ایشون همان #احمدبیابانی گند لات شهرری هستند.
پس از توبه بقدری شجاعت از خودش در جبهه سرپل ذهاب نشان داد که در سفر رئیس جمهور وقت(رهبر معظم انقلاب) به جبهه های غرب میشه محافظ ایشان و این عکس همان زمان گرفته شد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
کتاب #با_مرام از انتشارات ابراهیم هادی شرح زندگی شهید #احمدبیابانی میباشد
توصیه میکنم حتما بخوانید
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
ان شاالله فردا پی دی اف کتابی در خصوص #شهیدجمهور حضرت آیت الله سید ابراهیم #رئیسی همینجا بارگذاری میکنم
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
#فرزند_آوری
#ایران_جوان
💠 مقام معظم رهبری(مدظله العالی):
هر کس کوچکترین قدمی در راه جمعیت و فرزندآوری بردارد شامل دعاهای نمازشب من میشود.
🔸اگر فرزندآوری از سنتان گذشته و یا شرایط را برای فرزندآوری ندارید، در راه ترویج و تبلیغ فرزندآوری و یا همراهی با زوجهای جوان ( کمک مالی اعم از هزینه های دوران بارداری و یا پی از زایمان اعم از مای بیبی و.. ، ترویج و حمایت از ایشان به اشکال مختلف مالی و معنوی) قدم بردارید.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
سلام شب خوش ضمن عرض پوزش آقای راوی اطلاع دادند که قسمت امشب با کمی تاخیر ارسال خواهد شد
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۷_۱
#شهاب_در_آسمان
روز بعد فهمیدیم محسن نورانی و حاج عباس برقی هم رفته بودند شهر، پیش خانوادههاشون...
ظاهراً سهنفری با یک ماشین رفته بودند.
ایکاش نرفته بودند و آن شب به بهانهای پیش ما میماندند، ایکاش من باز دستگلی به آب میدادم و معطل میشدند، و ایکاش...
چه فایده؟ آدم همیشه حسرت داشتههایی را میخورد که به وقتش قدر ندانسته، و تا آخر عمر آن قدرناشناسی آزارش میدهد...
اینها فقط آرزوست و آدمی ضعیفتر از آن است که بتواند جلوی تقدیر الهی را بگیرد و آن را تغییر دهد.
سرانجام کار:
بعدازظهر روز جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۶۲ آمد و آن واقعه رقم خورد!؟
حدود ساعت ۶ بعدازظهر، صدای خفیف ولی پرتعداد شلیک سلاح سبک از دوردست به گوش رسید. تصور ما این بود که گردانهای پیاده بالادست ما در حال تمرین تیراندازی هستند.
نزدیک به دو ساعتی گذشته بود که خبری در بین نیروهای تیپ پخش شد مبنی بر کمین ضدانقلاب در حوالی پادگان سلمان به چند خودروی نظامی...
اخبار قطرهچکونی میرسید و دلهره ما هر لحظه بیشتر میشد.
چند تویوتا در حالی که مسلح به تیربار دوشکا (تیربار کالیبر ۵۰ روسی) بودند، با تعدادی نیرو از مقر تیپ خارج شدند.
حالِ عباس بشر، میثم، و علی ابراهیمی (که مدام بین ستاد تیپ و چادر ۱۰۷ در رفتوآمد بودند) اصلاً تعریفی نداشت، درست حرف نمیزدند. نمیشد فهمید چه شده!
شاید خودشان هم چیزی نمیدانستند
واقعیتِ اتفاقی که افتاده بود لحظهای به ذهنمان خطور نمیکرد...
یعنی اصلا دوست نداشتیم اونطور فکر کنیم!
هوا تاریک میشد و دلواپسی ما بیشتر...
راستی محمدهادی چرا برنگشت؟ صبح برای نماز جمعه همراه داود احمدپور (ایشان در حال حاضر از راویان دفاع مقدس هستند) به شهر رفتند.
داود بچهمحل محمدهادی بود و چند سالی هم از او بزرگتر.
داود نیروی واحد ما نبود. من با عجله رفتم سراغ چادر داود احمدپور که رفقایش گفتند هنوز برنگشته!
(معمولا بچه های که میرفتند مرخصی شهری قبل از غروب آفتاب برمیگشتند چون بعد از آن ماشین پیدا نمیشد)
ای وای یعنی...؟
نه بابا! بهخاطر کمین، جاده مسدود شده، نتوانستند برگردند... (ناخواسته به خودم امید میدادم)
یواشیواش خبرها میرسید!
حدود ۹ نفر از بچههای ذوالفقار در کمین ضدانقلاب شهید شدهاند ولی از اسامی هنوز خبری نبود.
تیپ ماتمسرا شده بود. در عملیات والفجر ۳ فقط یک شهید داده بودیم (فکر میکنم دیدبان بود)...
حالا ضدانقلاب منافق و مزدور، یکجا ۹ نفر از بهترین فرزندان این مملکت را با نامردی بشهادت رسانده بود!
راست گفت امام خمینی (رحمةاللهعلیه) که:" منافقین از کفار بدترند".
عباس بشر همینطور که به آسمان نگاه میکرد، گفت:
«جایی خواندم وقتی نَفسِ پاکی به ناحق در جایی کشته میشود، آسمان آن محل شهابباران میشود.»
اینکه راست میگفت یا داشت ما را آماده خبر میکرد، نمیدانم؛ اما آسمان واقعاً پُر از شهاب شده بود و همه آن را دیدند...
بالاخره اواخر شب معلوم شد چه اتفاقی افتاده...
#محسن_نورانی
#محمدتقی_پکوک
#محمدهادی_کرمیان
و چند نفر از واحدهای دیگر از تیپ ذوالفقار در آن کمین شهید شدند.
و حاج عباس برقی هم اول گفتند شهید شده، اما خدا را شکر، فردای آن جمعه غمبار، یک خبر خوب رسید که حاج عباس برقی زنده است و تحت درمان است.
(در زمان نگارش، سردار برقی بهدلیل جراحات ایام دفاع مقدس در منزل بستری بودند).
فکر میکردیم حاج عباس تنها بازمانده آن کمین بود اما جای از خودش شنیدم سال ۱۳۸۸ در بیمارستانی در تهران با شخصی برخورد کرده که مدعی شد در آن کمین بوده و موفق به فرار شده حاج عباس باخنده میگفت طرف مدعی بود بار اول و تنها دفعه ای بوده که بجبهه آمده بعد از فرار و جان سالم بدر بردن از آن کمین دیگه زه جبهه برنگشته( این طور آدما هم داشتیم )
اون روز حاج عباس برقی پشت فرمان تویوتا بود و محسن نورانی و پکوک بغل دست ایشان جلوی وانت نشسته بودند در راه برگشت خروجی شهر اسلام آباد تعدادی بسیجی میبینند که منتظر ماشین هستند حاج عباس نقل میکند من ایستادم که سوار شوند همه جا نشدند و حدود ده دوازده نفر سوار شدند
وقتی از پبچ پادگان سلمان فارسی رد شدیم دیدم یک خودرو نظامی از جاده خارج شده است اصلا احتمال کمین ضد انقلاب را نمیدادم.
به محض اینکه نزدیک خودرو شدیم متوجه حالت غیر عادی آن شدیم اما دیگر دیر شده بود اولین کسی که هدف قرار دادن من بودم چون پشت فرمان بودم و این باعث شد خودرو به سمت شونه راست جاده موقف شود چند تیر به سینه من خورد و من دیگر حالت عادی نداشتم.
به زحمت از خودرو خودم را پایین انداختم و کشان کشان رفتم زیر تویوتا!
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
باسلام
بابت تاخیر امشب عذرخواهی میکنم
برای جباران قسمت دوم بخش ۷ را امشب میفرستم
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۷_۲
#شهاب_در_آسمان
نورانی و پکوک هم تیر خورده بودند و خودشان را به شونه جاده کشوندن.
با رگبارهای پیاپی آنان بقیه بچه ها یکی یکی پرپر میشدن.
وقتی ضد انقلاب مطمئن میشود هیچ یک از نیروها مسلح نیستند با خیال راحت نزدیک شدند و تک تک بچه ها را تیر خلاص زدن
عجیب آن بود که با اینکه حاج عباس بیشترین تیر را خورده بود اما تیر خلاص ایشان به جای حساس اصابت نمیکند و خواست خدا بر این بود ایشان بماند و راوی آن حادثه شود.
چندین بار از حاج عباس برقی شنیدم که در ایامی که در بیمارستان تقریبا بی هوش بودند حاج همت(فرمانده لشگر ۲۷) به ملاقات ایشان رفتند و وقتی بی قرار حاج عباس پس از شنیدن خبر شهادت پکوک و نورانی را میبیند میگوید:
قرار نیست تو شهید شوی تو باید زینب وار بعد از ما راوی کربلای ایران باشی.
فکر کنم سخترین لحظات برای ایشان در روایتگری بیان همین خاطره باشد.
یاد صحبتهای ایشان افتادم بعد از شنیدن خبر شهادت سردار رضا فرزانه(سال ۱۳۹۴ در حلب سوریه)میگفت:
مثل اینکه ما هنوز باید نقل روایت شهدا کنیم.
و بشدت اشک میریخت.
اون غروب جمعه فضای تیپ شبیه کردستان شد؛ اطراف مقر، پستهای نگهبانی برقرار شد و حفاظت از مقر بهشدت افزایش یافت.
کسانی را که سابقه حضور در کردستان داشتند خواستند، و تیمهای هفتهشتنفره گشت و کمین راه انداختند.علی ابراهیمی شد مسئول سامان دهی تیم های گشت و کمین و
یک تیم به من تحویل داد که به دشتهای اطراف مقر رفتیم؛ در میان کشتزارهای گندم به کمین ضدانقلاب نشستیم.
البته خیلی زود معلوم شد این کمین بهخاطر حضور خونوادههای شهدا بوده که برای سرکشی رزمندگان به کرمانشاه آمده بودند.
قرار بود بعد از نماز جمعه، از مسیر اسلامآباد به ایلام عبور کنند که خوشبختانه، به دلایلی که برای ما مشخص نشد، آن روز برنامهشان تغییر کرد و از این دام بهسلامت رَستند! شاید هم مسئولین اطلاعاتی بدست آورده بودند و مانع این سفر شدند
ضدانقلاب فقط همین یک بار در محور یادشده اجرای کمین داشت، قبل و بعد از آن چنین اتفاقی در آن محور سابقه ندارد.
در واقع، ضدانقلاب وقتی دید اتوبوسهای خونوادهها نرسیدند (و احتمالاً مخبری هم داشتند که از لغو عزیمت کاروان آنها را مطلع کرده بود)، برای اینکه دست خالی برنگردند، چند خودروی نظامی عبوری را هدف قرار دادند و منطقه را ترک کردند.
قسمت و تقدیر الهی بر این بود که عزیزان ما آنجا پیشمرگ مردم شوند.
یکیدو روز بعد، نیروها آماده شدند که برای تشیع شهدا به تهران و کاشان بروند.
من هم همراه بقیه نیروهای ۱۰۷ و تیپ، به تهران و بعد از آن، کاشان رفتم.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
کتابی نفیس در خصوص شهید جمهور آیت الله سید ابراهیم #رئیسی
حجم زیادی ندارد(کمتر از یک مگا بایت)
دانلود کنید و بخوانید.
هنوز هم معتقدم خدا ما را بدلیل ناسپاسی از وحود ایشان محروم کرد.
یادم نمیرود دوست دشمن به ایشان ایراد میگرفتند و برخی مواقع هم توهین و تحقیر میکردند.
بقول ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای:
دلم برای رئیسی سوخت
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero