#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۶
#شیرینی_خورون
شهردار آن روز بساط سفره ناهار را پهن کرد و بشقابها را پر میکرد و میفرستاد برای دیگران. قبل از شروع، دعای سفره خوانده شد:
اللّهُمَّ ارْزُقْنِي رِزْقًا حَلالًا طَيِّبًا وَاسِعًا، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
آمین یا رب العالمین.
چلوکباب بدون عملیات خوردن داشت!
میخوردیم و به روح باعث و بانیش صلوات حواله میکردیم.
بعد فهمیدیم مناسبتش حضور تعدادی از خانواده های شهدا برای سرکشی و بازدید رزمندها بود.
(اما چه چلوکبابی شد!
بعدش حسابی نقره داغ شدیم!
خاصیت دنیا همینه،خوشی و ناخوشی با هم میاد!
باید یاد میگرفتیم خوشی دنیا پایدار نیست و ناخوشی هم ماندنی نیست!)
بعد از غذا یکی گفت: «سلامتی برادر فلانی که تازه داماد هستند و هفته پیش مراسم عقدکنانش بوده!صلوات»
همه صلوات فرستادن اما...
اینطور خبرا سوژه خوبی بود، همه هم پایه بودند.
یکی گفت:خوب به سلامتی برادر ...هم رفتنی شد(منظور شهادت بود)
یکی گفت:میگفتی میومدیم با آبکش برای مراسم آب میوردیم.
یکی گفت:دیگه تمام شد!خداحافظ جبهه!این داداشمون دیگ موندنی نیست!
از همه پایه تر عباس بشر بود که گفت:
«یعنی تو داماد شدی و دست خالی اومدی؟ بلند شو بدو بیینم!»
و خطاب به پکوک ادامه داد:
«یک برگ مرخصی شهری بده این آقا داماد بره دو کیلو شیرینی مشتی بگیره برا امشب، جشن دامادی داریم.»
تفلک سرش پایین بود. با شرم و حیا گفت:
«بروی چشم، قابل نداره. چشم میرم میگیرم، ولی باشه برای فردا که رفتم نماز جمعه، میگیرم میآرم.»
اما عباس بشر کوتاه نیومد گفت:ببین عزیزم یا میری الان شیرینی میگیری یا طبق رسم دوماد کوشون امشب جشن پتو برات میگیریم!
یکی دو نفر دیگه هم دنبالشو گرفتند:
«این چه حرفیه؟ امر خیر رو به تأخیر ننداز اخوی، نذار خونت بیفته گردن ما!»
تفلک توی ظل گرما بلند شد بره شهر.
پکوک خواست مانع بشه، اما همه غرغر کردند و گفتند:
«آقا بذار بچه به وظیفش عمل کنه...»
پکوک گفت:گناه داره باشه حالا عجله که نداریم دیرم نمیشه فردا میگیرع دیگه!
سرتونو درد نیارم؛
وساطت پکوک هم کارساز نشد
ساعت دو بعد از ظهر مرداد ماه، تو اوج گرما، تفلک آقا داماد راهی شهر شد...
ما هم تا غروب مشغول سر و سامان دادن به قبضهها شدیم.
هر سه قبضه موجود را باز کردیم و مشغول تنظیف و بازرسی قسمتهای برقی و مکانیکی اونا شدیم.
این کار تا دم دمای غروب طول کشید.
پخش صوت قرآن از بلندگوی حسینیه تیپ، اعلام نزدیکی وقت نکاز بود
همه رفتیم برای وضو و نماز جماعت.
بعد از نماز هم با صدای:
«یا شاسین آذربایجان! یا شاسین تدارکات! حاجی...»
متوجه رسیدن شام شدیم.
البته همیشه اینطور نبود که شام جدا بیارند. معمولاً ناهار و شام و صبحونه را یکجا ظهر میآوردند، فقط بعضی روزهای خاص اینطوری بود که ناهار جدا میآوردند و شام و صبحونه با هم.
اون پنجشنبه ۲۰ مرداد هم روز خاصی بود که ما نمیدانستیم چرا؟(حضور خانواده شهدا)
مثل الان موبایل و تقویم آنلاین هم نبود که نگاه کنیم ببینیم چه مناسبتی داره.
که اگر هم داشتیم، چیزی پیدا نمیکردیم!
فقط از هم میپرسیدیم:
«چه خبر شده؟ چرا اینقدر تحویل بازار شده؟»
قبل از سفره شام، شادوماد خسته، ولی با دست پر برگشت!
ماشاءالله، دو تا جعبه شیرینی مشتی هم گرفته بود.
عکس شیرینی خورون را علی ابراهیمی گرفت و عجب عکس ماندگاری شد!
داماد وسط محفل و بقیه، حلقه دور داماد که نه، دوره جعبه شیرین زدن!
یادمه اون شب دو تا عکس از شیرینیخورون گرفتند؛
یکی علی ابراهیمی گرفت، یکی هم فکر کنم عباس بشر،
یکیشو من دارم!
پکوک که خیلی دیرش شده بود، شام نخورده خداحافظی کرد و رفت.
اتفاقاً از شام اون شب هم یه عکس دارم.
نمیدونم چرا تو اون تاریکی، علی ابراهیمی عکس گرفت؟
شاید میدونست اتفاقی قرار بیفته.
اما همیشه برام سؤال بود که تو اون عکسها #محمدهادی_کرمیان چرا نیست؟
هر چی هم فکر کردم، یادم نیومد اون شب اصلاً بود یا رفته بود جای دیگه؟
همسر پکوک چند وقتی بود که به همراه تعداد دیگه از خونوادهها اومده بودن کرمانشاه تا مثلا بیشتر، کنار شوهرشون باشند!
خداوکیلی، الان که متأهل شدم و بیش از ۳۰ سال هم از زندگی مشترکم میگذره، میفهمم اون متأهلها چه مردای بزرگی بودن.
و از اونها بزرگتر و استوارتر، همسراشون که دور از خانواده و در شهر غریب،سختیها را تحمل میکردند.
تصور کنید کیلومترها دور از فک و فامیل، تو یه شهر غریب، در شرایط سخت.
که حتماً کتابها باید فقط در مورد اونها نوشت...
چه صبری داشتند.
بالاخره پکوک با یه تکون دست(بای بای) و خداحافظی سرعتی، پوتیناش رو پا کرد و بدون خوردن شام رفت سمت شهر...
فکر کنید یک هفته بود همسرش رو، که فقط یکی دو ساعت با مقر فاصله داشت، ندیده بود.
اون روز هم وقتی رسیدیم، بهجای رفتن سمت خونه، اول به امور واحد رسیدگی کرد و با نیروهای جدید گپ و گفتی داشت.
بعد هم کنار بچهها مراسم شیرینیخورون شرکت کرد و در آخر، شام نخورده رفت پیش همسرش!
با چه جملاتی باید این جماعت عاشق را وصف کنم؟
بسی گفتند و گفتیم از شهیدان
شهیدان را شهیدان میشناسند!
اون شب اصلاً شیرینیخورون دوماد ما نبود!
واقعیت این بود که ما ناخواسته داشتیم دوماد دیگهای رو بدرقه حجله بهشتی میکردیم و بیخبر بودیم!
دلا خون گریه کن، زین شور بختی!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
🔺این شخص را میشناسید؟!
⭕️هیچ وقت دیر نیست برای توبه
🔸ایشون احمد بیابانی هستند. از گنده لاتهای بزرگ تهران.
🔹در یک دعوا چندین شاکی خصوصی داشت! تمام بدنش جای چاقو بود.
روز ۲۲ بهمن که کلانتری شهرری در آتش سوخت، ایستاده بود و می خندید! می گفت ۷۰ تا پرونده های من سوخت!!
🔸یه روز بچههای سپاه شهرری دستگیرش میکنند و بهش میگن: "تو خجالت نمیکشی؟ جوونای مردم دارن تو جبههها تیکه پاره میشن اونوقت تو توی تهران داری الواتی میکنی؟!"
🔹احمد به غیرتش برمیخوره به اون پاسدار میگه: "منو آزاد کنید، نامرده اگه کسی فردا نره جبهه!"
🔸فرمانده گردان مالک، آقای راسخ این حرفو میشنوه به احمد میگه: "من فردا ساعت صبح از میدان شهرری میرم برای جبهه. اگه خیلی مردی ۶ صبح اونجا باش."
🔹احمد ساک به دست ۶صبح میدان شهرری بود! رفت جبهه و...
به گفتهی یکی از رزمنده ها احمد متحول شده بود و از خدا خواسته بود اگر بناست شهید بشوم پیکرم را کسی نبیند، چون بدنش پُر بود از جای چاقو و خالکوبی و...
میگفت: "این بدن آبروی رزمنده ها را میبرد."
🔸۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ که احمد به همراه چند تن از فرمانده هان برای شناسایی منطقه بازی دراز رفته بودند گلوله مستقیم به خودروی آنان برخورد میکند و بدن احمد در آتش سوخت و به شهادت رسید.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
ایشون همان #احمدبیابانی گند لات شهرری هستند.
پس از توبه بقدری شجاعت از خودش در جبهه سرپل ذهاب نشان داد که در سفر رئیس جمهور وقت(رهبر معظم انقلاب) به جبهه های غرب میشه محافظ ایشان و این عکس همان زمان گرفته شد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
کتاب #با_مرام از انتشارات ابراهیم هادی شرح زندگی شهید #احمدبیابانی میباشد
توصیه میکنم حتما بخوانید
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
ان شاالله فردا پی دی اف کتابی در خصوص #شهیدجمهور حضرت آیت الله سید ابراهیم #رئیسی همینجا بارگذاری میکنم
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#فرزند_آوری
#ایران_جوان
💠 مقام معظم رهبری(مدظله العالی):
هر کس کوچکترین قدمی در راه جمعیت و فرزندآوری بردارد شامل دعاهای نمازشب من میشود.
🔸اگر فرزندآوری از سنتان گذشته و یا شرایط را برای فرزندآوری ندارید، در راه ترویج و تبلیغ فرزندآوری و یا همراهی با زوجهای جوان ( کمک مالی اعم از هزینه های دوران بارداری و یا پی از زایمان اعم از مای بیبی و.. ، ترویج و حمایت از ایشان به اشکال مختلف مالی و معنوی) قدم بردارید.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
سلام شب خوش ضمن عرض پوزش آقای راوی اطلاع دادند که قسمت امشب با کمی تاخیر ارسال خواهد شد
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۷_۱
#شهاب_در_آسمان
روز بعد فهمیدیم محسن نورانی و حاج عباس برقی هم رفته بودند شهر، پیش خانوادههاشون...
ظاهراً سهنفری با یک ماشین رفته بودند.
ایکاش نرفته بودند و آن شب به بهانهای پیش ما میماندند، ایکاش من باز دستگلی به آب میدادم و معطل میشدند، و ایکاش...
چه فایده؟ آدم همیشه حسرت داشتههایی را میخورد که به وقتش قدر ندانسته، و تا آخر عمر آن قدرناشناسی آزارش میدهد...
اینها فقط آرزوست و آدمی ضعیفتر از آن است که بتواند جلوی تقدیر الهی را بگیرد و آن را تغییر دهد.
سرانجام کار:
بعدازظهر روز جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۶۲ آمد و آن واقعه رقم خورد!؟
حدود ساعت ۶ بعدازظهر، صدای خفیف ولی پرتعداد شلیک سلاح سبک از دوردست به گوش رسید. تصور ما این بود که گردانهای پیاده بالادست ما در حال تمرین تیراندازی هستند.
نزدیک به دو ساعتی گذشته بود که خبری در بین نیروهای تیپ پخش شد مبنی بر کمین ضدانقلاب در حوالی پادگان سلمان به چند خودروی نظامی...
اخبار قطرهچکونی میرسید و دلهره ما هر لحظه بیشتر میشد.
چند تویوتا در حالی که مسلح به تیربار دوشکا (تیربار کالیبر ۵۰ روسی) بودند، با تعدادی نیرو از مقر تیپ خارج شدند.
حالِ عباس بشر، میثم، و علی ابراهیمی (که مدام بین ستاد تیپ و چادر ۱۰۷ در رفتوآمد بودند) اصلاً تعریفی نداشت، درست حرف نمیزدند. نمیشد فهمید چه شده!
شاید خودشان هم چیزی نمیدانستند
واقعیتِ اتفاقی که افتاده بود لحظهای به ذهنمان خطور نمیکرد...
یعنی اصلا دوست نداشتیم اونطور فکر کنیم!
هوا تاریک میشد و دلواپسی ما بیشتر...
راستی محمدهادی چرا برنگشت؟ صبح برای نماز جمعه همراه داود احمدپور (ایشان در حال حاضر از راویان دفاع مقدس هستند) به شهر رفتند.
داود بچهمحل محمدهادی بود و چند سالی هم از او بزرگتر.
داود نیروی واحد ما نبود. من با عجله رفتم سراغ چادر داود احمدپور که رفقایش گفتند هنوز برنگشته!
(معمولا بچه های که میرفتند مرخصی شهری قبل از غروب آفتاب برمیگشتند چون بعد از آن ماشین پیدا نمیشد)
ای وای یعنی...؟
نه بابا! بهخاطر کمین، جاده مسدود شده، نتوانستند برگردند... (ناخواسته به خودم امید میدادم)
یواشیواش خبرها میرسید!
حدود ۹ نفر از بچههای ذوالفقار در کمین ضدانقلاب شهید شدهاند ولی از اسامی هنوز خبری نبود.
تیپ ماتمسرا شده بود. در عملیات والفجر ۳ فقط یک شهید داده بودیم (فکر میکنم دیدبان بود)...
حالا ضدانقلاب منافق و مزدور، یکجا ۹ نفر از بهترین فرزندان این مملکت را با نامردی بشهادت رسانده بود!
راست گفت امام خمینی (رحمةاللهعلیه) که:" منافقین از کفار بدترند".
عباس بشر همینطور که به آسمان نگاه میکرد، گفت:
«جایی خواندم وقتی نَفسِ پاکی به ناحق در جایی کشته میشود، آسمان آن محل شهابباران میشود.»
اینکه راست میگفت یا داشت ما را آماده خبر میکرد، نمیدانم؛ اما آسمان واقعاً پُر از شهاب شده بود و همه آن را دیدند...
بالاخره اواخر شب معلوم شد چه اتفاقی افتاده...
#محسن_نورانی
#محمدتقی_پکوک
#محمدهادی_کرمیان
و چند نفر از واحدهای دیگر از تیپ ذوالفقار در آن کمین شهید شدند.
و حاج عباس برقی هم اول گفتند شهید شده، اما خدا را شکر، فردای آن جمعه غمبار، یک خبر خوب رسید که حاج عباس برقی زنده است و تحت درمان است.
(در زمان نگارش، سردار برقی بهدلیل جراحات ایام دفاع مقدس در منزل بستری بودند).
فکر میکردیم حاج عباس تنها بازمانده آن کمین بود اما جای از خودش شنیدم سال ۱۳۸۸ در بیمارستانی در تهران با شخصی برخورد کرده که مدعی شد در آن کمین بوده و موفق به فرار شده حاج عباس باخنده میگفت طرف مدعی بود بار اول و تنها دفعه ای بوده که بجبهه آمده بعد از فرار و جان سالم بدر بردن از آن کمین دیگه زه جبهه برنگشته( این طور آدما هم داشتیم )
اون روز حاج عباس برقی پشت فرمان تویوتا بود و محسن نورانی و پکوک بغل دست ایشان جلوی وانت نشسته بودند در راه برگشت خروجی شهر اسلام آباد تعدادی بسیجی میبینند که منتظر ماشین هستند حاج عباس نقل میکند من ایستادم که سوار شوند همه جا نشدند و حدود ده دوازده نفر سوار شدند
وقتی از پبچ پادگان سلمان فارسی رد شدیم دیدم یک خودرو نظامی از جاده خارج شده است اصلا احتمال کمین ضد انقلاب را نمیدادم.
به محض اینکه نزدیک خودرو شدیم متوجه حالت غیر عادی آن شدیم اما دیگر دیر شده بود اولین کسی که هدف قرار دادن من بودم چون پشت فرمان بودم و این باعث شد خودرو به سمت شونه راست جاده موقف شود چند تیر به سینه من خورد و من دیگر حالت عادی نداشتم.
به زحمت از خودرو خودم را پایین انداختم و کشان کشان رفتم زیر تویوتا!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero