eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
آروم‌آروم داشتیم وارد زمستون ۱۳۵۶ می‌شدیم. صدای انقلاب هم کم‌کم به گوش می‌رسید. بعد از واقعه‌ی ۱۹ دی قم و کشتار مردم که در اعتراض به چاپ مقاله روزنامه اطلاعات به خیابون اومدن، چهلم شهدای قم، وقایع تبریز پیش اومد. تلویزیون گزارشی پخش کرد و گفت: کمونیست‌ها و مرتجعین (منظورش روحانیت شیعه بود) تو تبریز شورش کردن. صحنه‌هایی نشون می‌داد که جاهایی آتیش گرفته و شهر بهم ریخته. بعد از اون ماجراها، سخنرانی‌هایی در مساجد به حمایت از اعتراضات توسط امامان جماعت برگزار می‌شد که مردم را در جریان کشتارهای رژیم قرار می‌دادند. بهار ۵۷ بود که شیخ احمد کافی – همون کسی که مهدیه تهران رو راه انداخته بود – تو یه سخنرانی معروف از امام خمینی حمایت کرد و گفت مردم پشت سر آیت‌الله خمینی باشن. اواسط تیر ۵۷، خبر تصادف و مرگ شیخ کافی پخش شد.خبرها و شایعات حاکی از تصادف ایشان خوالی سبزوار بود. شیخ احمد کافی بین مردم محبوبیت زیادی داشت، حتی بین لات و لوت‌ها. همین باعث برخی اعتراضات شد. همان روزها با دایی مامان رفتیم دیدن یه زندانی سیاسی که تازه آزاد شده بود. (اسمو قیافش یادم نیست) اون آقا گفت: – شیخ کافی رو به خاطر حمایت از امام خمینی کشتن. تو همون جلسه، یکی نوار سخنرانی شیخ احمد کافی رو گذاشتن که خواستار دفاع و حمایت مردم از آیت الله خمینی شد. من داشتم با انقلابی‌ها آشنا می‌شدم... یکی از روزهای شهریور ۱۳۵۷، ظهر جمعه، سر سفره ناهار بودیم. مامان دمی باقالی درست کرده بود. حالا چرا یادمه چون تنهایی یه دیس خوردم مامان و بابا دهنشون باز مونده بود صدای بالگردی از دور شنیدیم. بعدهم صدای تیراندازی بگوش رسید. چند دقیقه بعد، یه عده تو کوچه فریاد زدن: – مردمو تو میدون ژاله کشتن! انقلاب واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد. پاییز ۱۳۵۷ بود. سر خیابون شیرازی، مردم یه لباس خون‌آلود رو از تن یه شهید درآورده بودن و به‌عنوان نماد جنایت، روی سقف اتاقک (کیوسک) تلفن همگانی درست روبه‌روی در مدرسه ما آویزون کرده بودن. پیکر شهید – که هیچ وقت نفهمیدم اسم و رسمش چی بود – روی دست مردم به سمت میدان خراسون می‌رفت. پیراهن شهید چند هفته بالای کیوسک تلفن عمومی بود. اون صحنه‌ هنوز بعد از مدت‌ها در خاطرم مونده. همین اتفاقا باعث شد با چند تا از دوستان مدرسه تصمیمی بگیرم. فردای اون روز با هم‌کلاسی‌هام قرار گذاشتیم زنگ تفریح، عکس شاه و فرح که بالای تخته‌سیاه همه‌ی کلاس‌ها بود رو پایین بیاریم و بندازیم تو خیابون. این کارم کردیم. نیم ساعت بعد، در پشتی مدرسه باز شد. (مدرسه دو تا در داشت: یکی تو خیابون خاوران باز می‌شد که مخصوص ورود و خروج معلما بود، یکی هم از کوچه پشتی که در بزرگ گاراژی داشت و مخصوص دانش‌آموزا بود.) یه جیپ ارتشی اومد تو حیاط که چهار نفر مسلح با یونیفورم خاکی سوار جیپ بودن. یکی‌شون که فکر کنم فرمانده بود، چون مثل فیلما یه کلت داشت، پیاده شد، چند تا فحش ناموسی بد به همه بچه‌ها داد و گفت: – یه بار دیگه از این غلطا بکنید، خودم می‌کُشمتون.در این مدرسه هم گل میگیرم خیلی ترسیده بودم. دائم می‌ترسیدم یکی از بچه‌ها لومون بده. ولی بخیر گذشت... دیگه واقعاً انقلاب شده بود. به خاطر اینکه بابام نظامی بود، تو محل زیاد به خونواده ما اعتماد نداشتنو برخی بچه‌محلا طعنه می‌زدن که: – بابات ارتشیه، مردم رو می‌کشه... برخی هم که بابامو بهتر می‌شناختن ازش دفاع می‌کردن و می‌گفتن: این آدم حلال و حروم سرش میشه، اهل نماز و روزه و هیئته، آدم نمی‌کشه! همون روزا بابا یه وانت پیکان قرمز رنگ، قسطی خریده بود. وقتی اوضاع شلوغ شد و مدارس تعطیل شدن، ما رو برداشت برد دهاتمون (جاده مشهد، حدود ۴۵ کیلومتری تهران). اون‌جا باباجونی (پدر بابا) شروع کرد به نصیحت بابام که نکنه به مردم تیر بزنی یا خدای نکرده کسی رو بکشی. بابا از پشت صندلی جلو وانت، یه تفنگ ژ۳ درآورد ( سلاح سازمانی ارتش قبل از انقلاب) و گفت: – بابا، من خودم انقلابی‌ام. با یه افسر کار می‌کنم که از افسرای انقلابی ارتشه( سروان شهبازی). با دوستای آقای خمینی ارتباط داره. این حرفا خیلی روم تأثیر گذاشت. حس غرور داشتم. چون دیگه اگه کسی می‌گفت بابات طرف شاهه، می‌تونستم با افتخار بگم نه، بابای من یه ارتشی انقلابیه. بعداً شنیدم شهبازی برای محافظت از اموال پادگان، تعدادی از افسرها و درجه‌دارای انقلابی رو با لباس شخصی تو پادگان جمع کرده بهشون گفته هر وقت مردم به پادگان حمله کردن، جلوشون دربیاید و بگید پادگان قبلاً به‌دست انقلابی‌ها افتاده. اینطوری هم از اموال پادگان محافظت می‌کردن، تا دست گروه های سیاسی نیفته هم جلوی درگیری بی‌خود رو می‌گرفتن. هم آماده باشند برای حمله احتمالی گارد شهبازی بعد انقلاب فرمانده ستاد شد.
ادامه دارد... 📌 کانال: ⌛️ ساعت صفر | دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ 👆 را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حوادث جنگ در دهم خرداد دهم خرداد سال ۶۱ پس از پیروزی رزمندگان اسلام در عملیات الی بیت المقدس (بسوی قدس)و آزاد سازی خرمشهر حامیان غربی و عربی صدام برای نجات او عجولانه دست به اقدامات متعددی زدند از جمله: انتشار بیانیه سومین اجلاس فوق‌العاده وزيران خارجه شورای همکاری خليج فارس، در كويت، درباره ضرورت آتش‌بس در جنگ ايران و عراق و برقراری صلح، به علت واهمه از گسترش پيروزی جمهوری اسلامی ايران در منطقه و بخطر افتادن موجودیت رژیم بعث و بخصوص نزدیک شدن رزمندگان ایرانی به د وازه های شرقی بندر بصره.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اون روزا واسه من پر از حادثه بود. حالا شده بودم یه نوجوان پرشور که با آیت‌الله خمینی آشنا شده بودم، با کلمه "شهید" که حالا با نام "شیخ کافی" برام هم‌معنی شده بود. راستش قبل از این اتفاقات، وقتی پای حرف‌های پرده‌خون محرم می‌نشستم، زیاد با واژه "شهید" ارتباط نمی‌گرفتم... اما حالا انگار این کلمه داشت برام معنی پیدا می‌کرد. پرده‌خون از اولیا و اشقیا که می‌گفت، بیشتر برام یه قصه مثل قصه‌های فیلمای وسترن تلویزیون بود؛ با این فرق که قهرمونای پرده حرکتی نداشتند... و شور و هیجان پرده‌خون به اون عکسا روح می‌بخشید. اما هیچ وقت مثل حالا درکشون نمی‌کردم. اون روزا پا منبر مسجدا و هیئتا خیلی می‌رفتم... جمعیت هم زیاد بود. انگار مردم داشتن چیزای تازه یاد می‌گرفتند. عاشورا داشت در کوچه و خیابون عینیت پیدا می‌کرد... شاهد حضور گسترده مردم در صحنه بودم. یاد حرفای آقاجون خدابیامرز هم می‌افتادم که می‌گفت: «این پدرسوختها کلی نفت می‌فروشن، باید به هر ایرانی ۱۷ تومن و پنجزار (۱۷۵ ریال) هر روز سهم نفت بدن. اما همشو خودش و اون انگلیسی‌های گور به گور شده می‌کشن بالا (غارت می‌کنن).» از کجا این عدد رو درآورده بود نمی‌دونم ولی خیلی انگار دقیق حساب کرده بود! بابا می‌گفت: «حسین آقا (اسم آقاجون) لیتری چند حساب کردی؟!» آقاجون می‌گفت: «تو جونی، الان نمی‌فهمی. وقتی خوزستان بودم، اینارو (انگلیسی‌ها) شناختم! همشون دزدن. خدا و پیغمبر هم نمی‌شناسن. اهواز و آبادان رو به لجن کشیدن. ناموس مردم از دست اینا امون نداره...» خدا بیامرزش، تیپ باحالی داشت. یه کلاه لبه‌دار شاپو می‌ذاشت سرش، یه سیبیل هیتلری هم داشت با یه تسبیح شاه‌مقصود (از اونا که تو شب نور سبز می‌ده). مخالف صد در صد انگلیسا بود. حالا خوزستان چی دیده و شنیده بود، نمی‌دونم! یه رادیو کوچک چندموج داشت، همیشه دم‌دستش بود. ساعت دقیق اخبار رادیو «بی‌بی‌سی» رو می‌دونست. یه کانال دیگه هم گوش می‌داد به اسم رادیو «مونت‌کارلو» که فرانسوی بود. این آقاجون خدابیامرز خیلی باحال بود. مثلاً می‌دونست من تو مشق نوشتن تنبلم. یه روز تو برفا یه خودکار بیک پیدا کردم، گفت: «اگر این‌قدر با این بنویسی که جوهرش تموم بشه، ده تومان (صد ریال) بهت می‌دم.» یه دفتر نو برداشتم، از روی درس "آرش کمانگیر" شروع کردم نوشتن. شرطش این بود که دفتر سفید باشه و فقط از یه درس بنویسم. اینطوری راه هر کلکی رو بست. اینقدر نوشتم رو بند اول انگشت اشارم، جا رد خودکار افتاده بود، ولی بالاخره تموم شد. جوهر خودکار رو می‌گم! خودم رسوندم به آقاجون، گفتم: «این دفترم و اینم خودکار، دیگه جوهر نداره.» آقاجون دست کرد تو جیبش، یه سکه ده‌ریالی بهم داد، گفت: «اینم جایزه شما!» با تعجب نگاه سکه کردم و به آقاجون خیره شدم...!!! و گفتم: «آقاجون، مگه نگفتی ده تومن می‌دی؟!» گفت: «من گفتم ده ریال می‌دم...!» چاره‌ای نداشتم. فقط لبامو دور کردم، شونمو بالا انداخت و گفتم: «ولی گفتی ده تومن!» بعد هم رفتم پی کارم.میدونستم خریفش نمیشم. ولی یه تومن (۱۰ ریال)هم خیلی پول بود. می‌شد پنج‌تا نوشابه "کانادا درای" باهاش خرید، یا یه ساندویچ تخم‌مرغ و دوتا نوشابه و یه مداد سیاه پرچمی. کم پولی نبود. ولی من با همون یه کاسبی فسقلی راه انداختم، کردمش ده تومن! چطوری؟ نمیشه گفت... می‌ترسم بابام اینجا باشه، اینا رو بخونه، باز گوشم رو بکشه!!! از محرم ۵۵ آقاجون حالش زیاد خوب نبود. اون روزا خونه ما بیشتر رفت و آمد می‌کرد، با اینکه خونشون زیاد دور نبود. بعضی شبا خونه ما می‌خوابید. اول زمستون، محرم شروع شد. منم می‌رفتم هیئت سرکوچه خودمون ولی فقط تا روز قبل از تاسوعا، چون بعدش می‌رفتیم عباس‌آباد (روستای پدری). آقاجون یکی دو شب اومد، ولی زیاد نموند. حالش اصلاً خوب نبود. درست یادم نیست، ولی فکر کنم اواخر محرم بیماریش شدت گرفت. اون خالم که روشنفکر بود و با سیاسیون توده‌ای رفت‌و‌آمد داشت، بردش بیمارستان "مردم" (بیمارستانی که دولت شوروی سابق اداره می‌کرد). اما نتیجه نداشت، به‌خاطر مخارج بالا، بردنش بیمارستان "هزار تخت‌خوابی" (امام خمینی). همسایه‌ها طوری که مامان نشنوه، می‌گفتن اون بیمارستان کشتارگاهه...نمیفهمیدم یعنی چی! کمی بیشتر از ده سال داشتم ولی می‌فهمیدم همه نگران هستند. چند روز مانده به نوروز ۱۳۵۶، آقاجون از بیمارستان ترخیص شد. نه به‌خاطر اینکه خوب شده بود؛ دکترا گفته بودن: «این روزای آخر، بذارید کنار خانواده باشه.» همه خودشون رو آماده اتفاق بد کرده بودند. شب اول فرپردین۱۳۵۶، بابا و مامان رفتن خونه آقاجون و فقط داداش کوچیکه رو با خودشون بردند... آخرای شب بابا تنها اومد خونه و گفت: «حاضر بشید، بریم خونه آقاجون...» ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
تحویل سال همون روز، نزدیک سه بعد از ظهر بود. ما وقت تحویل سال، خونه خودمون بودیم. ولی الان چرا باید بریم خونه آقاجون، اونم این موقع شب؟ برام عجیب بود. زیاد طول نکشید. بابام قبل از اینکه آبجیا حاضر بشن، منو کشید گوشه حیاط و گفت: «آقاجون فوت کرده. امشب حواست به خواهرات باشه. می‌ریم خونه آقای نادری، با بقیه بچه‌ها اونجا باشید.» آقای نادری، همسایه دیواربه‌دیوار آقاجون بود.(چند سال بعد پسر بزرگش شد شوهر خاله ام) ما از بچگی باهاشون همسایه بودیم، رفت‌و‌آمد زیادی داشتیم. حالم خیلی بد شد. ولی راستشو بخواید، چون مریضی آقاجون طولانی شده بود، تقریباً همه منتظر این اتفاق بودیم. خدا آقاجون رو رحمت کنه. خیلی زود از بین ما رفت. فقط ۵۰ سال داشت که به رحمت خدا رفت. بعد از فوت آقاجون، مامان اصلاً رو به راه نبود. البته بقیه خاله‌ها و دایی‌ها هم حال و روز خوبی نداشتند. یادمه دایی بزرگم، آقا رضا، چند روز قبلش با دوستاش رفته بودند سفر... تلفن و موبایل هم که اون موقعا نبود که بهش خبر بدن برگرده. روز اول فروردین برای نهار اومد. من سر کوچه بودم که دیدم پیکان جوانان دایی پارک کرد. از همون‌جا پرچم سیاه و صدای قرآن رو که شنید، یکی از رفیقاش که سر کوچه وایساده بود، یقه کرد و گفت: «اینجا چه خبره؟» بنده خدا لکنت گرفته بود، نمی‌دونست چی بگه... داییم همون‌جا زانو زد زمین، چندتا از رفقاش بلندش کردند، آوردنش دم در خونه. تا برسه در خونه چندبار زد تو سر و صورت خودش و رفقاش هم خریفش نمیشدن! حالا هوای خونه و خونواده، مصیبت‌زده بود و حال همه خراب. همه کارهای قانونی انجام شده بود. همون روز تشییع و خاکسپاری انجام شد. فقط کمی بعد، مثل همه‌ی آدم‌ها،فراموش شد...! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در محرم سال ۱۳۵۷، خروج دسته‌های عزاداری ممنوع شد. از بچگی، در ایام تاسوعا و عاشورا به روستای عباس‌آباد (روستای محل زندگی خانواده پدری) می‌رفتیم. سال ۵۷، به‌خاطر اعتصابات گسترده مدارس از نیمه آبان تعطیل شد، ما هم از اول محرم رفتیم دهات. باباجون هرسال قبل از محرم می‌رفت قم و یک آخوند می‌آورد عباس‌آباد. ده شب اول محرم، اهل روستا می‌آمدند خانه باباجونی و عزاداری می‌کردند. شب تاسوعا، یکی از اهالی در خانه خودش شام می‌داد و ظهر و شام غریبان عاشورا بانیان دیگری داشت. صبح عاشورا، دسته عزاداران از روستای ما حرکت می‌کرد. پس از پیوستن عزاداران روستای شریف‌آباد، به سمت مقبره امامزاده طالب در روستای خسرو می‌رفتیم. دسته عزای روستای خسرو هم تا پیش از ظهر عاشورا، خودشان را به امامزاده می‌رساندند. آن سال، پیش از حرکت، صحبت‌هایی از ممنوعیت دسته‌های عزاداری شنیده می‌شد، اما مردم تصمیم گرفتند که به هر قیمتی شده، دسته عزای روز عاشورا را مثل سال‌های قبل بیرون ببرند. هر روستا یک یا دو علامت یا عَلَم داشت که نماد دسته عزاداری بود. علامت، چوبی به قطر ۱۰ سانتی‌متر و ارتفاع ۴ تا ۵ متر بود. بدنه آن با پارچه‌های رنگارنگ پوشانده می‌شد. در رأس آن، پنجه‌ای برنجی به نشان دست حضرت عباس علیه‌السلام نصب می‌شد. برخی مواقع، روی انگشتان علامت، سیب یا پرتقال می‌گذاشتند. چند تا پرچم و کُتَل هم داشتند که سر آن‌ها بین بچه‌ها دعوا بود. بین روستای عباس‌آباد و شریف‌آباد، یک پاسگاه ژاندارمری روی تپه‌ای کنار جاده مشهد-تهران بود که رئیسش آن موقع، استوار آستانه‌ای بود. او اصالتاً اهل آستانه‌اشرفیه گیلان بود و به واسطه دامادش، با اهالی روستا فامیل شده بود. آن روز، دسته عزاداری با احتمال برخورد پاسگاه، به سمت شریف‌آباد حرکت کرد. به نزدیکی پاسگاه که رسیدیم، استوار آستانه‌ای به همراه چند نفر از پرسنل ژاندارمری، بر روی تپه مقابل درِ پاسگاه ایستاده بودند. تصور کردیم که پرسنل پاسگاه آماده مقابله با دسته عزاداری هستند. اما وقتی به آن‌ها رسیدیم، با کمال تعجب دیدیم پرسنل پاسگاه، در حالی‌که اشک می‌ریختند، بر سینه می‌زدند و خودشان هم عزادار امام شهید بودند. در ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷، آوخر ماه صفر بود که خبر فرار شاه از تلویزیون پخش شد. او به همراه همسرش، با عنوان «مرخصی درمانی» از کشور خارج شد. این خروج، در واقع فرار از کشور بود، چرا که در بحبوحه انقلاب اسلامی و فشارهای شدید مردمی و سیاسی، او دیگر نتوانست در ایران بماند. پس از آن، عملاً قدرت از سلطنت خارج و به مردم منتقل شد و روند پیروزی انقلاب سرعت گرفت. بزرگتر ها میگفتند محمدرضا عادت دارد فرار کند قبلا زمان مصدق بعد از شکست کودتایی ۲۵ تیر شبانه از ترس بازداشت به بغداد فرار کرد و از وانجا به روم میرود ولی با کودتای آژاکس در۲۸ تیر بکشور برمیگردد. چهره شاه و فرح، در حالی‌که از میان مقامات حکومتی برای خروج عبور می‌کردند، بسیار گرفته بود. شاه نتوانست جلوی گریه خودش را بگیرد و اطرافیان چاپلوس هم به شکل افراطی به پای او افتاده بودند. در خیابان‌ها، مردم با شنیدن این خبر، جشن به پا کردند. آن روز، ما به خانه مادرجون (مادربزرگ مادری‌ام) رفته بودیم. خاله‌ام از دانشگاه آمد (محل تجمع معترضین و دانشگاهیان) روزنامه‌ای در دست داشت که روی آن به بزرگی نوشته شده بود: «شاه رفت» چند دقیقه بعد، بابا هم با یک روزنامه آمد. از اواسط آبان‌ماه تا اواسط دی‌ماه، به دلیل اعتصابات عمومی، روزنامه‌ها چاپ نمی‌شدند؛ به جز روزنامه کیهان با تیراژ محدود و رستاخیز ارگان حزب سلطنتی رستاخیز ایران. از نیمه دی‌ماه که اعتصاب دوم روزنامه‌نگاران پایان یافت، اقبال مردم به روزنامه بسیار زیاد شد. معمولاً جلوی دکه‌های روزنامه‌فروشی صف‌های طویلی تشکیل می‌شد. من گفتم آن یکی را ببرم و بفروشم. قیمت روزنامه در دکه ۵ ریال بود، اما در خیابان، توسط دستفروش‌ها ۱۰ ریال فروخته می‌شد. من هم آن را ۱۰ ریال فروختم! آن شب، تا دیر وقت، کارم شده بود خرید روزنامه از دکه و فروش آن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها... شب که برگشتم، با فروش همان یک روزنامه، ده تومان (صد ریال) کاسب شده بودم. از آن به بعد، کارم شده بود دستفروشی روزنامه. ساعت دو یا سه عصر می‌رفتم «تیر دوقلو» (نام محله‌ای در انتهای خیابان ۱۷ شهریور فعلی، اول شهباز جنوبی بسمت میدان شوش) و در صف می‌ایستادم. ده تا بیست روزنامه می‌گرفتم و در کوچه‌های محله می‌فروختم. به این راحتی که می‌گویم نبودها! دکه‌دار خیلی سخت ده بیستا روزنامه به یک نفر می‌داد. با خواهش و التماس می‌گرفتم. بعضی شب‌ها هم چند تا روی دستم می‌مانْد. رفتن شاه، برای من برکت داشت! ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
اوایل بهمن‌ماه، وضعیت کشور بسیار آشفته بود. بختیار (نخست‌وزیر ملی‌گرای منصوب پهلوی) به بهانه‌های مختلف از ورود امام خمینی جلوگیری می‌کرد. تا اینکه صبح روز دوازدهم بهمن، با فشار و اعتراضات گسترده مردمی، مجبور به قبول ورود امام شد. فضای شهر یکپارچه جشن و سرور شد. در تهران غوغایی برپا بود. همه مردم یا خود را به مسیر حرکت امام از فرودگاه مهرآباد تا بهشت‌زهرا رسانده بودند یا پای تلویزیون نشسته بودند تا مراسم ورود امام را که قرار بود زنده پخش شود، تماشا کنند. به هر شکل، امام پس از ۱۵ سال تبعید، در میان استقبال میلیونی مردم به وطن بازگشت. با‌شکوه‌ترین لحظه ورود امام، اجرای سرود «خمینی ای امام» در فرودگاه بود و عجیب‌ترین لحظه هم آن سخن امام در بهشت‌زهرا که گفت: «من تو دهن این دولت می‌زنم. من به پشتیبانی شما ملت، تو دهن این دولت می‌زنم.» از روز ورود امام تا ۲۲ بهمن، همه اتفاقات با سرعت عجیبی پیش آمد. مدرسه رفاه نزدیک میدان شهدا (ژاله سابق) هر روز شاهد حضور امواج خروشان مردم برای دیدار و بیعت با امام بود. زمزمه احتمال کودتا از گوشه و کنار شنیده می‌شد. ما که نمی‌دانستیم آمریکا برای عملی کردن کودتا، مأمور ویژه فرستاده... ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero