eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙امام موسی صدر: اسرائیل متجاوز، جانی، مزاحم و طماع است.. ▫️ سخنرانی امام صدر در حسینیه عمادزاده اصفهان. @Softzero https://eitaa.com/softzero
659.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سخنان معنادار سیاستمدار لبنانی؛ روی زخم‌های شیعیان نمک نپاشید! 🗯 اظهاراتی از وئام وهاب در فضای مجازی لبنان دست به دست می‌شود که در آن تاکید می‌کند شیعیان [لبنان] را به چالش نکشید وگرنه اگر عصیان کنند دیگر کسی نمی‌تواند از شما حمایت کند. @Softzero https://eitaa.com/softzero
🔴 دبیرکل حزب‌الله لبنان: اگر رژیم صهیونیستی به تعهداتش عمل نکند و دولت لبنان به نتیجه مطلوب نرسد، چاره‌ای جز بازگشت به گزینه‌های دیگر نخواهیم داشت. 📣 همچنان به عهد خود با قدس پایبندیم| صهیونیست‌ها به دنبال الحاق جنوب لبنان به سرزمین‌های اشغالی هستند 🔻 شیخ نعیم قاسم دبیرکل حزب‌الله لبنان: ▫️ ملت فلسطین با ۷۵ سال مقاومت در برابر توسعه‌طلبی صهیونیست‌ها، شکست‌ناپذیر است و پیروزی نهایی از آن این ملت خواهد بود. ▫️ رژیم صهیونیستی با حمایت آمریکا به دنبال الحاق جنوب لبنان، نابودی مقاومت و کنترل آینده این کشور است. ▫️ اما ما همچنان بر عهد خود با قدس پایبندیم و مشارکت در آزادی فلسطین را وظیفه خود می‌دانیم. ▫️ حفاظت از لبنان در این مرحله حساس تاریخی ضروری است. ما با وجود همه فشارها و چالش‌ها، از آرمان فلسطین و مقاومت در برابر اشغالگران دفاع خواهیم کرد. ▫️ حفاظت از لبنان در این مرحله حساس تاریخی ضروری است. ما با وجود همه فشارها و چالش‌ها، از آرمان فلسطین و مقاومت در برابر اشغالگران دفاع خواهیم کرد. @Softzero ساعت_صفر https://eitaa.com/softzero
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 در ویدیوی جدیدی که حماس منتشر کرده، یکی از اسرای اسراییلی ضمن ابراز ناراحتی شدید از بی‌اعتنایی نتانیاهو نسبت به آزادی او و سایر اسرا، با گریه و زاری یقهٔ خود را پاره می‌کند. @Softzero ساعت_صفر https://eitaa.com/softzero
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📬نامه هایی که دیر به مقصد رسید نیاز به روضه نیست ... ☫ تا الله با ما باشد هیچ بمب اتمی حریف ما نیست. اعتقاداتی که سربازان روح الله را چون آهن و کوه ،محکم و استوار کرده بود. @Softzero ساعت_صفر https://eitaa.com/softzero
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام 🌹اَللّهُمَّ‌اَهْلَ‌الْکِبْرِیاَّءِوَالْعَظَمَةِوَاَهْلَ‌الْجُودِوَالْجَبَرُوت🌹 🌸عیدسعیدفطر🌸 بر شما بندگان خوب‌ِ خدا مبارکباد
هدایت شده از سعید صفری
غریب‌در‌وسط‌شهر‌ِآشنا‌شده‌ای! عمامه‌از‌سرت‌افتادوبی‌عباشده‌ای میان‌عربده‌ها‌ ،بی‌سروصدا‌شدهای شبیه‌عمه، گرفتار‌نامردها‌شده‌ای... (ع)🥀 🏴 🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ التماس دعا
دوستان همراه سلام مدتیه مشغول بازنویسی خاطر واقعی خودم از جبهه هستم؛ وقایعی که بخشی از زندگی خودمه و با همه وجودم لمس شون کردم. این روایتها درباره رفقای عزیزیه که برخی شون هنوز یادش توی قلبمه، همون هایی که یا راهی آسمون شد و یا با زخمهای بسیار منتظر عروج خود نشسته اند... تصمیم گرفتم این دستونشته ها را بدون قید و بند های رایج ادبی برای نوجوان‌ها و جوان‌ها بازنویسی کنم. دوست دارم بدونم نظر شما چیه؟ آیا این سبک جذابه؟ ادامه بدم؟ یا اگه جایی ایرادی دیدین، خوشحال می‌شم بهم بگید. اگر استقبال بشه ان شاالله ادامه میدم منتظر نظرات ارزشمندتون هستم. کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero
بنام خالق قلم بین اون‌همه جمعیت، یه نفر چشممو گرفت. مردی که نه روی جایگاه، بلکه نشسته بود روی زمین؛ بی‌سروصدا، بی‌هیاهو خاکیِ خاکی... همونی که جایگاهش رو ول کرده بود و اومده بود وسط مردم. یه لحظه دلم لرزید... با خودم گفتم: «این مرد، از جنس ابو ترابه.» --- با یه تکون از خواب پریدم. چشم‌هامو مالیدم. اکبر مصداقی، یکی از بچه‌های ضدزره، دم در سنگر خم شده بود. اخماش تو هم بود، ولی ته نگاهش تعجب داشت. ـ «آخه دیوونه، زیر این آتیش سنگین چطور خوابیدی؟» در حالی که هنوز خواب‌آلود بودم گفتم: ـ «چی می‌گی عمو؟...» خندید: ـ «یعنی واقعاً خواب بودی؟» یه دفعه یادم افتاد... پرسیدم: ـ «راستی! پاتک چی شد؟ عراقی‌ها پاتک زدن؟؟؟» اکبر با یه لبخند معنی دار گفت: ـ «بله، پاتک کردن. ولی تو اینجا چیکار می‌کنی؟» لب و دهنو کش آوردم گفتم: ـ «خب معلومه، خوابیده بودم! مشکلیه؟» اکبر با تعجب ادامه داد: ـ «نه، فقط می‌خوام بدونم توی اون وضعیت، زیر آتیش، وقتی دشمن پاتک زده، چه‌جوری تونستی بخوابی؟» نفس گرفتم و گفتم: ـ «جونم برات بگه اکبر آقا! از صبح تا حالا زیر آتیش این بعثی‌ها پخته و مثلی ماهی دودی شدیم. از ریخت و قیافم معلوم نیست؟ نیروهای جایگزین هم که همان اول کار عقب کشیدن. من موندم با دو تا خمپاره بی‌مهمات. کلاش هم نداشتم، ماشین هم نبود که برگردم عقب؛ که اگر هم بود، برنمی‌گشتم. حالا تو بگو، باید چیکار می‌کردم؟» با لحن جدی و قاطی با شوخی ادامه دادم: ـ «گفتم یا میان بالا می‌کشنم، یا اسیر می‌شم، یا رفقا زحمت می‌کشن به دادمون میرسند! همین.» اکبر گفت: ـ «بلند شو دیوونه! بچه‌ها اومدن بالا، پاتک دفع شده، قله تثبیت شده. بعثی ها هم از ترس حمله ما چهل چراغ روشن کردن» متعجب پرسیدم: ـ «کدوم بچه‌ها؟ نیروی پیاده؟ مگه گردان آماده هم داشتیم؟» اکبر گفت: ـ «نه بابا. ولی بچه‌های تیپ ذوالفقار، که آخرین نفرات بودن، هنوز تخلیه نکردن. حدود هفتاد، هشتاد نفر بودیم، فرمانده لشکر با بی‌سیم گفت: هر کی تو مقر ذالفقار هست، بره بالا ۱۸۶۶ برای دفع پاتک.» مکثی کرد و گفت: ـ «اونم که کارِ خودت بود...» ـ «کدوم کار؟!» ـ «همونی که مستقیم به حاج همت بی‌سیم زدی!» یادم افتاد... بعد عقب‌نشینی نیروهای گروهان تازه‌وارد، وقتی اون عراقی‌های غول‌تشن و سیاه سوخته ،که شبیه غول بی شاخ و دم بودن ـ از پای قله می‌اومدن بالا، گوشی بی‌سیم رو برداشتم. با شک و تردید کانال بسیم رو عوض کردم، ستاد لشگر رو صدا زدم. بی‌رمز و بی‌کد گفتم: همت همت سعید همت همت سعید سعید همت بگو شم ـ «کلاه‌دارها عقب کشیدن. ما فقط چند نفریم. جلوی دشمنو می‌گیریم، ولی کمک لازم داریم. اینا تیپ تکاوران، زیادن. یه گردان شاید. هر چی زودتر کمک بفرستید.» از بلندگوی بی‌سیم صدایی اومد. آروم، ولی با اطمینان: سعید سعید همت ـ «سلام برادر بسیجی. من همت هستم. نگران نباش. هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن. الان گردان پیاده می‌فرستم اونجا.» یخ زدم. پیش خودم گفتم: ـ «یعنی خودش بود؟ حاج همت؟» بی اختیار یاد اولین روز افتادم... اوایل خرداد ۶۲، اندیمشک. رژه‌ی اولین بزرگداشت آزاد سازی خرمشهر. دنبال حاجی می‌گشتم. از بچه‌ها پرسیدم: ـ «حاج همت کدومه ؟» یه نفر  رو نشونم دادن. اون‌طرف خیابون، نشسته بود رو خاک. با لباس بسیجی ساده، دو زانو. نه روی جایگاه، نه توی صف رئیس روسا و فرمانده ها. ـ «اون؟! چرا توی جایگاه نیست؟» ـ «حاجی همته دیگه... واسه همینه که همه عاشقشن.» فقط نگاهش کردم. همون مرد، حالا وسط اون آتیش و خطر، صداش دل آدمو قرص می‌کرد. همون حاجی، که راه می‌رفت برای خدا، می‌خوابید برای خدا، غذا می‌خورد برای خدا ، میجنگید برای خدا... خدا هم چون دید خالصه، خریدارش شد، بزرگش کرد. مطمئن نبودم که جواب بی سیم را خود حاج همیت داده! با صدای اکبر از فکر دراومدم. اکبر با خنده گفت: ـ «پاشو! قیافه هم می‌گیری؟ نصف شب ملت رو آواره کردی، حالا ژست می‌گیری؟» گفتم: ـ «شنیدی چی گفتم؟ می‌خوای از اول بگم؟» اکبر گفت: ـ «پاشو بریم بیرون. همه فکر کردن اسیر شدی یا شهید! فقط یه چیز... زیادی حرف بزنی، به همه می‌گم مخبرِ پاتک خواب بود! اون‌وقت "جشن پتوی" مفصلی می‌گیرن برات!» (بین بچه های جبهه رسم بود وقتی کسی را می‌خواستند ادب کنند یک پتو می انداختند رو سرش و هرکس ضربه ای بهش می‌زد به این می‌گفتند جشن پتو البته موارد استفاده زیاد بود بعضی وقتها برای تفریح و شوخی اما عمده مورد استفاده برای تنبیه و ادب افراد خاطی بود) خندیدم. ولی یهو یاد داوود ذوالفقاری افتادم.
ـ «بچه‌های دیدبانی چی شدن؟ کسی  طوریش نشده؟» ـ «الحمدلله، همه سالم‌ان. عراقی‌ها همون پایین تو دامنه، با آتش دقیق توپخانه و خمپاره تار و مار شدن. دم دیدبانها و توپخانه گرم، ما هم از وقتی رسیدیم، فقط سرکار بودیم دریغ از یک بعثی.» ـ «داوود ذوالفقاری هم هست؟» ـ «داوود ذوالفقاری کیه؟ چطور مگه؟» ـ « از نیروهای دیدبانی هستش،بچه‌محله‌مونه.» ‐ نمیدونم، نمیشناسم؛ پوتین‌هامو پوشیدم و رفتم بیرون. عراقی‌ها از ترس حمله‌ی ما، آسمون رو پر از منور کرده بودن. مثل روز روشن شده بود. واقعا اکبر راست می‌گفت انگار چهل چراغ روشن کردند چشم گردوندم. همون جایی که حمید...! داوود رو دیدم. یه گوشه، خسته ولی آروم، زیر لب ذکر می‌گفت. عادتش بود هر وقت بیکار می‌شد، ذکر می‌گفت! داد زدم: ـ «داوود! آقا داوود، چطوری؟» تا منو دید، انگار دنیا رو بهش داده باشن، گفت: ـ «پسر جون به لب شدم. از وقتی بچه‌ها اومدن بالا، سراغ تو رو می‌گرفتن. هزار فکر اومد تو سرم. از وقتی گفتی می‌رم بخوابم، دیگه ندیدمت. کجا بودی؟» یه لبخند شیطنت‌آمیز مخلوط با شرمندگی زدم و گفتم: ـ «واقعاً خسته بودم. رفتم اون سنگر زیر دیدگاه، یه چرت بزنم، یهو خوابم برد!» داوود با تعجب گفت: ـ «خوابت برد؟ شوخی می‌کنی؟! مگه می‌شه، زیر اون حجم آتیش خوابیدی؟! پسر، تو دیگه نوبرشی. ولی خدا رو شکر سالمی، همین مهمه.» ادامه دارد ...--- کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی  👆را به دوستان خود معرفی کنید https://eitaa.com/softzero