#صعود_از_قله
#فصل۵
#بخش۲
#رضایت_مجدد
زیاد سخت نبود حدس زدن حرفاش! گوش تیز کردم ببینم چی میگه، ولی خیلی یواش صحبت میکرد...
فقط شنیدم بابام گفت:
«نمیشه که! میخوای بزنم پاشو بشکونم تا چند ماه زمینگیر بشه؟ خب بعدش چی؟ بچه که نیست، این همه مردم دارن میرن مگه من نرفتم؟!»
(خودش هم یکی دو باری برای کارهای تخصصی مخابرات ارتش آبادان رفته بود و گاهی هم از شرایط آبادان، بخصوص در زمان محاصره، خاطراتی تعریف کرده بود.)
همین قدر کافی بود! حال کردم با بابام!
یاد اون روزی افتادم که بار اول یواشکی خواستم برم جبهه، ما رو بردن پادگان امام حسین (ع) برای آموزش...
همون شب اول، بابا اومد دم در پادگان ملاقاتم...
بلندگو اعلام کرد: «برادر ... درب جبهه ملاقات.» (درب جبهه اصطلاحاً درب پادگان را میگفتند.)
حدسش زیاد سخت نبود، مطمئن بودم بابا اومده دنبالم، ولی وقتی رسیدم درب پادگان، بابا اصلاً نگفت جمع کن بریم خونه، خیلی آروم، بدون تحکم گفت:
«جایی که میخوای بری، بچهبازی نیست. والیبال و فوتبال هم نیست که خراب کردی، من دوتا داد بزنم، تمام... اونجا جنگه، مسئله مرگ و زندگیه، شایدم اسیر بشی یا دست و پات قطع بشه، یه عمر زمینگیر بشی... خوب فکراتو بکن... اگه مردش هستی برو، بالاخره از این مملکت باید دفاع کرد. ولی من میگم با حساب و کتاب برو! نری یه وقت...»
ادامه نداد!
با حرفای بابام خیلی حال کردم!
احساس کردم قبول داره بزرگ شدم. خب، این خیلی حال میداد.
تا دو روز قبل، برا یک لقمه کمتر یا بیشتر غذا نق میزدم، حالا... نه دیگه، مثل اینکه میخواست بگه مرد باش!
امروز، با این حرفی که به مامان زد، بار دوم بود بهم حال میداد.
ننهام وقتی از اتاق اومد بیرون، چشماش دوتا کاسه خون بود، مثل اینکه خیلی گریه کرده بود.
ترجیح دادم حالا که موضوع حل و فصل شده، حرفی نزنم.
بعد از نماز مغرب و عشا، من و بابا رفتیم زمین بالای محوطه مجتمع، والیبال بازی کنیم.
اکثر مردای مجتمع غروبها اونجا پاتوقشون بود؛ گاهی والیبال و گاهی فوتبال گل کوچیک...
تو مسیر که خیلی هم کوتاه بود، بابا در حالی که مثلاً به من نگاه نمیکرد، گفت:
«خب، بهسلامتی دوباره راهی شدی! مثل اینکه اونجا بیشتر خوش میگذره؟!»
خیلی محتاط گفت:
«چه خوشی پدر جان! نشنیدی امروز تلویزیون مارش عملیات میزد؟ ظهری که از مدرسه میاومدیم، رفتیم سپاه، گفتن نیرو احتیاجه، ما هم ثبتنام کردیم...ببخشید، مگه آدم خل باشه رختخواب گرم و نرم و غذای ننه رو ول کنه، بره تو کوه و بیابون وسط مار و مور با اون غذاهای هفتهبیجار زندگی کنه... نه والله، اصلاً اینطور نیست. ولی اگه شما بگی نرو، نمیرم...»
بابا یه تهخندهای کرد و گفت:
ـ آره، جون خالهت!
دیدم سر شوخی باز شد، خندیدم گفتم:
ـ ولی اینطور وقتا میگن جون عمهت!
دیگه رسیدیم زمین بالا، ولی بابا کوتاه نیومد.یه نگاهی کرد و گفت:
ـ دفعه آخرت باشه از عمه خرج میکنی!
گفتم:
ـ چشم، ولی خاله رسم نیستا!
یک دو ساعتی نوبتی بازی کردیم و برای شام،خسته و هلاک برگشتیم خونه.
مامان که معلوم بود اصلاً حال خوبی نداره،همین که دیدم گفت:
ـ لااقل این شب آخری میموندی خونه، کمک دست من بودی!
پیش خودم گفتم: خوب،خدا رو شکر،مامان هم حله.
با صدای بلند و کمی شیطنت گفتم:
ـ ای قربون ننهم برم که کمک دست میخواد!
ننهجان، تو یه تنه به ۱۰۰ نفر شام میدی، من دست و پا چلفتی به چکارت میام؟ مگه نگفتی یه الف بچهم...؟!
بابا هم اومد تو حرف ما و گفت:
ـ موندم اینو چرا اصلاً جبهه راه میدن! نه یک پاس آبشار میتونه بده، نه یه آبشار بلده، نه سرویسش به درد میخوره! به چه دردی میخوره، نمیدونم!
یعنی هرچه تو زمین سرم داد و بیداد کرده بود، کم بود، ادامهشو اومد.
این برنامه همیشگی بابا تو بازی و بعد از بازی؛ فوتبال و والیبال فرق نمیکرد.
اگر تو تیم بابا بودم، همین بود؛ خودش تو سهتا ورزش حرف نداشت (والیبال و فوتبال و پینگپنگ)
اگر هم تو تیم مقابل بودم، تنها دلیل شکست اون من بودم!
ننه شام خوشمزهای درست کرده بود؛ یه جورایی شام آخر...
شام خوردیم و خیلی زود خوابیدم. فقط قبل از خواب، یه بار دیگه ساکم رو وارسی کردم که چیزی کم نذاشته باشم.
صبح بعد از نماز، بابا چون میخواست بره سر کار، همون موقع با من خداحافظی کرد.
ننهم گفت:
ـ آقا، این بچه میخواد بره جبهه، یعنی نمیخوای برسونیش؟
بابا بلند زد زیر خنده.
تعجب کردم از اون خنده...
ننه گفت:
ـ به چی میخندی؟
بابا گفت:
ـ زن حسابی، مگه ماشین منو میذارن بره جبهه؟!
اینبار من بودم که زدم زیر خنده.
بنده خدا ننهم شاکی شد، گفت:
ـ منو دست انداختی؟ آره دیگه، پدر و پسر بعد یه عمر خون دل خوردن باید منو دست بندازید! آقاپسر، همینطوری قد نکشیدی، نگاه کن این موهام از دست تو سفید شده، حالا با باباجانت به من بخندید!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
#صعود_از_قله
#فصل۵
#بخش۳
#نخبه
من خیلی جدی گفتم:
ـ ماشاالله ننهجان،شب عیدی حنا منا زدی که یه تار مو بیرنگ نداری، بنده خدا بابا چطور تحملت میکنه!
بابام که دیرش شده بود، گفت:
ـ خانمجان، بچه که نیست؛ تا شابدالعظیم هم ما بیشتر نمیتونیم ببریمش، اونم خودش بلده، دست و پاشم داره!
مامان گفت:
ـ نمیفهمی، مادر نیستی که بفهمی، این بچهات هم مثل خودت نمیفهمه!
گفتم:
ـ ننهجان، چرا منو وارد دعوا میکنید؟ من فقط میخوام برم جبهه، این حرف و حدیثا به من مربوط نمیشه. لطفاً دعوای خانوادگیتون رو جای دیگه ببرید. منم برم یه دوش بگیرم، یه غسل شهادت بکنم تا صبحونه بخورم...!!!
اوخ اوخ، چی گفتم! آخه این چی بود گفتم دم رفتنی؟ جگر ننه رو آتیش زدم! زیر چشمی یه نگاه به بابا و مامان کردم، دیدم این بار هر دو بهم ریختن. بابا سریع گفت:
ـ خدا حافظ. از در زد بیرون.
ولی مامان نشست گوشهی حال، کنار در آشپزخونه، زد زیر گریه... خراب کرده بودم. باید درستش میکردم.
رفتم بغل دستش نشستم، گفتم: ـ مامان، من غلط کردم، اصلاً حموم هم نمیرم، ببخشید...
مامان که تو دلش آشوب شده بود، گفت: ـ مگه غیر اینه؟ همینه دیگه، حلوا که خیر نمیکنند! یا شهید میشی یا درب و داغون...!
دیدم فایده نداره، بلند شدم رفتم تو سرجام دراز کشیدم. مامان اومد بالای سرم، گفت:
ـ بلند شو، خودتو لوس نکن، برو حموم! معلوم نیست تا چند روز دیگه آب پیدا کنی... (با یه لحنِ همینِ دیگه) غسل شهادتم بکن!
یه ذره ناز کردم، بعد بلند شدم رفتم حموم. بعد حموم، مامان بساط صبحونه چید، گفت:
ـ بخور، زبونت درازتر شه...
قربون صَدَقش میرفتم و صبحونه میخوردم.
بعد، آینه و قرآن و کاسهی آب آورد برا بدرقه. دیگه آبجیها هم برا رفتن مدرسه بیدار شده بودن.
از مامان خواهش کردم دم در آپارتمان خداحافظی کنه و شلوغش نکنه. دوست نداشتم همسایهها بفهمن؛ نه فکر کنید بحث ریا و اخلاص این چیزا، نه، خجالت میکشیدم. از زیر قرآن رد شدم و تو آینه خودمو مرتب کردم. روبوسی و خداحافظی... مامان اشکش بند نمیاومد، صورتش رو بوسیدم، دستی زیر چشماش کشیدم، گفتم:
قربونت برم، اینطوری دلم نمیاد برم، تروخدا گریه نکن... خودش رو جمعوجور کرد، با دستاش صورتش رو خشک کرد و گفت:
باشه مادر، برو خدا پشت و پناهت. مراقب خودت باش، بلند نشی مثل این فیلما اللهاکبر بگی الکی بزننت!(بنده خدا تقصیر نداشت، اون موقع فیلمایی که ساخته شده بود همینطوری بود) فکر میکرد راستی راستی اینطوری حمله میکنن...
تا سر جادهی قم، یک کیلومتر باید پیاده میرفتم. ساک روی دوشم، راهی شدم. دم درب بازرسی یه دستی برای دژبان تکون دادم، از مجتمع زدم بیرون.
چند قدم رفته بودم که یه ماشین از پشت سرم بوق زد، برگشتم دیدم باباست، با یه سرباز و جیپ پادگان. سلام کردم، گفت:
ـ بپر بالا تا سر جاده برسونیمت!
معطل نکردم، جنگی پریدم عقب جیپ...
بابا ساکت بود و هیچ حرف نمیزد، اما سربازه گفت:
ـ حالا که داری میری جبهه، یه نامهای، تأییدهای، چیزی بگیر، لااقل جای سربازیت حساب شه... والله ملت از سربازی در میرن، تو با پارتی به این خوبی، برای چی میری جبهه؟ خب بشین درستو بخون، وقت سربازی جناب سروان میارتت همین جا پیش خودش! بابا حرفی نمیزد ولی فکر کنم هماهنگ بود!
خدا رو شکر رسیدیم سر جاده. تیز پریدم پایین، دستم رو دراز کردم سمت بابا و گفتم:
ـ ببخشید، زحمت شد، حلالم کن...
قشنگ معلوم بود بابا نمیخواد به بعضی چیزها فکر کنه، فقط گفت:
ـ برو به سلامت، ما رو هم بیخبر نذار.
بابا به سرباز گفت:
ـ دور بزن، دیر میشه، صبحگاه داریم.
دستش رو به علامت خداحافظی بلند کرد و منم جواب دادم. خیلی زود اتوبوس شرکت واحد رسید. سوار شدم؛ معمولاً اول صبح خیلی شلوغ بود، اتوبوس تا خرخره پر بود.
چندتا از بچههای دبیرستان تو اتوبوس بودن، مشغول چاقسلامتی با اونها شدم ، متوجه مسیر نشدم. نیم ساعتی طول کشید که راننده با صدای بلند گفت:
ـ چهارراه آرامگاه!
منم بلندتر گفتم:
ـ شهید رجایی! پیاده شن!
با زحمت از لای جمعیت خودمو رسوندم به در پریدم پایین.
یکی از رفقا، نخبه همکلاسیم، گفت:
ـ حالا چه فرقی میکنه؟ چهارراه شهید رجایی؟ که چی مثلا؟الان انقلاب با یه اسم بطر میافته؟
گفتم: ـ این بنده خدا که منظور نداره، عادت کرده؛ ولی اون گوربهگور شده مایهی ننگه این مملکته. باید اسم و اثرش از ذهن مردم پاک بشه. حالا شما خودتو ناراحت نکن، بهتر به درسات برسی(از اون شاگرد درسخونای مدرسه بود، مثلاً از نخبههای علمی مدرسه حساب میشد!).
گفت:
ـ متلک میگی؟
گفتم:
ـ ای بابا، مگه درس خوندن کار بدیه؟ اگه فکر میکنی بده، خب ترک تحصیل کن، مثل ما!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۵
#بخش۴
#اعزام_نیرو
رسیدیم جلو سپاه، جمعیت زیادی اومده بود. بعضی رو میشناختم. خوشوبشو و ذکر خاطرهها بازارش داغ بود. ولی چیزی که فکر همه رو مشغول کرده بود، منطقهای بود که قراره بفرستنمون. بازار شایعه هم داغ بود؛ یکی میگفت میخوان بفرستن کردستان، یکی میگفت فکر کنم بریم غرب و...
من که دفعه اولم بود اعزام مجدد میشدم، این وسط دنبال داوود میگشتم که از تجربهش استفاده کنم.
خدا رو شکر، زیاد طول نکشید؛ دیدم یه گوشه با دو سه نفر وایساده. رفتم جلو، سلاموعلیک کردم و پرسیدم: چه خبر؟ معلومه کجا میریم؟
داوود جواب سلامم رو داد و گفت: هر جا لازم باشه...
گفتم: یعنی مهم نیست کجا میری؟ ما دیروز که صحبت میکردیم، چون عملیات شده، قرار شد بریم جبهه؛ حالا میگی هر جا لازم باشه؟
داوود یه کم جدی گفت:
مگه قرار نیست بریم با دشمن بجنگیم؟ حالا دشمنی که کردستانه یا مثلا تو جبهه غربه، با دشمن جنوب فرق داره؟ مسئولین بهتر میدونن کجا الان نیرو لازمه. پس اصلا بهش فکر نکن، هرچی خدا خواست همون میشه.
پس راحت باش تا ببینیم تقدیر چیه.
عضلههای صورتم رو چینوچروک دادم و گفتم: والا چی بگم؟ ولی خیلی خوب میشه اگه میرفتیم جنوب، تو عملیات شرکت میکردیم!
داوود با بیاعتنایی گفت:
ببینم خدا چی میخواد.
بالاخره انتظار تموم شد. بلندگوی بوقی که روی یه وانت نصب کرده بودن و سرودهای حماسی میخوند، سرود رو قطع کرد و اعلام کرد:
برادران در محوطه پارکینگ روبرو، اتوبوسها آماده حرکت هستند، سریعتر بروید و سوار شوید.
و بعد بلافاصله یه نوحه جدید از آهنگران پخش کرد:
ای از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما...
با پخش این سرود، دلها لرزید و اشکها جاری شد.
هم رزمندهها اشک میریختن، هم مردمی که برای بدرقه اومده بودن.
موقع ثبتنام، اسم گروهان و دسته رو به ما داده بودن و قرار بود هر کس سوار اتوبوسی بشه که مربوط به گروهان و دسته خودشِ.
این کمک میکرد که نظم برقرار بشه و هرچه سریعتر همه سوار بشن.
مردم با شعار و صلوات و اسفند ما رو بدرقه کردن.
بالاخره اتوبوسها حرکت کرد. برخی چند قدم دنبال اتوبوسها میدویدن و ابراز محبت میکردن.
ده دوازده نفری که از دبیرستان شهید مدرس ثبتنام کرده بودیم، تو یه اتوبوس نشستیم.
چند دقیقه که از حرکت گذشت، متوجه شدیم اتوبوسها از خیابون شهید رجایی به سمت راهآهن میرن.
یه برادر پاسدار هم بلند شد و توضیح داد که قراره با قطار به اندیمشک بریم.
خیلی حال کردم؛ فقط یه بار تو عمرم سوار قطار شده بودم، اونم خیلی کوچیک بودم، زیاد چیزی یادم نبود.
هنوز کودک درون فعال بود، کیف کردم وقتی فهمیدم با قطار میریم.
یه چیز دیگه هم بود؛ خیالم راحت شد که میریم جنوب...
وقتی رسیدیم راهآهن، رزمندههای هر اتوبوس به ترتیبی که رسیدن، با نظم و تو یه صف رفتن سوار قطار شدن. ما هم دنبال صف رفتیم و در واگنی که راهنما نشون داد، مستقر شدیم.
مردم زیادی تو میدان راهآهن برای بدرقه رزمندهها جمع شده بودن. از شهرری جمعیت بیشتر اومده بود و حسابی فضای میدان راهآهن معنوی شده بود. حتی دو سه تا گوسفند هم قربانی کردن.
تا جا به جا بشیم، قطار حرکت کرد. یکی از تو راهرو داد زد:
سلامتی امام و رزمندگان اسلام، صلوات!
همه واگن یهصدا فریاد زد:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، مرگ بر صدام!
تا اومدیم آب دهن قورت بدیم، یکی دیگه گفت:
شادی ارواح شهدا از ازل تا ابد، صلوات!
دوباره واگن یهصدا فریاد زد:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، مرگ بر صدام!
خب الان حتما سومیش رو هم میگن...
یکی دیگه داد زد:
سلامتی خودتون و خونوادههاتون، صلوات!
دوباره همه واگن فریاد زد:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، مرگ بر صدام!
ظرفیت کوپه نفر بود، ولی در هر کوپه۸ نفر جا داده بودن.
کل مسافرای قطار رزمنده بودن، ولی فقط از سپاه شهرری نبودن؛ از کل استان نیرو اومده بود.
ولولهای تو قطار بود، راهرو پر بود، رفتوآمد هم خیلی بود.
داوود از فرصت استفاده کرد، گفت:
دعا کنید قم توقف طولانی باشه!
یکی از بچهها پرسید: چطور؟ مگه خبریه؟
داوود گفت: آره، اگه طولانی باشه، یه ماشین میگیریم میریم حرم حضرت معصومه سلاماللهعلیها، یه زیارت مشتی میکنم.
چند نفر با هم گفتن:
ای بابا، ما فکر کردیم میخوای ماست کاسهای بگیری!
(بعدها فهمیدم یکی از تفریحات رزمندهها که با قطار میرفتن جنوب، خریدن ماست از بیرون ایستگاه قم بود؛ ماستایی که تو کاسههای گِلی پر میشد، انصافا خوشمزه بود.)
به داوود گفتم: فاصله تا حرم زیاد نیست؟ از قطار جا نمونیم؟
داوود گفت: نه، اگه قطار تلاقی داشته باشه، بیشتر از نیم ساعت توقف داره.تا حرم با ماشین ۵ دقیقه راه بیشتر نیست، یعنی رفت و برگشت ۱۰ دقیقه، ۱۰ دقیقه هم زیارت، ۱۰ دقیقه هم احتیاط.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
نظر جناب عبدیان از راویان دفاع مقدس:
سلام شب بخیر
حاج ... ما داریم باخاطرات شما حال میکنیم هااااااااا. خبرداری؟
بسیار عالی قلم شیوا وروان همه فهم
ان شاالله با رفقای شهیدت محشورباشی
همچنان منتظر ادامه خاطرات میمانیم