eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
رویداد های مهم دحوالارض : این روز بزرگ مصادف است با رویداد های مهمی در تاریخ که شامل: • میلاد حضرت ابراهیم (ع) • میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) • خروج پیامبر اکرم (ص) از مدینه به همراه هزاران حاجی به سوی مکه، به قصد حجه الوداع. در این روز، رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ به قصد حجه الوداع از مدینه با حضرت فاطمه (ع) و تمامى اهل بیت خود و اصحاب از راه شجره به مکه عزیمت نمودند. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
شب دحو الارض، یعنی پهن شدن زمین از زیر کعبه به روی آب، و از شب های بسیار شریف است که رحمت خدا در آن نازل می شود، و عبادت کردن درآن اجر بسیاری دارد، و از حسن بن علی وشّاء روایت شده که گفته: من کودک بودم که با پدرم در شب بیست وپنجم ماه ذو القعده، در خدمت حضرت رضا علیه السّلام شام خوردیم، حضرت فرمودند امشب حضرت ابراهیم و حضرت عیسی علیهما السلام متولّد شده اند، و زمین از زیر کعبه پهن شده، و فرمودند: در این روز حضرت قائم (عج) قیام خواهد کرد. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
اعمال روز دحو الارض : روز دحو الارض، یکی از 4 روزی است که روزه گرفتن در آن روز بسیار فضیلت دارد. در روایات آورده شده است که دعاها در این روز (دحوالارض) مستجاب می شود. در روایتی حضرت علی علیه السلام فرمودند: در آن روز، اگر گروهى به ذكر خدا بپردازند، خداوند حاجتشان را پيش از آن‏كه متفرق شوند برآورده سازد؛ خداوند در اين روز هزار هزار رحمت نازل مى‏كند كه قسمتى از آن شامل كسانى است كه جمع گردند و به ذكر خدا بپردازند و روزش را روزه بدارند و شبش را عبادت كنند. در این روز عبادت و اجتماع به ذکر خدا اجر بسیارى است، در این روز جز روزه و عبادت و ذکر خدا و انجام غسل به نیت روز دحوالارض، دو عمل دیگر وارد است: اوّل: نمازى که در کتابهاى علماى شیعه از اهل قلم روایت شده و آن دو رکعت است در وقت چاشت [بالا آمدن آفتاب تا پیش از گذشتن از وقت ظهر] در هر رکعت پس از سوره «حمد» پنج مرتبه سوره «و الشّمس» خوانده شود، و پس از سلام بگوید، لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ آنگاه دعا کند و بخواند: یَا مُقِیلَ الْعَثَرَاتِ أَقِلْنِی عَثْرَتِی یَا مُجِیبَ الدَّعَوَاتِ أَجِبْ دَعْوَتِی یَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ اسْمَعْ صَوْتِی وَ ارْحَمْنِی وَ تَجَاوَزْ عَنْ سَیِّئَاتِی وَ مَا عِنْدِی یَا ذَا الْجَلالِ وَ الْإِکْرَامِ. دوم دعا مخصوص که در مفاتیح آمده است اللهُمَّ دَاحِیَ الْکَعْبَةِ وَ فَالِقَ الْحَبَّةِ ... میرداماد (ره) در رساله اربعه ایام خود، در بیان اعمال روز دحو الارض فرموده است: زیارت امام رضا علیه السّلام در این روز افضل اعمال مستحب، و مؤکّدترین آداب می باشد. @softzero
شب جمعه شهدا و درگذشتگان را یاد کنیم با ذکر صلوات و قرائت فاتحه اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم @softzero
این حساب ایکس متعلق به یک دیپلمات رژیم اشغالگر است این پست را یک روز قبل فرستاده. 🤷🏻‍♂میگن امروز بدرک واصل شده پی نوشت کانال : حوثی ها را تهدید نکنید😡 کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روز بعد از تشییع محمدهادی، با تعدادی از بچه‌های تیپ راهی کاشان شدیم. این اولین باری بود که به کاشان سفر می‌کردم، اما دلم نمی‌خواست این‌طور و برای وداع با فرمانده شهیدم به آن شهر بروم. کاشان برای همیشه در ذهن من یادآور آن روزهای غمبار است. اصلاً کاشان را با محمدتقی پَکوک می‌شناسم. به‌دلیل هم‌زمانی تشییع و تدفین پیکر پَکوک با مراسم نورانی و محمدهادی، نتوانستیم خودمان را به آن مراسم برسانیم. روز سوم خاک‌سپاری رسیدیم کاشان و در مراسم سوم او شرکت کردیم. تعدادی از بچه‌های سابق تیپ زودتر رسیده بودند و تعریف می‌کردند که مراسم تشییع بسیار باشکوه برگزار شده و جمعیت انبوهی حضور داشتند. مسئولین سپاه کاشان درخواست کردند یکی از همرزمان پَکوک در مراسم سوم سخنرانی کند. بزرگ‌ترهای تیپ این وظیفه را به برادر عطایی سپردند. انصافاً هم خوب سخنرانی کرد؛ هم حماسی بود، هم عاطفی، و بخشی هم به خاطرات ناگفته از حضور پَکوک در مریوان و لشگر ۲۷ تهران اختصاص داشت. با اینکه کاشان شهر بزرگی مثل تهران نبود، اما چندین بار مسجد از جمعیت پر و خالی شد. بعد از مراسم هم بر سر مزار پَکوک حاضر شدیم. باورش سخت بود که آنجا که ایستاده بودم، مدفن کسی بود که پدرانه مراقبم بود و او را مثل پدرم دوست داشتم. چند دقیقه‌ای که بر مزارش بودم، خاطرات دو سه ماه همنشینی و هم‌صحبتی با او را در ذهنم مرور کردم. لحظه‌لحظه‌اش برایم ارزشمند بود؛ شوخی‌ها، تادیب‌ها، آموزش‌ها، توصیه‌ها... همه داشت بازمی‌گشت. چرا ما آدم‌ها این‌طور هستیم؟ تا وقتی کنار کسی هستیم و با او زندگی می‌کنیم، قدرش را نمی‌دانیم؛ اما بلافاصله بعد از رفتنش یادمان می‌افتد که چقدر خوب بوده. و نه اینکه ندیده باشیم، نه... می‌دیدیم، اما برایمان اهمیت نداشت. این را فقط در مورد شهدا نمی‌گویم. فامیل، دوست، همسایه، کاسب محل، حتی آن رفتگری که هر صبح بی‌توجه از کنارش رد می‌شویم... وقتی خبر فوتش را می‌شنویم، تازه یادمان می‌آید: "آخ، چه آدم بی‌آزاری بود." این حداقل حرفی است که در مورد درگذشتگان می‌گوییم. خیلی کم پیش آمده بشنوم کسی بگوید: "خوب شد مُرد، مردم از دستش راحت شدند!" کاش قدر یکدیگر را قبل از مرگ بدانیم. این‌طور از زندگی خودمان هم بیشتر لذت می‌بریم. بگذریم... مراسم پَکوک هم تمام شد. قرار شد یکی دو روزی همه مرخصی بروند و بعد برای عزیمت به قلاجه، در پادگان ولی‌عصر تهران جمع شویم. ورود به قلاجه این‌بار برایم چندان دلنشین نبود. راستش یکی دو بار تصمیم گرفتم تسویه کنم، یعنی پایان مأموریت بگیرم و برگردم تهران. اما برخی اخبار از احتمال عملیات در غرب، باعث شد علی‌رغم عدم دل‌خوشی، بمانم. علی ابراهیمی قبل از حادثه‌ی کمین قلاجه قرار بود برای راه‌اندازی ادوات لشگر ۱۰ سیدالشهدا (علیه‌السلام) به آنجا برود، اما با این اتفاق، برنامه عوض شد و ماند. خیلی زود، فرمانده جدید تیپ و پس از آن فرمانده واحد ۱۰۷ معرفی شدند: سید یوسف کابلی شد فرمانده تیپ ذوالفقار و محمدجواد متقیان فرمانده واحد ۱۰۷. به همراه متقیان، حجت محمدی نیز به ۱۰۷ آمد. متقیان را در حد سلام و علیک می‌شناختم، اما کابلی را اصلاً ندیده بودم و فکر می‌کردم از جای دیگری آمده. خیلی زود متوجه شدم کابلی استاد علیرضا ناهیدی (فرمانده اسبق) و محسن نورانی بوده و در لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) پیشکسوت محسوب می‌شود. برایم زیاد فرقی نمی‌کرد چه کسی فرمانده باشد، و اصلاً فکر نمی‌کردم موضوع مهمی باشد؛ ولی بعداً تفاوت متقیان با پَکوک را فهمیدم و البته بی‌تجربگی من هم کمی مشکل‌ساز شد. تا آن زمان سابقه نداشتم در جایی باشم که فرمانده‌اش شهید شود و شخص دیگری جایگزین شود. همین موضوع کمی برای من و متقیان دردسر درست کرد. متقیان قبل از آن در واحد ضد زره تیپ بود. اینکه سمتی داشت یا نه، یادم نیست، ولی قبلاً با پَکوک در ۱۰۷ بود و کاملاً با این سلاح آشنا. بعداً فهمیدم خودش چندان موافق این انتساب نبوده و به‌زور گردنش گذاشته بودند. بنده خدا هنوز یک ماه نشده بود که با من به چالش خورد؛ شرح آن را قبلاً در نوشته‌ام. خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کردیم، اعلام جابجایی شد. در نیمه‌شبی، قرار شد کل تیپ به‌صورت چراغ خاموش از مسیر جاده پایین سرپل ذهاب که بخش عمده‌اش خاکی بود، به سمت پاطاق و از آنجا به منطقه شیخ سِلِه و بمو (ارتفاعی نسبتاً بلند در شمال سرپل ذهاب) برود. تمام واحدها وسایل‌شان را بار کامیون‌ها کردند. ما هم با سه خودرو خودمان، به ستون در جاده‌ی خاکی به‌سمت پادگان ابوذر و تنگه پاطاق حرکت کردیم. جاده باریک بود. بعضی جاها به‌قدری تاریک بود که اصلاً دیده نمی‌شد. مجبور شدیم برای اینکه خودرو از جاده منحرف نشود، یک نفر با چفیه سفید روی دوشش جلوتر از خودرو، وسط جاده راه برود و خودرو پشت سرش حرکت کند.
خیلی وحشتناک بود. سرعت‌مان کمتر از ۱۵ کیلومتر بود. بارها نفر پیاده خسته می‌شد و تعویض می‌شد... ارتفاعات بمو از سمت ایران صعب‌العبور بود و امکان بالا رفتن از آن وجود نداشت. اما از سمت عراق شیب ملایمی داشت و دشمن بالای آن مستقر بود. دلیل اینکه چراغ خاموش حرکت می‌کردیم، هم همین بود؛ چون از بالای بمو، بخش عمده‌ی مسیر سرپل ذهاب و منطقه شیخ سِلِه در دید دشمن قرار داشت. ادامه دارد... کانال ⬇ ⌛️ ساعت صفر | دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ @softZero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دم‌دمای صبح روز بعد رسیدیم شیخ‌سله و در قرارگاهی که از قبل در میان شیار دره‌ای کاملاً استتار شده بود، توقف کردیم. یک استراحت موقت دادند برای نماز و بعد محل استقرار هر واحد را مشخص کردند. اوایل پاییز بود، ولی هوا هنوز سرد نشده بود و می‌توانستیم بدون پتو بخوابیم. شب‌ها کمی خنک‌تر بود اما نیازی به وسایل گرم‌کننده مثل والور و علاءالدین (وسیله‌ای نفت‌سوز شبیه والور اما بزرگ‌تر) نبود. یکی دو روز که گذشت، قرار شد واحد ۱۰۷ جداگانه در منطقه برای خودش جایی پیدا کند و از قرارگاه برود. بعداً متوجه شدم جز تدارکات، پشتیبانی و ستاد، همه از آن‌جا رفتند و هر یک برای خودشان یک مقر مستقل درست کردند. ما به مکانی نزدیک یک رودخانه پرآب رفتیم. کنار رودخانه، یک قبر و یک درخت بسیار قدیمی با تنه‌ای قطور بود که به شاخه‌های آن تعداد زیادی پارچه‌های رنگی و طناب نازک کوتاه بسته بودند. بار اول بود که چنین چیزی می‌دیدم. یک چادر زیر درخت با همان شیوه قلاجه برپا کردیم؛ با این تفاوت که این‌بار تجربه داشتم. به چند دلیل آن روزها خیلی خوش می‌گذشت: اوّلاً گمان‌مان این بود که این‌بار برای عملیات آمده‌ایم و نزدیک محلی هستیم که قرار است عملیات شود. دوماً اینکه بالاخره جوان بودیم و تفریح و سرگرمی را دوست داشتیم. آن‌جا به واسطه رودخانه هم ماهی‌گیری می‌کردیم و هم آب‌تنی (شنا). گاهی بچه‌ها شیطنت می‌کردند و بالادست رودخانه یک نارنجک می‌انداختند توی آب و ما پایین‌تر با چفیه، ماهی‌های بی‌حال‌شده را جمع می‌کردیم. البته این کار دور از چشم متقیان انجام می‌شد. یک‌بار هم که فهمید، خیلی عصبانی شد و گفت اگر تکرار شود، هر کسی باشد می‌فرستمش برود! (یعنی اخراج). من که سابقه تهدید از طرف متقیان داشتم، اصلاً توی این‌جور کارها وارد نمی‌شدم. برای متقیان شده بودم مثل یک بره‌ی آرام و بی‌آزار... (شما باور نکنید!؟) یک روز صبح بعد از نماز، همین که دراز کشیدم و پتو را کشیدم روی خودم، مچ دست چپم سوخت... مثل اینکه یک سوزن فرو کرده باشند توی مچ دستم. مثل فنر از جام پریدم. همان موقع دیدم یک عقرب پنج شش سانتی (بچه عقرب) سیاه لب پتو دارد رد می‌شود. اوّل با پوتین یک ضربه زدم و کشتمش. بعد هم یک بند پوتین که به توصیه یکی از پیرمردهای همرزم کردستان همیشه همراهم بود از جیبم درآوردم و بالای محل نیش را سفت بستم و رفتم سراغ متقیان... حالا هی من می‌گم: «آقا، عقرب منو زده»، متقیان که تازه خوابش برده بود، پتو را زد کنار و گفت: «برو بخواب بچه، کله‌ صبحی بازیت گرفته!» از ما قسم و آیه، از متقیان انکار... آخر دیدم نه، نمی‌شود. رفتم لاشه عقرب را برداشتم، گرفتم جلوی صورتش، گفتم: «بیا ببین، اینم سند، بابا بدادم برس، الان این زهرش می‌ره بالا، می‌میرم، می‌شیم شهیدِ عقرب‌زده، والله برا خودت بده!» متقیان لای چشماش را باز کرد و دهانش را پر کرد که چیزی بگوید، چشمش خورد به عقرب... بلند شد، نشست! گفت: «کو؟ کجا رو زده؟ ببینم!» من هم مچ دستم را که دیگر از زیر بند پوتین تا انگشتانم داشت سیاه می‌شد نشانش دادم و گفتم: «ببین، این بند رو زیاد نباید بسته نگه دارم. اگرم باز کنم، زهر عقرب می‌ره، می‌رسه به قلبم... (این‌ها رو تو دوره آموزشی پادگان یادمون داده بودن، بهش می‌گن خودامدادی)... حالا فکر کن دروغ می‌گم، افتادم مردم، باور می‌کنی؟» راستش را بگم، خودمم زیاد جدی نگرفته بودم، ولی خطرناک بود! بنده خدا نفهمید چطور از جا بلند شد، یکی از ماشین‌ها را روشن کرد، گفت: «بپر بالا...» تو راه هی نگاه دستم می‌کرد، می‌گفت: «بند رو باز نکنی، حتی اگر مچت رو قطع کنن، بهتر از اینه که بمیری!» مثلاً داشت روحیه می‌داد، دست خودش که نبود! شده بود حاتم طائی... اصلاً یادش نبود من چپ‌دستم! این‌طوری دیگه هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم! گفتم: «ببخشید یه بلا دور باشه، بگید بد نیستا!» گفت: «ایشالله چیزی نمی‌شه، ولی گفتم که یه‌وقت از ترس سیاهی دستت، بند رو باز نکنی، سم بره بالا!» لب و اوچ‌مویوری کردم و گفتم: «اهوم، پس دلت می‌سوزه... می‌دونم می‌خوای سر به تنم نباشه...» یه‌دفعه انگار برق گرفته باشدش، گفت: «چی می‌گی بچه؟ دیوونه شدی؟ یعنی چی؟ یعنی من این‌قدر بدم که حاضرم تو بمیری؟» نمی‌دونم چم شده بود، شاید سم عقربه اثر کرده بود، داشتم هذیون می‌گفتم... تا اومدم جواب بدم، رسیدیم بهداری لشکر. سریع خودش پیاده شد، منم پشت سرش رفتیم داخل سنگری که زیر زمین درست کرده بودن. متقیان صدا زد: «دکتر کجاست؟» یه نفر خواب‌آلود از پشت یکی از این پرده‌هایی که تو مطب دکترا پشتش آمپول می‌زنن، اومد بیرون و گفت: «بفرمایید برادر، چی شده؟ مجروح دارید؟» متقیان با عجله گفت: «نه اخوی، این بچه رو عقرب زده، الان بیست دقیقه‌ای می‌شه مچ دستشو بسته، داره سیاه می‌شه...» ادامه👇