سروران گرامی امروز بین الحرمین نایب الزیاره بودیم
خدا قسمت هرکس مشتاق هست بکند
آمین
@softzero
سلام شب بخیر همراهان گرامی متشکر از صبوری شما مطلع هستید که راوی جان سفر هستند و به دلیل سختی مسیر و ضعف نت نتونستن قسمتها رو برسونند در اولین فرصت داستان ادامه داده میشود
سپاس از همراهی شما
#صعود_از_قله
#فصل_چهارم
#بخش_اول_پارت۱
#سیلی_از_باد
«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟»
حافظ
بلافاصله شال و کلاه کردم. رفتم سر جاده که از کنار مقر تیپ رد میشد. با یکی از ماشینهای عبوری رفتم سمت سه راهی پنجوین....
راه زیادی نبود؛ با ماشین فکر میکنم یک ربع بیشتر طول نمیکشید، اما توی همون یک ربع، انواع سناریوها را در ذهنم مرور کردم...
لحظهها با سرعت میگذشت. من به لحظهی رودر رویی با متقیان نزدیکتر میشدم. دوست نداشتم این ماشین به مقصد برسه، اصلاً در شرایط کلکل با متقیان نبودم، ولی چارهای نداشتم. اینبار اگر اخراجم میکرد، کارم تموم بود. (در جبهه، اگر کسی از واحدی اخراج میشد، معمولاً باید کلاً دیگه میرفت و قید جبهه رو میزد ، برای برگشت، کارش خیلی سخت میشد. به قول بچههای کارگزینی، میشد "عنصر نامطلوب"، و من این را میدانستم.)
راستش خودم هم جای متقیان بودم یه همچین نیرویی را یک دقیقه هم نگه نمیداشتم،کلا اگر بخوام رو راست باشم حق با اون بود.
از اقبال بلند من، #سیدیوسف_کابلی، فرمانده تیپ هم اونجا بود و متقیان، به احترام سید،به من گیر نداد... (نمیدونم ولی اینطوری فکر کردم)یا شاید هم چون در طول عملیات تا وقتی پای قبضه بودم کم نذاشتم و خوب کار کرده بودم،(تو ماموریت *بمو هم خدایی کم نذاشتم و اصلا اهل زیرآبی رفتن نبودم ) شاید هم جریان قله را بهش گفته بودند و رعایت حالم را کرده. و اصلاً شاید اهل دکدک کردن با یه بچه چموش نبود... من بیخودی ازش برای خودم غول ساخته بودم!
بهر دلیلی بود ظاهرا از تقصیرم گذشته بود.
با یه سلام و احوالپرسی خیلی معمولی و قیافهی که نتونستم بفهمم تهش چی بود ! مشکل بین ما حل شد.
یه آتش با جعبه های خالی مهمات بپا کرده بودن و کتری چای هم بغلش، دو تایی کنارش نشسته بودن .از بچه های قبضه هم هیچ کسی نبود.نفهمیدم کجا رفتن، همون بغلشون یه جعبه برگردونم نشستم.سرمای هوا یواش یواش داشت رنگ و بوی زمستان میگرفت.و تو اون شرایط آتیش و چایی میچسبید ولی اصلا روشُ نداشتم بخوام یه چایی بریزم.
متقیان یه نگاهی بهم کرد و گفت چای آماده س میخوری؟
با سرم یه حرکتی کردم ،یعنی مثلا خجالت کشیدم و این چکاریه و لطف دارید ممنونم بریز بخوریم!
فضا بنظرم خیلی سنگین بود بعد یک هفته رفتن بی خبر، برگشتم چی داشتم بگم ..
حاجی کابلی خیلی عادی پرسید: – «برادر صفری، چه خبر؟ شنیدم دیشب اون بالا خبرهایی بود...!»
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
در کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
#صعود_از_قله
#فصل_چهارم_بخش۱_پارت۲
#سیلی_از_باد
انگار یکدفعه همه اتفاقات اون چند روز بخصوص شب و روز آخر جلو چشمام رژه رفتند، با خودم گفتم:
اینو نگاه مثلا فرمانده تیپ ماست از شدت آتیش بعثی ها مثل ماهی دودی شده بودم تازه میگه اون بالا چه خبر این دیگه چه فرمانده ای ما داریم کم غصه داشتم این حرفش بیشتر آتیشم زد.
از نظر روح و روان هم میخواستم شهادت رفیقم رو گردن یک نفر بندازم شاکی بودم راستش خیلی تحت فشار بودم.
فقط ترا خدا درک کنید واقعا برای یک نوجوان ۱۷ ساله دیدن و تجربه اون لحظاتی خیلی سخته!
بگذریم!
با احترام، و کمی هم چاشنی متلک گفتم :
– «خبرها که پیش فرماندهانه... ما که عددی نیستیم!»
دلم میخواست هر چه غم و غصه و استرس و عصبانیت تو وجودم جمع شده بود بریزم بیرون. از طرفی ، فکر میکردم دلیل همه اتفاقات اون بالا تصمیم غلط سید بوده.
قبلش خوبه بدونید...
بعد از شهادت #محسن_نورانی فرماندهی سابق تیپ (که همراه #پکوک و #کرمیان تو کمین قلاجه شهید شد ) وقتی #سیدیوسف_کابلی بهعنوان فرماندهی جدید معرفی شد، قدیمیترها همه خوشحال شدن و میگفتن سید، از "مش حسن" های لشگره(داستان مش حسن ها مربوط میشه به نیروهای حاج احمد در اولین روزهای جنگ با عناصر ضد انقلاب در مریوان ،ولی چون خیلی مفصله باشه برای بعد فقط بگم هر کی عنوان #مش_حسن میگرفت مثل این بود که مدال شجاعت از بالاترین مقام مسئول گرفته، #مش_حسن ها برا خودشان دفتر دستکی داشتن) از اولین کسایی که در مریوان با #حاج_احمدمتوسلیان بوده، میگفتند در عملیات «الی بیتالمقدس»، فرمانده یه قرارگاه بوده و الان خیلی تواضع کرده که فرماندهی تیپ رو پذیرفته...
حالا بعد گذشت فقط چند ماه پیش خودم میگفتم بیا این هم کسی که ازش اونقدر تعریف میکردند که آی فلانه و "مش حسن"چندومه ، الان کجایید ببینید ما رو فرستاد نوک یه قله اونم درست تو دید و تیر دشمن!
کاش میشد بگم خیلی خوب میشد. حداقل خودمو خالی کرده بودم ولی شرم حضور و شخصیت سید مانع میشد.
(بعد ها فهمیدم سید اساسا از پذیرش مسولیت گریزان بود ولی حیف دیر شناختمش)
آقا سید یوسف با لحنی خاص گفت: – «احساس میکنم حرف داری که نمیزنی...»
منم مِن و مِن کنان گفتم:
– «راستش... فکر میکنم رفتن ما روی قلهی ۱۸۶۶... زبانم یاریم نمیکرد ...
سکوت کردم ادامه ندادم
سید با لبخند ولی جدی گفت:
خوب بگو چی؟
دهانم اصلا خشک شده بود نه از ترسا نه یه جورایی شرم داشتم هرچند از دستش ناراحت بود اما هنوز شرم و حیایی بینمان بود چون هم بزرگتر بود هم بالاهره فرمانده تیپ بود
ولی با هزار زور با بدبختی گفتم:
رفتن اون بالا، اونم با دوتا قبضه خمپارهانداز، فقط با سه نفر خمپارهچی...!»
ادامه ندادم ،
یعنی برام خیلی سخت بود رو در رو با فرمانده تیپ حرف بزنم از بس این آدم بحال بود
سید با آرامی گفت: – «اشتباه بود؟این رو میخوای بگی؟ خوب کجاش اشتباه بود؟»
یخم داشت باز میشد نه از پر رویی نه بخدا دوست داشتم حرف بزنم خالی بشم بغض راه نفسم را بسته بود لحظه شهادت ... تو خواب و بیداری جلو چشمم بود فکر کنم سیدِِ با تجربه وصبور، این را فهمیده بود جالب اینکه متقیان که فکر میکردم عمراّ با من خوب بشه با تغییرات حالت صورتش با من هم دردی هم راهی میکرد، نمیدونم شاید من اینطوری فکر میکردم.
گفتم: – «شما از نزدیک اونجا رو دیده بودید؟ اصلاً اون بالا رفتید؟»
سید فقط یه لبخند زورکی زد و نگاهم کرد ...
ای کاش هیچ وقت این رو نگفته بودم ،آخه بچه تو از #سیدیوسف_کابلی چی میدونی؟؟؟
باور میکنیدالان که دارم مینویسم حالم بد شده
ای کاش اون روز اصلا سید اونجا نبود و متقیان حسابی حال منو میگرفت.
داشتم در مقابل کوه تواضع و تجربهی جنگ، که ده سال از خودم هم بزرگتر بود، عرض اندام میکردم. و او، عامدانه و بزرگوارانه گوش میداد.
بخاطره همین رفتارها بود که بچهها توی جبهه بزرگ میشدند...
اجازه داشتند نظر بدن و ایراد بگیرن و اشتباه کنند، و اینطوری رشد میکردند.
در جبهه به جوانا میدون میدادن.
هواشونم داشتن
امام خوب میدونست چه دسته گلایی تو جبهه ها هستند که میگفت:
جبهه ها دانشگاه انسان سازیست.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
🟥#الله_اکبر الله اکبر الله اکبر✌️
◻️ اعلام منطقه #پرواز_ممنوع در سرتاسر اراضی اشغالی توسط لشگریان غیور #یمانی
الله اکبر...
🔺یحیی سریع سخنگوی نیروهای مسلح یمن عزیز: در #پاسخ به تشدید اقدامات اسرائیل با تصمیم به گسترش عملیات تهاجمی علیه #غزه، نیروهای مسلح #یمن اعلام کردند که با هدف قرار دادن مکرر فرودگاهها، به ویژه فرودگاه لود که در #اسرائیل فرودگاه بن گوریون نامیده میشود؛ برای اعمال #محاصره_هوایی جامع علیه دشمن اسرائیلی تلاش خواهند کرد. از تمام شرکتهای هواپیمایی بینالمللی درخواست میشود که از لحظهی اعلام و انتشار این بیانیه، مفاد آنرا مد نظر قرار داده و برای حفظ امنیت هواپیماها و مشتریان خود، همهی #پروازها به فرودگاههای دشمن جنایتکار را #لغو کنند.
با اعلام #انصارالله_یمن و نیروهای مسلح دولت صنعا، از همین لحظه، ورود هرگونه هواپیما به اراضی اشغالی #فلسطین عزیز ممنوع است.
🤍 یمن ستاره صبح #ظهور خواهد شد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
تا این لحظه تعداد قابل توجهی از شرکتهای هوایی بینالمللی پروازهای خود به مقصد فلسطین اشغالی را لغو کردهاند. بر اساس گزارشهای موجود، پس از صدور بیانیه نیروهای مسلح یمن مبنی بر اعلام منطقه پرواز ممنوع بر فراز فلسطین اشغالی تا این لحظه دست کم ۲۰ شرکت هواپیمایی که بیشتر آنها هم اروپایی هستند پروازهای خود به مقصد فرودگاه بینالمللی اللد (همان بنگوریون گور به گور شده) را لغو کردهاند.
این موفقیتی مهم و راهبردی برای نیروهای مسلح یمن و مقاومت فلسطین است. بدون شک ارتش یمن تا ساعتی دیگر باز هم سهمیه جحود کودککش را پرداخت کرده و پرتابههای خود به سمت سرزمینهای اشغالی را شلیک میکند. باید دید این بار یمنیها نام و موشک و ویژگی آن را اعلام خواهند کرد یا اینکه در این مورد دوباره سیاست سکوت در پیش گرفته میشود.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@Softzero