گَهی گریان ، گَهی خندان ، گََهی چون اَبر سرگردان ،
گَهی عاقلتر از عاقل ، گَهی نادانتر از نادان..!
سُها؛
بابای مهربون ملت ! ببخش که نتونستیم درست بشناسیمت... اینجا #وسط_ماجرا { @vasat_majara }
و امشب تو برای همیشه از میان ما رفتی.
نه، باور نمیکنم که رفتی؛ تو در هر قطرهی بارانی که بر خاکِ این سرزمین میبارد، در هر نسیمی که از کوچههای خاطره میگذرد، در هر صدای شکستهای که نامِ تو را زمزمه میکند، هستی. اما جسمِ بیتابِ تو، این بار از میانِ دستهای خالیِ ما لغزید و رفت تا آسمان را به گریه بیندازد.
خوب کردی که از این دنیا رخت بستی؛ دنیایی که بعد از نبودِ تو، نه فقط در ظلمت و تاریکیِ محض فرو میرود، که دیگر حتی شایستهی نفرین هم نیست. این دنیا بدونِ تو، یک رؤیای پوچِ بیصدا، یک شبِ بیستاره، یک آینهی ترکخوردهست که صورتِ حقیقت را دیگر نشان نمیدهد. باید سهطلاقه کرد و رفت، اما چه کسی جرئتِ رفتن دارد وقتی تو خودِ رفتن را معنا کردی؟
تو به خاک سپرده شدی و خاک را به ما سپردی؛ خاکی که حالا در سینهی ما ریشه دوانده و هر نفسمان، عطرِ تنِ تو را دارد. تو به آرزویت رسیدی و در آرامشِ ابدی، اما نگفتی که دلهایِ وابستهای که به مهربانیِ بیپایانِ تو عادت داشتند، حالا با طوفانِ غمت چه کنند؟ نگفتی آن دخترانِ کوچکی را که با دستهایِ پرمهرِت لوسشان کردی و از قنداق تا عروسهایِ زندگیشان را بافتی، کجا بگذاریم؟
ما با دوریِ تو چه کنیم آقاجان؟
با هر لیوان چایِ تلخی که بیتو مزهاش را گم کرده؟ با هر شبِ بیخوابی که در آن خبری از صدایِ پَر مهرِ تو نیست؟ با هر دلتنگیِ بیپناهی که از کوچههایِ کودکیمان سر میکشد؟
غمِ فراقِ پدر را کجا باید گفت؟ آیا به ماه بگوییم، که امشب از شرمِ نبودِ تو پشتِ ابرهاست؟ به دریا بگوییم، که موجهایش برایِ تو عزادارند؟ به این کوچههایِ بینگاهِ تو بگوییم، که دیگر پژواکی ندارند؟
تا ابد، سنگینیِ داغِ پدر بر قلبمان میماند؛ نه چون باری که خردمان کند، که چون گوهری که ارزشِ بودن را به ما آموخت. تصاویرِ تو در قابِ خاطره، نه فقط بارانِ اشک میبارانند، که آتشِ مهرِ تو را در جانِ ما شعلهور میکنند.
بدرود ای عزیزِ ایران، ای پدرِ مهربانِ ما، ای ستارهی که در افقِ دلهایِ ما غروب نخواهی کرد.
رفتی تا بمانی، و ماندی تا هرگز نباید بدرودت گوییم.
نامِ تو، تا همیشه، بر بلندایِ این خاک، فریادِ عشق خواهد بود.
حرف دل