سلام شب برهمگی خوش
باور بفرمایید نظرات شما برایم خیلی مهم است.
البته در خاطرات بنده که تغییری ایجاد نمیشود🤣
اما در شکل نگارش حتما اثر میگذارد
مثلا امروز یه بزرگی میگفت کاش از پدر و مادر بیشتر میگفتی !
اول موافق نبودم اما بعد از نیم ساعت گفتگو قانع شدم قرار شد ان شاالله کمی از خانواده بیشتر بنویسم...
نظر شما چیه؟🤔
برایم بفرستید👇
@saeed313safa
هدایت شده از ⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
#صعود_از_قله
#فصل_ششم
#بخش_دوم
#قلاجه
اواسط ماه رمضان اعلام کردند قرار است برویم غرب و باید وسایل واحد را جمع کنیم.
همه واحدها به جنبوجوش افتادند.
ما سه تا قبضه ۱۰۷ داشتیم که روی سه وانت تویوتا نصب بود. همه وسایل را داخل تویوتاها گذاشتیم و نفرات هم بین ماشینها تقسیم شدند و کل تیپ با هم به سمت خرمآباد حرکت کردیم.
صبح زود از پادگان دوکوهه زدیم بیرون. نزدیک ظهر رسیدیم جاده کوهدشت، قبل از خرمآباد، و از آنجا به سمت اسلامآباد غرب حرکت کردیم.
آن روز همه روزهشان را افطار کردند. نهار تدارکات، کنسرو و نان لواش داده بود. بین راه ستون ایستاد و اعلام کردند همینجا نماز میخوانیم و بعد نهار...
یک رودخانه (فکر کنم اسمش سیمره باشه) کنار جاده بود. وضو گرفتیم. نماز را به خاطر مسائل امنیتی فرادا خواندیم و بعد هم کنسروها را ریختیم وسط.
دوتا نکته در خصوص کنسروها باید بگم:
اول اینکه آن موقعها درِ کنسروها از این دستههایی که میکشند باز میشوند، نداشت. ما یک ابزاری داشتیم برای باز کردن درِ جعبه ماسوره (قسمتی از گلوله خمپاره و ۱۰۷ و توپ که عامل انفجار در لحظه برخورد به هدف است) که خیلی راحت درِ کنسروها را باز میکرد. ولی اگر از این ابزار نداشتیم، باید با سرنیزه یا چاقو با کلی زحمت باز میکردیم.
اما موضوع دوم، خود کنسروها بود.
بیشترین نوع کنسرو در جبهه به ترتیب: لوبیا، بادمجان، قیمه و قورمهسبزی بود. محبوبترین و در عین حال کمیابترین کنسرو، تن ماهی بود.
متأسفانه آن روز هر چی باز کردیم، لوبیا بود!
برایم سؤال بود: آیا مسئول تدارکات از عواقب مصرف لوبیا در طول سفر خبر نداشت؟!
همین خوراک لوبیا شاید باعث شد کل وقت هدر بره...
هر یک ربع، نیم ساعت باید میزدیم بغل که یه بندهخدا بره قضای حاجت!
نزدیک عصر رسیدیم محلی که بعداً فهمیدیم اسمش قلاجهست.
بعد از اسلامآباد غرب، نیم ساعتی به سمت ایلام رفتیم. ابتدای یک ارتفاع نسبتاً بلند، یک شیار سمت راست جاده بود. حدود ۲۰۰ یا ۳۰۰ متر که رفتیم داخل شیار، یک بازرسی گذاشته بودند. ظاهراً همهچیز برنامهریزی شده بود.
از قبل برای هر واحد مکانی مشخص شده بود و باید چادر میزدیم.
واحد ما یک چادر ۱۵ نفره و یک چادر ۳ نفره داشت که باید برپا میکردیم.
حال بچهها خیلی خوب بود و فکر میکردند این جابهجایی مقدمه یک عملیات در غرب است. با انرژی مضاعف مشغول آمادهسازی مکان نصب چادر شدیم.
کار راحتی به نظر میرسید، اما فقط به نظر میرسید!
اول به اندازه مساحت کف چادر زمین را مسطح کردیم. زمینی که سنگلاخ بود، بهزحمت صاف شد. بعد مقدار زیادی خاک را برای کف چادر با دست سرند کردیم، یعنی هر چی سنگ حتی به اندازه نخود بود جدا کردیم. بعد با یک تخته جعبه مهمات، شیب کف چادر را گرفتیم و چادر را بپا کردیم.
نه بابا! هنوز تمام نشده!
دورتادور چادر یک حفره به عمق سی چهل سانتی کندیم، یک پیت ۲۰ لیتری گازوئیل داخلش ریختیم و بعد لبه چادر را داخلش خواباندیم و با خاک پر کردیم.
همه اینها با استفاده از تجربه قدیمیها بود.
این قسمت آخر را نفهمیدم، برای چی گازوئیل ریختند توی چاله...
بعداً فهمیدم برای در امان ماندن از مار و رتیل و عقرب این کار را کردهاند.
البته برپا کردن چادر تا فردا عصر طول کشید. شب، چادر موقتی برپا کردیم و فردا تکمیلش کردیم. انصافاً کف چادر خیلی مشتی شده بود؛ صاف و نرم، لوکس شده بود!
یک روز استراحت دادند و از روز سوم آموزشها مجدد شروع شد.
البته کمی تخصصیتر؛ هر کس در بخشی باید ویژه آموزش تکمیلی میدید.
من خیلی مشتاق بودم «هدایت آتش» یاد بگیرم، اما عباس بَشَر که مسئول آموزش این بخش بود، بهدلیل اینکه دیپلم نداشتم، قبول نکرد.
هرچی اصرار کردم، گفت نمیشه!
محل آموزش هدایت آتش، چادر سهنفرهای بود که چند متر بالاتر از چادر اصلی زده بودیم.
من تصمیم گرفتم به روش امیرکبیر، هدایت آتش رو یاد بگیرم!
دفتر و قلم برداشتم، رفتم پشت چادر نشستم و هرچه عباس بشر میگفت را یادداشت میکردم.
بعد، وقتی کلاس تمام میشد، میرفتم پلاتینبرد و تخت طرح تیر را برمیداشتم، باهاش ور میرفتم. بعضی وقتها هم از اونهایی که یاد گرفته بودن سؤال میکردم.
بعد از یه هفته، ده روزی، رفتم پیش عباس بشر.
گفتم: «اگه من اینایی که آموزش دادی بلد باشم، میذاری بشینم سر کلاس؟»
عباس بشر بدون معطلی گفت: «برو بچه، وقت منو نگیر!»
گفتم: «جان خودم، راست میگم! حالا تو یه امتحان بگیر...»
اونم گفت: «اگه بلد نبودی، یه هفته باید همه ظرفا رو بشوری!»
(این بدترین تنبیه برای من بود. اصلاً اینا نقطهضعفم رو فهمیده بودن!)
منم که از خودم مطمئن بودم، گفتم: «قبول!»
گفت: «برو اون پلاتینبردو بیار!»
(این از تخت طرح تیر راحتتر بود.)
با خوشحالی مثل فشنگ از جا پریدم، رفتم پلاتینبرد رو آوردم، کیف برزنتیشو باز کردم، گذاشتم جلوش.
گفتم: «در خدمتم، بفرمایید.»
عباس بشر هم چندتا عدد داد و گفت: «سمت شاخص فلان...» و سمت و برد هدف را محاسبه کن.
با اینکه بدون استاد تمرین کرده بودم، اما از پسش بر اومدم. شاید یکی دو تا گیر کوچک داشتم، اما خودم راضی بودم.
عباس بشر، در حالی که هم خوشش اومده بود هم تعجب کرده بود، گفت: «پیش کی یاد گرفتی؟»
با یه تهخنده گفتم: «شما، اخوی!»
اینبار جدی گفت: «خودتو مسخره کن!»
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
هدایت شده از ⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیایید ای رفیقان دوستانه
ز کوی دوستی گیریم آشیانه...
با نوای برادر بزرگوار شکری
اواخر اسفند ۱۳۶۶
اردوگاه شهید باهنر
(شهرک آناهیتا)
رزمندگان لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص)
قبل از عملیات بیت المقدس ۴
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
سلام
بعضی عبارات را که ما برامون آشنا نیست یه توضیحی در موردش بدید هرچند که این عبارات کم هستند اما وقتی خواننده اون کلمه براش غریب باشه کل ذهنش میمونه پیش اینکه اون چیه
پاسخ:
با سلام
خوشحال میشم بفرمایید کدام کلمات یا عبارات ...تشکر
سلام ....جان امشب که لینک کانال رو ارسال کردید چندین بخش از خاطرات تون رو خوندیم و یاد زمانی افتادم که هر هفته با شهدا عشق بازی میکردم زندگی شهدا خیلی از مشکلات امروز را حل میکنن اگه ما باهاشون رفاقت کنیم.
این نوشتن های شما حس خوبی بهم داد. ان شاء الله به رفقای شهیدت بپیوندی
پاسخ:
سلام و عرض تشکر
خوشحال شدم برای شما مفید بوده و ان شاالله همه ما هر روز بیاد شهدا باشیم.
سلام و ارادت خدمت جناب ... ؟؟؟؟؟؟؟؟
عرض احترام
مقداری از مطالب ناب و نایاب شما در سفر عشق در #ساعت_صفر را مطالعه نمودم
با آرزوی توفیق رسیدن به محبوب و دوستان شهیدتان از شما تقاضایی دارم
نکته ای که بازمی گردد به بسیج!
درست است که بسیج شوری درونی و جسمی در ورطه ظهور میخواهد و روزگار در زمانه رمق بسیار
لذا ما هنوز راه های رفته خوبان را به نص صریح کلام الله با مال و جان و آبرو می بایست به دندان ببریم، تقاضا دارم (ادامه مطلب ایشان به رسم امانت نزد بنده میماند)
پاسخ خصوصی ارسال شد