eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بعضی عبارات را که ما برامون آشنا نیست یه توضیحی در موردش بدید هرچند که این عبارات کم هستند اما وقتی خواننده اون کلمه براش غریب باشه کل ذهنش میمونه پیش اینکه اون چیه پاسخ: با سلام خوشحال میشم بفرمایید کدام کلمات یا عبارات ...تشکر
سلام ....جان امشب که لینک کانال رو ارسال کردید چندین بخش از خاطرات تون رو خوندیم و یاد زمانی افتادم که هر هفته با شهدا عشق بازی میکردم زندگی شهدا خیلی از مشکلات امروز را حل میکنن اگه ما باهاشون رفاقت کنیم. این نوشتن های شما حس خوبی بهم داد. ان شاء الله به رفقای شهیدت بپیوندی پاسخ: سلام و عرض تشکر خوشحال شدم برای شما مفید بوده و ان شاالله همه ما هر روز بیاد شهدا باشیم.
سلام و ارادت خدمت جناب ... ؟؟؟؟؟؟؟؟ عرض احترام مقداری از مطالب ناب و نایاب شما در سفر عشق در را مطالعه نمودم با آرزوی توفیق رسیدن به محبوب و دوستان شهیدتان از شما تقاضایی دارم نکته ای که بازمی گردد به بسیج! درست است که بسیج شوری درونی و جسمی در ورطه ظهور میخواهد و روزگار در زمانه رمق بسیار لذا ما هنوز راه های رفته خوبان را به نص صریح کلام الله با مال و جان و آبرو می بایست به دندان ببریم، تقاضا دارم (ادامه مطلب ایشان به رسم امانت نزد بنده میماند) پاسخ خصوصی ارسال شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گفتم: راستش بخوای، به روش امیرکبیر یاد گرفتم. این‌بار واقعاً گیج شده بود. پرسید: ـ روش امیرکبیر؟! گفتم: آره، نشستم پشت چادر، هر چی گفتی یادداشت کردم. بعد دفترم رو نشونش دادم و ادامه دادم: ـ بعد هم تنهایی می‌رفتم تمرین می‌کردم. خیلی خوشش اومد. گفت: ـ احسنت! نه بابا، ترشی نخوری یه چیزی می‌شی! ذوق‌مرگ شده بودم. گفتم: ـ پس دیگه می‌تونم بیام سر کلاس هدایت آتیش؟ قیافه‌شو یه طوری کرد و گفت: ـ ببینم چی می‌شه؟ گفتم: ـ دیگه چی می‌خواد بشه؟ مشکل چیه؟ گفت: ـ درسته خودت یاد گرفتی، اما از نظر نظامی تمرد کردی. باید فرمانده تکلیفتو روشن کنه! اینجا کلاس اکابر (سوادآموزی قدیم) نیست که بیای پشت در گوش وایسی! کارت خلاف مقررات نظامی بوده. حسابی قاطی کرده بودم... اما چیزی نگفتم. تو فکر بودم که یه‌دفعه عباس بشر زد زیر خنده. گفت: ـ ترسیدی؟ فقط نگاش می‌کردم. ادامه داد: ـ نه بابا نترس! ولی خیلی دمت گرمه، خوشم اومد، باریکلا! ولی باز باید پکوک تصمیم بگیره! منم سفارشتو می‌کنم! داشتم بال در می‌آوردم. مطمئن بودم پکوک مخالفت نمی‌کنه. و همین هم شد. از فردا رفتم سر کلاس هدایت آتیش و کامل همه رو یاد گرفتم. البته دو موضوع اول، یعنی مکانیک قبضه و تعمیر و نگهداری اونو، و کار با زاویه‌یاب رو هم پیگیر بودم. تا اواخر تیرماه، کار هر روز ما آموزش و تمرین بود. ۳۰ تیر، بلندگوی نمازخونه مارش عملیات پخش کرد و خبر از عملیات والفجر ۲ در حاج‌عمران عراق رو اعلام کرد. حال‌وهوای قرارگاه تیپ عوض شده بود. نیروها هم خوشحال، هم اینکه چون ما در عملیات نبودیم، شاکی شدن. هنوز یک هفته نگذشته بود که مجدد مارش عملیات و اعلام عملیات والفجر ۳، این‌بار در مهران... حال همه گرفته شده بود و همش می‌گفتند: ـ پس ما کی وارد عمل می‌شیم، چرا ما رو عملیات نمیبرن؟! از عملیات والفجر ۱ حدو سع ما میگذشت و هیچ عملیاتی نداشتیم خیلی از نیروهای بسبجی بخصوص اونایی که روستایی بودن و کشاورزی داشتند درخواست پایان ماموریت و تسویه داده بودن. مرداد به نیمه نرسیده بود که قرار شد تعدادی نیرو از لشکر به منطقه مهران برن. یک قبضه ۱۰۷ هم عازم شد! تعداد بچه‌های واحد حدود ۱۵ نفر، غیر از پکوک و میثم بود و کلاً ۵ نفر باید می‌رفتن عملیات. خوشبختانه اسم من در لیست قرار گرفت: پکوک،علی ابراهیمی، مجتبی نوری، حجت محمدی، محمدهادی کرمیان و رسول باژوند با من... کسایی بودیم که قرار شد بریم مهران. یکی از قبضه‌ها رو آماده کردیم و وسایل لازم رو بار تویوتا کردیم. یک رموک دوچرخ (گاری یا یدک‌کش باری نظامی) هم پر از مهمات کردیم و صبح زود به سمت مهران راه افتادیم. حدود چهار ساعت، با توجه به باری که داشتیم، راه بود. ظهر رسیدیم به محل استقرار نیروهای لشکر که تقریباً انتهای ارتفاعات مسیر ایلام به مهران، کنار یک رودخانه سمت چپ جاده بود. --- ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero