eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
نظر جناب عبدیان از راویان دفاع مقدس: سلام شب بخیر حاج ... ما داریم باخاطرات شما حال میکنیم هااااااااا. خبرداری؟ بسیار عالی قلم شیوا وروان همه فهم ان شاالله با رفقای شهیدت محشورباشی همچنان منتظر ادامه خاطرات میمانیم
سلام شب بخیر شما نظری ندارید؟ با اتقادات و پیشنهادات خود کمک کنید بهتر به تکلیف خود عمل کنیم نشانی راوی @saeed313safa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدا با ما بود. قطار که به قم رسید، بلندگو گفت: «مسافران محترم، در ایستگاه قم ۳۰ دقیقه توقف داریم. لطفاً برای سرویس بهداشتی از سرویس‌های ایستگاه استفاده نمایید.» داوود، من، و دو تا دیگه از بچه‌ها که از قبل آماده بودیم، مثل فشنگ از قطار زدیم بیرون. سریع رفتیم میدان راه‌آهن، یه سواری دربست گرفتیم رفتیم حرم؛ ۵ دقیقه هم طول نکشید. بدو بدو رفتیم توی حیاط حرم، وضو گرفتیم، رفتیم زیارت. دیگه زیارت‌نامه نخوندیم، فقط یک سلام، طواف حرم، بلافاصله برگشتیم سر چهارمردون، با یه سواری دربست رفتیم راه‌آهن. کمتر از نیم ساعت طول کشید؛ ولی از بس بدو بدو کرده بودیم، نفس کم آوردیم. تا رسیدم توی کوپه، ولو شدم روی صندلی... خیلی حال داد. اصلاً پیشنهادهای داوود همیشه ناب بود. از تهران، با وضعیت اون روز راه‌آهن، گاهی تا ۱۶ ساعت طول می‌کشید برسیم اندیمشک. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد: «برادران، نماز ظهر و عصر را همین‌جا بخونید.» داوود یه لبخند زد و گفت: «بیا، بی‌خودی عجله کردیم، بریم پایین نماز بخونیم.» بعد از نماز حرکت کردیم. دیگه حسابی خسته بودم، رفتم بالا، جای چمدون‌ها که بالای راهروی قطار هستش، تخت گرفتم خوابیدم. از اینجا تا آخر جنگ، هر وقت با قطار می‌رفتم جنوب، جام اون بالا بود؛ خیلی حال می‌داد. بالاخره نزدیک نماز صبح رسیدیم. قطار چون ویژه رزمندگان بود، دقیقاً روبه‌روی پادگان دوکوهه سپاه ایستاد. رزمندگان با صلوات‌های پی‌درپی از درهای واگن‌ها پیاده می‌شدند و وارد پادگان می‌شدند. همه را به میدان صبحگاه هدایت کردند. بعد هم گفتند وضو بگیرید، نماز جماعت می‌خوانیم. وضوخونه را بلد نبودم، اما جمعیت که حرکت کرد، راحت پیداش کردم. یه چیز عجیب بود؛ قبل از اذان، بلندگوی میدان صبحگاه نوحه جدید حاج صادق آهنگران را پخش می‌کرد: «ای از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما...» نماز که خواندیم، داوود نشست وسط، ما دورش حلقه زدیم. گفت: «شرایط پادگان عادی نیست! هیچ نیرویی تو پادگان نیست. یا همه رفتن جلو که باز هم چون عملیات فکه بوده، لازم نبوده همه تو منطقه باشند؛ به صلاح هم نیست، خطر بمبارون هم اونجا بیشتره.» گفتم: «خب این یعنی چی؟» گفت: «والا، نمی‌دونم، حس می‌کنم عملیات تموم شده، نیروها رو مرخص کردند. حالا ببینیم صبح چی می‌گن. فعلاً یه گوشه پیدا کنید، بخوابیم تا ببینیم قسمت چیه.» پتو کنار میدان صبحگاه دپو کرده بودند؛ هرکی دو تا برمی‌داشت، می‌رفت یه گوشه می‌خوابید. ما هم بالاخره با کلی فکر و خیال خوابیدیم. آفتاب خیلی زودتر از وقت خودش زد تو سرمون. با اینکه بهار بود، بازم آفتاب خوزستان قابل تحمل نبود. همه به ورجه وورجه افتاده بودن. اون‌هایی که تجربه داشتند، پناه درختی یا دیواری جاگیر شده بودن، ولی بقیه از گرما راه افتادن و داشتن اطراف را دور دور می‌کردن. بلندگوی میدان صبحگاه اعلام کرد: «برادران، تا نیم ساعت دیگه جلو جایگاه همه به صف بشن. هر کس با همان گروهان خودش بخط بشه به ترتیبی که اعلام می‌شود: گروهان ... خط یک، گروهان ... خط دو و ... الی آخر.» وقتی همه جمع شدند، یکی رفت پشت بلندگوی جایگاه و شروع کرد به سخنرانی: «برادران عزیز رزمنده، خوش آمدید به میعادگاه رزمندگان و شهدای تهران. خوش آمدید به قرارگاه حاج احمد متوسلیان. خوش آمدید به پادگان فاتحان دشت عباس و سوسنگرد و بستان و هویزه. خوش آمدید به قدمگاه دلاوران نبرد الی بیت‌المقدس و فاتحان خونین‌شهر. ما اینجاییم که به تکلیف عمل کنیم؛ هر چه فرماندهان صلاح بدانند، موظف به اطاعت و انجام آن هستیم. مهم این است که شما در شرایط حساس و خطیر جنگ، مردانه و به فرمان امام امت پا به میدان گذاشته‌اید، مهم این است که به تکلیف عمل کرده‌اید...» هنوز داشت حرف می‌زد که داوود خیلی آهسته گفت: «دیدید؟ همان که فکر می‌کردم. عملیات تمام شده، این بنده خدا داره آماده برگشتمون می‌کنه!» گفتم: «یعنی چی؟ برگردیم؟ کجا؟ مگه میشه؟ ننه‌م کلی اشک ریخت تا راضی بشه، حالا برم بگم: ننه، سلام، نخواستنم! نه داداش، می‌مونیم، توالتای رزمنده‌ها رو می‌شوریم!» داوود زد زیر خنده گفت: «چی می‌گی اخوی؟ کدوم رزمنده؟ نمی‌بینی غیر ما کسی تو پادگان نیست؟ همه یا رفتن مرخصی یا تسویه کردند.» گفتم: «حالا چی میشه؟» داوود گفت: «گوش کن ببین چی میگه.» سخنران هنوز داشت حرف می‌زد. بین نیروها پچ‌پچ‌هایی شروع شد... ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
شهید محمد تقی پکوک در کنار شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
شهید محمد تقی پکوک
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سخنران ادامه داد: «شما بزرگواران می‌توانید مرخصی بگیرید و بعد به‌صورت انفرادی، در تاریخی که در برگ مرخصی نوشته می‌شود، برگردید. یا اینکه یه تعداد کمی نیرو برای تدارکات نیاز داریم، بمانید و آنجا کمک کنید. هرکس مایل است بماند، به دفتر برادر عبادیان در ضلع شمالی میدان صبحگاه تدارکات لشگر مراجعه کنه. البته تعداد محدودی لازمه، ترجیحاً کسایی که تخصص جوشکاری و آشپزی و تعمیرات خودرو داشته باشند در اولویت هستند.» گفتم: «آخیش، ما که موندنی شدیم!» داوود با تعجب پرسید: «اون وقت تخصص شما چیه؟» گفتم: «با اجازه بزرگترا! هم جوشکاری بلدم، هم سیم‌کشی ساختمان. البته جارو هم خوب می‌کشم!» همه زدن زیر خنده. یکی از بچه‌ها گفت: «قشنگ معلومه بچه در خدمت ننه بوده!» گفتم: «با افتخار، هرچی ننه‌م بگه!» باز همه زدن زیر خنده. داوود گفت: «حالت خوب شدها؟!» گفتم: «اگر شما هم بمونی، بهترم میشه!» موندیم و اولین کارمون شد تعمیر تانکرهای زخمی که با تیر و ترکش‌های دشمن سوراخ شده بودن... دو هفته‌ای کارم شده بود صبح تا غروب جوشکاری منبع آب و شب تا صبح سیب‌زمینی رنده‌شده روی چشم گذاشتن. قبل از فقط یک سال تابستون پیش یکی از بچه محل ها که اسکلت کار بود شاگردی کرده بودم گاهی هم چند تا تیرآهن جوش داده بودم اصلا فکر نمیکردم کار سختی باشه ... منبع آب چون ورق نازک بود با تیرآهن خیلی فرق داشت انبور جوش کاری را چند لحظه زیاد نگه میداشتی روی ورق، ذوب میشد و سوراخ ممبع بزرگتر میشد تت راه بیفتم دو سه روزی طول کشید ولی بالاخره یادگرفتم. شاید بیشتر از ۱۰۰تا منبع آب بود که سوراهای بزرگ و کوچیک داشتند و باید وصله میشد بعد از یک هفته چند نفر دیگه هم آمدن کمک و کار رو جمع کردیم یه هفته‌ای هم رفتم چنانه اردوگاه لشگر در عملیات والفجر۱ برای جمع کردن پلیتا (ورق شیروانی) و الوارا (چوب‌های زیر ریل راه‌آهن) که برای ساخت سنگرها استفاده شد بود کار سختی بود اول باید خاک روی سنگر را کنار میزدیم و بعد پلیتا جمع میکردیم در آخر هم الوارها را از روی سنگر برمیداشتبم. آخر سر هم همه رت بار کامیونا میکردیم تا بره دوکوهه... اون یه هفته تو گرمای آخرای اردیبهشت خوزستان و دشت عباس خیلی سخت بود بازی گوشیهای خاص خودمان را هم داشتیم مثلا میگشتیم چلپاسه(سوسمارهای نیم متری) پیدا میکردیم فراریش میدادیم دویدنش خیلی بامزه بود، روی دو پا بلند میشد و مثل برق میدوید. یا مثلا زیر الوارا دنبال عقرب میگشتیم خیلی هم زیاد بود. از گرما مدام چفیه ها رو خیس میکردیم و موقع کار روی سر و صورت خودمون مینداختیم. هرچی بود این کار هم یه هفته ای جمع شد ب گشتیم دو کوهه... یواش‌یواش سر و کله نیروهای لشگر پیدا می‌شد. با داوود صحبت کردم، بریم یه جا پیدا کنیم انتقالی بگیریم. داوود گفت: «من میرم تیپ ذوالفقار.» گفتم: «تیپ ذوالفقار کجاست؟» گفت: «همین جاست ولی تیپ تخصصیه؛ خمپاره و دوشکا و آرپی‌جی و موشک ضد زره و توپ و تانک و از این چیزا دیگه!» گفتم: «من تو آموزشی، خمپاره آموزش دیدم.» گفت: «خوب پس تو هم بیا ذوالفقار، خمپاره هم داره.» رفتیم کارگزینی درخواست دادیم. قبول کردند برگ تسویه از تدارکات را دادیم و معرفینامه جدید به تیپ ذالفقار را گرفتیم اولین برخوردم در ذالفقار با حاج کاظم قربانی بود(ایشون ستاد تیپ بودن) معرفی‌نامه منو گرفت، گفت: «شما بروید واحد مینی کاتیوشا، طبقه دوم سمت راست، رو در اطاق نوشته واحد ۱۰۷، پیش برادر ابراهیمی!» گفتم: «من آموزش خمپاره ۶۰ دیدم اصلا نمیدونم مینی کاتیوشا چیه.» حاج کاظم گفت :«کارش شبیه خمپاره هستش فقط ۱۲تا لوله داره. زود یادمیگیری!» با تعجب پرسیدم: «یعنی چی ۱۲ تا لوله؟» حاج کاظم لبخند زنون گفت: «حالا عجله نکن برو با بچه های واحد آشنا بشو بقیش هم خدا بزرگه!.» شونه بالا انداختم یه با اجازه گفتم رفتم طبقه دوم خدمت برادر ابراهیمی... با روی باز ازم استقبال کرده و چاق سلامتی کرد و گفت: «خوش اومدی، چه بموقع اومدی،ان شالله کنار هم خوش میگذره.» ازش خوشم اومد،رفتم داخل اتاق و با کنجکاوی دنبال یه اسلحه با دوازده تا لوله میگشتم ابراهیمی اومد تو، پرسید: «چی شده مثل اینکه توفکری؟» گفتم: «اون برادری که پایین بود گفت اینجا واحد مینی کاتیوشا هستش.پرسیدم چیه گفت دوازده تا لوله داره. ولی اینجا نمیبینم!» علی ابراهیمی زد زیر خنده و گفت: «این جا که جا نمیشه.عجله نکن خیلی زود میبینی.» لبامو جمع کردم و گفتم: «ان شاالله خیره.» دیگه به قول بروبچ جبهه، شدم ادواتی... پایان فصل۵ ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا