمت خونه، اول به امور واحد رسیدگی کرد و با نیروهای جدید گپ و گفتی داشت.
بعد هم کنار بچهها مراسم شیرینیخورون شرکت کرد و در آخر، شام نخورده رفت پیش همسرش!
با چه جملاتی باید این جماعت عاشق را وصف کنم؟
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان
شهیدان را شهیدان میشناسند!
اون شب اصلاً شیرینیخورون دوماد ما نبود!
واقعیت این بود که ما ناخواسته داشتیم دوماد دیگهای رو بدرقه حجله بهشتی میکردیم و بیخبر بودیم!
دلا خون گریه کن، زین شور بختی!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
🔺این شخص را میشناسید؟!
⭕️هیچ وقت دیر نیست برای توبه
🔸ایشون احمد بیابانی هستند. از گنده لاتهای بزرگ تهران.
🔹در یک دعوا چندین شاکی خصوصی داشت! تمام بدنش جای چاقو بود.
روز ۲۲ بهمن که کلانتری شهرری در آتش سوخت، ایستاده بود و می خندید! می گفت ۷۰ تا پرونده های من سوخت!!
🔸یه روز بچههای سپاه شهرری دستگیرش میکنند و بهش میگن: "تو خجالت نمیکشی؟ جوونای مردم دارن تو جبههها تیکه پاره میشن اونوقت تو توی تهران داری الواتی میکنی؟!"
🔹احمد به غیرتش برمیخوره به اون پاسدار میگه: "منو آزاد کنید، نامرده اگه کسی فردا نره جبهه!"
🔸فرمانده گردان مالک، آقای راسخ این حرفو میشنوه به احمد میگه: "من فردا ساعت صبح از میدان شهرری میرم برای جبهه. اگه خیلی مردی ۶ صبح اونجا باش."
🔹احمد ساک به دست ۶صبح میدان شهرری بود! رفت جبهه و...
به گفتهی یکی از رزمنده ها احمد متحول شده بود و از خدا خواسته بود اگر بناست شهید بشوم پیکرم را کسی نبیند، چون بدنش پُر بود از جای چاقو و خالکوبی و...
میگفت: "این بدن آبروی رزمنده ها را میبرد."
🔸۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ که احمد به همراه چند تن از فرمانده هان برای شناسایی منطقه بازی دراز رفته بودند گلوله مستقیم به خودروی آنان برخورد میکند و بدن احمد در آتش سوخت و به شهادت رسید.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
ایشون همان #احمدبیابانی گند لات شهرری هستند.
پس از توبه بقدری شجاعت از خودش در جبهه سرپل ذهاب نشان داد که در سفر رئیس جمهور وقت(رهبر معظم انقلاب) به جبهه های غرب میشه محافظ ایشان و این عکس همان زمان گرفته شد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
کتاب #با_مرام از انتشارات ابراهیم هادی شرح زندگی شهید #احمدبیابانی میباشد
توصیه میکنم حتما بخوانید
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero