روز بعد از تشییع محمدهادی، با تعدادی از بچههای تیپ راهی کاشان شدیم. این اولین باری بود که به کاشان سفر میکردم، اما دلم نمیخواست اینطور و برای وداع با فرمانده شهیدم به آن شهر بروم. کاشان برای همیشه در ذهن من یادآور آن روزهای غمبار است. اصلاً کاشان را با محمدتقی پَکوک میشناسم.
بهدلیل همزمانی تشییع و تدفین پیکر پَکوک با مراسم نورانی و محمدهادی، نتوانستیم خودمان را به آن مراسم برسانیم. روز سوم خاکسپاری رسیدیم کاشان و در مراسم سوم او شرکت کردیم.
تعدادی از بچههای سابق تیپ زودتر رسیده بودند و تعریف میکردند که مراسم تشییع بسیار باشکوه برگزار شده و جمعیت انبوهی حضور داشتند.
مسئولین سپاه کاشان درخواست کردند یکی از همرزمان پَکوک در مراسم سوم سخنرانی کند. بزرگترهای تیپ این وظیفه را به برادر عطایی سپردند. انصافاً هم خوب سخنرانی کرد؛ هم حماسی بود، هم عاطفی، و بخشی هم به خاطرات ناگفته از حضور پَکوک در مریوان و لشگر ۲۷ تهران اختصاص داشت.
با اینکه کاشان شهر بزرگی مثل تهران نبود، اما چندین بار مسجد از جمعیت پر و خالی شد. بعد از مراسم هم بر سر مزار پَکوک حاضر شدیم. باورش سخت بود که آنجا که ایستاده بودم، مدفن کسی بود که پدرانه مراقبم بود و او را مثل پدرم دوست داشتم.
چند دقیقهای که بر مزارش بودم، خاطرات دو سه ماه همنشینی و همصحبتی با او را در ذهنم مرور کردم. لحظهلحظهاش برایم ارزشمند بود؛ شوخیها، تادیبها، آموزشها، توصیهها... همه داشت بازمیگشت.
چرا ما آدمها اینطور هستیم؟
تا وقتی کنار کسی هستیم و با او زندگی میکنیم، قدرش را نمیدانیم؛ اما بلافاصله بعد از رفتنش یادمان میافتد که چقدر خوب بوده. و نه اینکه ندیده باشیم، نه... میدیدیم، اما برایمان اهمیت نداشت.
این را فقط در مورد شهدا نمیگویم.
فامیل، دوست، همسایه، کاسب محل، حتی آن رفتگری که هر صبح بیتوجه از کنارش رد میشویم... وقتی خبر فوتش را میشنویم، تازه یادمان میآید: "آخ، چه آدم بیآزاری بود."
این حداقل حرفی است که در مورد درگذشتگان میگوییم. خیلی کم پیش آمده بشنوم کسی بگوید: "خوب شد مُرد، مردم از دستش راحت شدند!"
کاش قدر یکدیگر را قبل از مرگ بدانیم. اینطور از زندگی خودمان هم بیشتر لذت میبریم.
بگذریم...
مراسم پَکوک هم تمام شد. قرار شد یکی دو روزی همه مرخصی بروند و بعد برای عزیمت به قلاجه، در پادگان ولیعصر تهران جمع شویم.
ورود به قلاجه اینبار برایم چندان دلنشین نبود. راستش یکی دو بار تصمیم گرفتم تسویه کنم، یعنی پایان مأموریت بگیرم و برگردم تهران. اما برخی اخبار از احتمال عملیات در غرب، باعث شد علیرغم عدم دلخوشی، بمانم.
علی ابراهیمی قبل از حادثهی کمین قلاجه قرار بود برای راهاندازی ادوات لشگر ۱۰ سیدالشهدا (علیهالسلام) به آنجا برود، اما با این اتفاق، برنامه عوض شد و ماند.
خیلی زود، فرمانده جدید تیپ و پس از آن فرمانده واحد ۱۰۷ معرفی شدند:
سید یوسف کابلی شد فرمانده تیپ ذوالفقار و محمدجواد متقیان فرمانده واحد ۱۰۷.
به همراه متقیان، حجت محمدی نیز به ۱۰۷ آمد. متقیان را در حد سلام و علیک میشناختم، اما کابلی را اصلاً ندیده بودم و فکر میکردم از جای دیگری آمده. خیلی زود متوجه شدم کابلی استاد علیرضا ناهیدی (فرمانده اسبق) و محسن نورانی بوده و در لشگر ۲۷ محمد رسولالله (ص) پیشکسوت محسوب میشود.
برایم زیاد فرقی نمیکرد چه کسی فرمانده باشد، و اصلاً فکر نمیکردم موضوع مهمی باشد؛ ولی بعداً تفاوت متقیان با پَکوک را فهمیدم و البته بیتجربگی من هم کمی مشکلساز شد.
تا آن زمان سابقه نداشتم در جایی باشم که فرماندهاش شهید شود و شخص دیگری جایگزین شود. همین موضوع کمی برای من و متقیان دردسر درست کرد.
متقیان قبل از آن در واحد ضد زره تیپ بود. اینکه سمتی داشت یا نه، یادم نیست، ولی قبلاً با پَکوک در ۱۰۷ بود و کاملاً با این سلاح آشنا. بعداً فهمیدم خودش چندان موافق این انتساب نبوده و بهزور گردنش گذاشته بودند.
بنده خدا هنوز یک ماه نشده بود که با من به چالش خورد؛ شرح آن را قبلاً در #بخاطر_مادرم نوشتهام.
خیلی زودتر از آنچه فکر میکردیم، اعلام جابجایی شد. در نیمهشبی، قرار شد کل تیپ بهصورت چراغ خاموش از مسیر جاده پایین سرپل ذهاب که بخش عمدهاش خاکی بود، به سمت پاطاق و از آنجا به منطقه شیخ سِلِه و بمو (ارتفاعی نسبتاً بلند در شمال سرپل ذهاب) برود.
تمام واحدها وسایلشان را بار کامیونها کردند. ما هم با سه خودرو خودمان، به ستون در جادهی خاکی بهسمت پادگان ابوذر و تنگه پاطاق حرکت کردیم.
جاده باریک بود. بعضی جاها بهقدری تاریک بود که اصلاً دیده نمیشد. مجبور شدیم برای اینکه خودرو از جاده منحرف نشود، یک نفر با چفیه سفید روی دوشش جلوتر از خودرو، وسط جاده راه برود و خودرو پشت سرش حرکت کند.
خیلی وحشتناک بود. سرعتمان کمتر از ۱۵ کیلومتر بود. بارها نفر پیاده خسته میشد و تعویض میشد...
ارتفاعات بمو از سمت ایران صعبالعبور بود و امکان بالا رفتن از آن وجود نداشت. اما از سمت عراق شیب ملایمی داشت و دشمن بالای آن مستقر بود.
دلیل اینکه چراغ خاموش حرکت میکردیم، هم همین بود؛ چون از بالای بمو، بخش عمدهی مسیر سرپل ذهاب و منطقه شیخ سِلِه در دید دشمن قرار داشت.
ادامه دارد...
کانال ⬇
⌛️ ساعت صفر | دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
@softZero
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۱۱
#کوچ_مجدد
دمدمای صبح روز بعد رسیدیم شیخسله و در قرارگاهی که از قبل در میان شیار درهای کاملاً استتار شده بود، توقف کردیم. یک استراحت موقت دادند برای نماز و بعد محل استقرار هر واحد را مشخص کردند.
اوایل پاییز بود، ولی هوا هنوز سرد نشده بود و میتوانستیم بدون پتو بخوابیم. شبها کمی خنکتر بود اما نیازی به وسایل گرمکننده مثل والور و علاءالدین (وسیلهای نفتسوز شبیه والور اما بزرگتر) نبود.
یکی دو روز که گذشت، قرار شد واحد ۱۰۷ جداگانه در منطقه برای خودش جایی پیدا کند و از قرارگاه برود. بعداً متوجه شدم جز تدارکات، پشتیبانی و ستاد، همه از آنجا رفتند و هر یک برای خودشان یک مقر مستقل درست کردند.
ما به مکانی نزدیک یک رودخانه پرآب رفتیم. کنار رودخانه، یک قبر و یک درخت بسیار قدیمی با تنهای قطور بود که به شاخههای آن تعداد زیادی پارچههای رنگی و طناب نازک کوتاه بسته بودند. بار اول بود که چنین چیزی میدیدم.
یک چادر زیر درخت با همان شیوه قلاجه برپا کردیم؛ با این تفاوت که اینبار تجربه داشتم.
به چند دلیل آن روزها خیلی خوش میگذشت:
اوّلاً گمانمان این بود که اینبار برای عملیات آمدهایم و نزدیک محلی هستیم که قرار است عملیات شود.
دوماً اینکه بالاخره جوان بودیم و تفریح و سرگرمی را دوست داشتیم. آنجا به واسطه رودخانه هم ماهیگیری میکردیم و هم آبتنی (شنا).
گاهی بچهها شیطنت میکردند و بالادست رودخانه یک نارنجک میانداختند توی آب و ما پایینتر با چفیه، ماهیهای بیحالشده را جمع میکردیم. البته این کار دور از چشم متقیان انجام میشد.
یکبار هم که فهمید، خیلی عصبانی شد و گفت اگر تکرار شود، هر کسی باشد میفرستمش برود! (یعنی اخراج).
من که سابقه تهدید از طرف متقیان داشتم، اصلاً توی اینجور کارها وارد نمیشدم. برای متقیان شده بودم مثل یک برهی آرام و بیآزار... (شما باور نکنید!؟)
یک روز صبح بعد از نماز، همین که دراز کشیدم و پتو را کشیدم روی خودم، مچ دست چپم سوخت... مثل اینکه یک سوزن فرو کرده باشند توی مچ دستم. مثل فنر از جام پریدم. همان موقع دیدم یک عقرب پنج شش سانتی (بچه عقرب) سیاه لب پتو دارد رد میشود.
اوّل با پوتین یک ضربه زدم و کشتمش. بعد هم یک بند پوتین که به توصیه یکی از پیرمردهای همرزم کردستان همیشه همراهم بود از جیبم درآوردم و بالای محل نیش را سفت بستم و رفتم سراغ متقیان...
حالا هی من میگم: «آقا، عقرب منو زده»، متقیان که تازه خوابش برده بود، پتو را زد کنار و گفت: «برو بخواب بچه، کله صبحی بازیت گرفته!»
از ما قسم و آیه، از متقیان انکار...
آخر دیدم نه، نمیشود. رفتم لاشه عقرب را برداشتم، گرفتم جلوی صورتش، گفتم:
«بیا ببین، اینم سند، بابا بدادم برس، الان این زهرش میره بالا، میمیرم، میشیم شهیدِ عقربزده، والله برا خودت بده!»
متقیان لای چشماش را باز کرد و دهانش را پر کرد که چیزی بگوید، چشمش خورد به عقرب... بلند شد، نشست! گفت:
«کو؟ کجا رو زده؟ ببینم!»
من هم مچ دستم را که دیگر از زیر بند پوتین تا انگشتانم داشت سیاه میشد نشانش دادم و گفتم:
«ببین، این بند رو زیاد نباید بسته نگه دارم. اگرم باز کنم، زهر عقرب میره، میرسه به قلبم... (اینها رو تو دوره آموزشی پادگان یادمون داده بودن، بهش میگن خودامدادی)... حالا فکر کن دروغ میگم، افتادم مردم، باور میکنی؟»
راستش را بگم، خودمم زیاد جدی نگرفته بودم، ولی خطرناک بود!
بنده خدا نفهمید چطور از جا بلند شد، یکی از ماشینها را روشن کرد، گفت:
«بپر بالا...»
تو راه هی نگاه دستم میکرد، میگفت:
«بند رو باز نکنی، حتی اگر مچت رو قطع کنن، بهتر از اینه که بمیری!»
مثلاً داشت روحیه میداد، دست خودش که نبود!
شده بود حاتم طائی... اصلاً یادش نبود من چپدستم! اینطوری دیگه هیچ غلطی نمیتونم بکنم! گفتم:
«ببخشید یه بلا دور باشه، بگید بد نیستا!»
گفت:
«ایشالله چیزی نمیشه، ولی گفتم که یهوقت از ترس سیاهی دستت، بند رو باز نکنی، سم بره بالا!»
لب و اوچمویوری کردم و گفتم:
«اهوم، پس دلت میسوزه... میدونم میخوای سر به تنم نباشه...»
یهدفعه انگار برق گرفته باشدش، گفت:
«چی میگی بچه؟ دیوونه شدی؟ یعنی چی؟ یعنی من اینقدر بدم که حاضرم تو بمیری؟»
نمیدونم چم شده بود، شاید سم عقربه اثر کرده بود، داشتم هذیون میگفتم... تا اومدم جواب بدم، رسیدیم بهداری لشکر.
سریع خودش پیاده شد، منم پشت سرش رفتیم داخل سنگری که زیر زمین درست کرده بودن. متقیان صدا زد:
«دکتر کجاست؟»
یه نفر خوابآلود از پشت یکی از این پردههایی که تو مطب دکترا پشتش آمپول میزنن، اومد بیرون و گفت:
«بفرمایید برادر، چی شده؟ مجروح دارید؟»
متقیان با عجله گفت:
«نه اخوی، این بچه رو عقرب زده، الان بیست دقیقهای میشه مچ دستشو بسته، داره سیاه میشه...»
ادامه👇
اون بنده خدا، سنش نمیخورد دکتر باشه، نمیدونم انتر، منتر، چیزی بود، گفت:
«چیزی نیست، نگران نباشید! دواش پیش منه...»
رفت یه چیزی مثل باروت سیاه آورد و قبلش هم با تیغ جراحی، محل نیش عقرب رو با تیغ مخصوص برید و از اون باروت به اندازه نصف یه دونه ماش ریخت روش...
تا اون موقع اصلاً نترسیده بودم ولی با دیدن فوران خون از محل نیشتر، حالم بد شد و گفتم:
«اینطوری که خونم تموم میشه!»
گفت:
«نترس، زیاد طول نمیکشه!» بعد بند رو باز کرد، گفت:
«پنجه دستتو باز و بسته کن.» بعد ادامه داد:
«این دارو جدیده و بهجای مکیدن خون با دهن از محل گزیدگی، خیلی بهتر خون رو میکشه.»
بعد هم دو تا آمپول با نامردی تمام تزریق کرد (جونمو بگیرید، آمپول نزنید!) و بعد رو به متقیان گفت:
«تا چهار، پنج ساعت رانندگی نکنه، کارهایی هم که نیاز به تمرکز و دقت داره انجام نده. بهتره استراحت کامل کنه. اگر هم دیدی حالت تهوع و سرگیجه شدید پیدا کرد، سریع برسونش اینجا!»
متقیان بنده خدا رنگ به صورتش نبود. پرسید:
«اگر خیلی خطرناکه، اعزام کنید پشت خط، بره بیمارستان مجهز!»
دکتر یا انتر گفت:
«نه نیازی نیست، چون اگر از نوع خطرناک بود، تو این فاصلهای که رسوندیش، باید یه علامتی نشون میداد. اینا هم که گفتم، نه بهخاطر نیش عقرب، بیشتر بهخاطر آمپولی که زدم، میگم شاید حساسیت داشته باشه، وگرنه خطر عقرب که منتفیه!»
گفتم:
«خب مرد حسابی، برا چی آمپول زدی؟ اونم با اون نامردی؟ انگار انتقام بیدار شدنت رو خواستی بگیری!»
البته فقط تو دلم گفتم...!
تشکر کردیم، اومدیم بیرون، سوار ماشین شدیم. تو راه برگشت، چیزی نمونده بود از دست متقیان بمیرم از بس خندیدم!
هر دو دقیقه میگفت:
«سرت گیج نمیره؟ حالت بههم نمیخوره؟»
از یه طرف خوشخوشانم شده بود، تلافی صبح که بلند نمیشد، در میاومد و از طرف دیگه، از خنده ترکیدم...
آخرش گفتم:
«بهخدا چیزیم نیست! چقدر گیر میدی؟ دستیدستی میخوای بکشیم؟!»
وقتی رسیدیم، یکی دو ساعت استراحت کردم. بعد بلند شدم، لخت شدم، رفتم تو رودخانه. وسط آب دیدم سرم داره گیج میره، نزدیک بود بخورم زمین. برگشتم بیرون ولی ترسیدم متقیان دوباره ببرتم پیش اون آمپولزنه. بیصدا دراز کشیدم تا نهار، دیگه تکون نخوردم.
چند سال بعد که یه رفیق دکتر تو جبهه پیدا کردم، داستان رو براش تعریف کردم. گفت علت سرگیجه این بوده که مورفین بهت تزریق کرده بود، تا کمتر ورجهوورجه کنی و سرعت گردش خون بیاد پایین و پادزهری که زده، تو کل دستگاه گردش خون، سم رو از بین ببره...
ما که خوب شدیم، خدا رو شکر، نیازی به ادامه معالجه نبود.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
26.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باسلام و درود فراوان.
خرمشهر، خونین شهر.
سوم خرداد ماه یادآور خون های پاکی است که برای نشاندن نهال آزادی در خرمشهر بر زمین این دیار ریخته شد، هرگز از یاد نبریم که استقلال و آزادی امروز ایران حاصل جانفشانی شهیدان و ایثارگرانی است که درس آزادگی را در مکتب حسین بن علی علیه السلام فرا گرفتند و این روز یادگاری است از حماسه های آنان.
گرامی می داریم این روز را...
💐💐💐🌹🌹💐💐💐🌹💐
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
امام خمینی رحمت الله علیه:
خرمشهر را خدا آزاد کرد.
شهید احمد کاظمی:
خرمشهر را خدا آزاد کرد
اما اینکه خدا نصرت و یاری فرمود تا خرمشهر آزاد شود دلیلیش طبق آیات قران و روایات آن بود که ملت دین خدا را یاری کردند.آنگاه نصرت الهی شامل حال رزمندگان شد.
عکس بالا و خاطرات ایام دفاع مقدس همه بیانگر آن است که ملت پای کار بودند حداقل بخش ارزشمندی از جامعه آن روز ایران اسلامی پای کار جنگ بودند.
بخصوص زنان ...
از ابتدای دفاع مقدس و آغاز حمله دشمن بعثی در جای جای خط تماس(درگیری) حضور زنان پررنگ بود.
نمونه آن حضور و ایثار را در کتاب "دا " میتوانید مطالعه فرمایید.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
بیانیه تکان دهنده!
امروز، الکساندر توربانوف، زندانی اسرائیلی که آزاد شد، بیانیهای صادر کرد که دولت اشغالگر اسرائیل، کشورهای حامی آن و همه مأموران و خائنان را شوکه کرد:
🛑 مهربانی ات تا ابد در ضمیرم حک شده است..
در طول ۴۹۸ روزی که در میان شما زندگی کردم، و با وجود تجاوزها و جنایاتی که متحمل شدید، معنای واقعی مردانگی، قهرمانی خالص و احترام به انسانیت و ارزشها را از شما آموختم.
شما آزادگانِ در محاصره بودید، و من اسیر، و شما نگهبانان جان من بودید.
تو از من مراقبت کردی، همانطور که یک پدر دلسوز از فرزندانش مراقبت میکند.
تو سلامت، عزت و نعمتهای مرا حفظ کردی. اگرچه در دستان مردانی بودم که برای سرزمین و حقوق دزدیده شدهشان میجنگیدند، و اگرچه دولت کشورم در حال ارتکاب فجیعترین نسلکشی علیه مردمی محاصرهشده بود، اما شما هرگز اجازه ندادید که گرسنه بمانم یا تحقیر شوم.
من معنای واقعی مردانگی را نمیدانستم تا زمانی که آن را در چشمان شما دیدم، و ارزش فداکاری را درک نکرده بودم تا زمانی که در میان شما زندگی کردم، و تا زمانی که شما را ندیده بودم که در برابر مرگ لبخند میزنید و در برابر دشمنی که به ابزارهای نابودی مسلح است، مقاومت میکنید، و چیزی جز بدنهای برهنه خود ندارید.
هر چقدر هم که فصیح و رسا باشم، کلماتی که ارزش واقعی شما را منعکس کند یا شگفتی و تحسین مرا از اخلاق والای شما بیان کند، نخواهم یافت.
آیا واقعاً دین شما به شما آموخته است که با زندانیان اینگونه رفتار کنید؟
چه عظیم است این ایمانی که تو را به مرتبهای میرساند که در برابرش تمام قوانین حقوق بشر که توسط بشر وضع شدهاند، فرو میریزند و تمام پروتکلهای جنگی فرو میریزند!
حتی در سختترین لحظات، شما عدالت و رحمت را نشان میدهید، نه از طریق شعارهای توخالی، بلکه از طریق واقعیت تجربیاتتان. حتی در تاریکترین شرایط هم از اصول خود کوتاه نمیآیید.
باور کنید، اگر به اینجا برگردم، فقط یک جنگجو در صفوف شما خواهم بود؛ زیرا من حقیقت را از قوم شما آموختم و دریافتم که شما نه تنها صاحبان زمین هستید، بلکه صاحبان اصول و آرمان عادلانه نیز هستید.
پ ن:
لازم به ذکر است منبع این متن تایید نمیشود و این متن در فیسبوک و تلگرام منتسب به این اسیر آزاد شده در ۱۵ فوریه ۲۰۲۵ میباشد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
البته نامه زیر تایید شده
دانیل آلونی (Danielle Aloni) به همراه دختر خردسالش، «امیلیا»، به مدت ۴۹ روز در اسارت حماس بود. در این مدت، او نامهای به زبان عبری نوشت که در آن از رفتار انسانی و مهربانانه اسیرکنندگانش تشکر کرده بود.
در این نامه، دانیل آلونی از مراقبتهای ویژهای که از او و دخترش صورت گرفته بود، قدردانی کرده و ابراز امیدواری کرده بود که روزی بتوانند به جای دشمنی، با یکدیگر دوست باشند. او همچنین از مهربانی، گرما و محبت اسیرکنندگانش سخن گفته بود. با این حال، خانواده او پس از انتشار این نامه، آن را «تبلیغات» خوانده و اعلام کردند که نباید به صحت آن باور داشت.
این نامه در رسانههای مختلفی از جمله TRT World و Forward منتشر شده است. همچنین، ویدیویی از این نامه در شبکه جهانی توحید منتشر شده است:
در ادامه، ترجمه تقریبی نامهای را میخوانید
ترجمه نامه اسیر اسرائیلی خطاب به گردانهای قسام:
> «به کسانی که ما را نگهبانی کردند،
از شما بابت مراقبتی که از من و دخترم داشتید، تشکر میکنم.
شما در شرایط سخت، با ما با مهربانی و انسانیت رفتار کردید.
هرگز فکر نمیکردم در دل جنگ و در دل دشمن، کسانی را ببینم که برای انسانیت ارزش قائل باشند.
به دخترم اجازه دادید که بازی کند، بخندد، و احساس امنیت کند.
به من دارو دادید، غذای کافی دادید، و تلاش کردید ما را در آرامش نگه دارید.
از شما ممنونم؛ و اگر روزی شرایط تغییر کند، کاش بتوانیم بهجای دشمن، دوست باشیم.
به امید صلح و درک متقابل میان انسانها.»
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero