هوالمحبوب
ماه رجب در حال رفتن است. به خودم نهیب زده بودم کاسه ام را برعکس نگیرم .
نمی دانم کاسه ام سوراخ بود!
هر چه می نگرم نه شیری می بینم نه عسل...
از فرط خستگی و پریشانی به پیشانی می زنم و می گویم نکند، غیبت فلان روزت یا تحقیر فلان ساعتت یا.....بماند...
کاسه ام را سوراخ کرده است!!!
بغضم گلویم را متورم می کند به یقه لباسم دست می برم تا راه نفس کشیدنم باز شود....
عاجزانه دست به دامان ساعت های پایانی ماه رجب می شوم تا شاید کاسه ای دوباره برگیرم و ماه شعبان آن را پر کنم
✍الهه زارعی
@solalehzahra99
بسم رب نورالعظیم
از میان ظلمت های زندگی می گریزم. اما گویی ستاره ای هم سوسو نمی زند.به کجا باید پناه ببرم!
خشم وانزجار در وجودم بیداد می کند.با چنان شتابی غلت می خورد که اگر دستم را مشت نکنم،هر آیینه جزخرابه هایی از شهر باقی نماند....
از گزگز دستم می فهمم ،رام شده است این
اسب چموش.به آرامی دستم را می گشایم پوزخندی میزنم و زیر لب می گویم:
_خاکت می کنم تا دیگر به سرت نزد مثل خوره بر روح و روانم رژه بروی.
نفسم را با بی خیالی بیرون پرت می کنم.
چند ثانیه نمی گذرد که صدای کوبیدن بی رحمانه ای در سرم می پیچد.با انگشتان دستم به دو طرف سرم فشار محکمی وارد می کنم،تا شاید این صدا در سرم خاموش شود.
بی فایده است!هر چه مقاومت می کنم صدا بلندتر می گوید:تو بی کس و به درد نخور هستی..کجا می خواهی بروی؟اگر جنازه ات تو خیابون هم بیفتد،آب از آب تکون نمی خورد...
حالا نوبت این حربه ی شیطانی است که باید زبانش را از نطق کردن کوتاه کنم...
چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم باحیرت به اطراف نگاه میکنم.
من اینجا چه می کردم!میان انسان هایی که هیچ با آنها نبوده ام!صدای اذان در گلدسته ها می پیچد.می خواهم از آنجا بگریزم،اما گویی پاهایم عزم رفتن ندارند...
او را می بینم درست پشت سرش هستم! دست می برم به لباسش،تمام تنش می لرزد!
من با اوچه کردم؟با خودخواهی تمام چه برسرش آوردم!
با مهربانی به سمتم بر می گردد.صدایش می زنم حاج آقا ازخدا برایم بگو
می گوید:
_خدا همان کسی است که آسمانی را می گرایاند تا زمینی را خوشحال کند...
به آسمان نگاه می کنم.صورتم پر می شود از قطرات باران....
#بداهه
@solalehzahra99
بسم رب الشهدا
🔸درخت گردو
وسعت سرسبز باغ در خنکی دلچسب صبحدم
تماشاخانه ای بود که هر چشمی را نوازش می داد. خورشید کم کم داشت رخ نمایی می کردوبا طمأنینه طلوع یک روز زیبای تابستان را مژده می داد.
نسیمی که از میان برگ های سبز درختان رد می شد،عطر زندگی را در هوا رها می کرد. صدای قُل قُل کتری و جلز و لز کردن هیزم ها، خبر از آمادگیشان برای چای آتشی می داد. همانطور که جلوی ایوان خانه باغ نشسته بودم، دست دراز کردم کتری را کنار اجاقِ سنگی گذاشتم تا کمی بخار آن ته نشین شود.
در این فرصت قوری را برای شستن به لب رودخانه بردم. آب رودخانه کم شده بود و خبری از آن رودخانه ی پرآب چند ماه پیش نبود. با تماس دستم با آب حس کردم خون در شریان هایم به جریان افتاده است. همان طور بی هدف دست هایم را در آب حرکت می دادم. چشمانم خیره به بوته های سرسبزی بود که هم می خواستند در بلندی باشند هم یواشکی چهره خودرا در بستر رود نظاره کنند و چنان با تکبر به آب می نگریستند....از تصوری که کرده بودم ،خنده بر لب هایم نشست.
با خود زمزمه کردم:
دود اگر بالا نشيند كســـر شــأن شــعـله نيست
جاي چشم ابرو نگيرد چونكه او بالاتراست
یکی از ابروهام را بالا دادم و گفتم:
_بله آقا درخته دیدم که یواشکی داشتی خودتو توی رود نگاه می کردی،بله که دیدم.
_در ضمن درسته اون بالا نشستی اما یادت باشه اگر همین آب نبود تو اون بالا نبودی....
چایی را دم کردم،سیب زمینی ها رو داخل زغال گذاشتم و منتظر شدم تا رضا بیاید در این حین گوش سپردم به صدای چوبی که به گردوها می خورد،چه گوش نواز بود این صدا برای من!
کمی که گذشت دلشوره ی عجیبی به جانم افتاد...قرآن را از توی کیفم برداشتم. علاقه زیادی به سوره ی مریم داشتم.شروع کردم به خواندن آن،صدای شکستن شاخه و بعد از آن صدای مهیبی بلند شد.اشک هایم سر خوردند و روی سوره ی مریم چکیدند.
#داستانک
@solalehzahra99
بسم الله نور
بارها این جمله درگوشم طنین انداز شده است که پدر جای مادر را نمی گیرد!!
شبی را که سرما در وجودم رخنه کرده بود وتا خودصبح لرزیدم که گویی سالهاست گرما از وجودم رخت بسته است.پدر آن شب برایم مادرانه ها می کرد. تا خود صبح بر بالینم نشست و زیر لب خدا را صدا میزد.برای دختر کوچکش،که نازدانه ی پدر شده است.
پدر برایم مادرانه ها می کند و بغض ها در آغوشش می شکنم.گوش شنوای دردهایم می شود ،آن زمان که می گویم مادر چیزی نفهمد و او مهربانانه محرم اسرارم می شود.
پدر قوت ایمانم می شود آن هنگامی که روزیم به دست او در وجودم بارور می شود.
پدر معنای عشق می شود و من غرق در او.
غیرت را از آغوش پدر می گیرم و حیایم می شود مروارید وجودم...
الحمدالله رب العالمین برای وجودت پدر...
#دلنوشته
@solalehzahra99
بسم رب الاسرار
🔸شیرینی رشد
هنگامی که دفن شدن بهترین دوستش را به دست پیرمرد دید،بغضش شکست و به هق هق افتاد.
با حسرت به آن همه خاکی که روی دوستش آوار شده بود،نگاه می کرد.همان طور که مرثیه می خواند و ضجه می زد. چشمش به پیرمرد افتاد که لبخند زنان به سمت او می آید.از شدت ترس هینی کشید و عقب عقب رفت.اما پشت سرش هم، چند نفری او را محاصره کرده بودند. دیگر راه فراری نداشت. همانطور بی حرکت سرجایش ایستاد.
پیرمرد دیگر کاملا به او نزدیک شده بود.
دستش را دراز کرد و او را برداشت. با تعجب نگاهی به دستش انداخت که خیس شده بود.به سمت آن چند نفر برگشت و گفت:
_ان شاالله این هم راهی به سوی نور پیدا می کند.
او که از حرف های پیرمرد چیزی نمی فهمید،در دلش از او بیزار شده بود. با اخم از بالای چشم به پیرمرد نگاهی انداخت .تکانی به خودش داد تا از دست او بر زمین غلت بخورد.اما تا خواست کاری کند پیرمرد به بالای گودال رسیده بود.دیگر چشمانش چیزی جز تنهایی نمی دید.با خودش فکر می کرد چه سرنوشت تلخی برایش رقم خورده است!
داخل گودال در حال خداحافظی با دنیا بود. ناگهان صدای نارنج به گوشش رسید که گفت:
_هی خرمالو نترس اینجا اونقدرهام ترسناک نیست.
_منم خیلی ترسیده بودم،اما دارم ریشه می زنم.
_حس میکنم به زودی سر از خاک دربیاریم.
خرمالو که کمی از نگرانی بیرون آمده بود.نفس عمیقی کشید و وجودش را پر کرد از هوایی که فکر می کرد شاید دیگر استشمام نکند.
(داستان واقعی بر اساس زندگی نهال خرمالویی که در ۱۵ اسفند ۱۳۹۹، به دست باغبان انقلاب کاشته شد.)
#الهه_زارعی
#داستانک
@solalehzahra99
هوالرحمان
🔸درد عمیق
باد پاییزی وزیدن گرفته بود. مردم در آن ساعت روز در خانه هایشان پناه گرفته بودند. صدایی جز حرکت باد در میان شاخه های درختان به گوش نمی رسید.
آرامش عجیبی، برای فضای آن خانه حاکم بود.به آرامش آنجا دل سپردم، نفس عمیقی کشیدم و حیاط آن خانه را از نظر گذراندم. کف حوض پر از برگ های نارنجی شده بود. کنار در ورودی دوچرخه ای به دیوار تکیه زده بود. لباس های روی طناب، با حرکت باد به این سو و آن سو می رفتند. توپ پلاستیکی در گوشه ی حیاط افتاده بود.
خمیازه ای کشیدم و به خواب عمیقی رفتم. نمی دانم چند ساعت گذشته بود، که با صدای پرتاپ چیزی بیدار شدم.
به پایین نگاه کردم. دخترکی سعی داشت با دستان کوچکش توپ را بردارد اما نمی توانست. غرق در حرکات او بودم که به سمتم برگشت .نگاهی به درخت انار کرد. نمی دانم در ذهنش چه گذشت !
به داخل خانه رفت. و چند دقیقه بعد با پدرش برگشت روبروی من ایستاد و با دست به من اشاره کرد و با کلمات بریده گفت:
_بابا اون
پدرش که متوجه حرف او شده بود،گفت:
_دخترم اونکه خیلی بالاست دستم نمیرسه.
اما دخترک آنقدر اصرار کرد و پا روی زمین کوبید، تا پدرش از نردبان بالا آمد.
در کمال ناباوری دست به سویم دراز کرد و مرا از شاخه چید. به خانمش تحویلم داد. به ناگاه دردی عمیق در وجودم پیچید و کالبدم از هم شکافت.
#داستانک
#الهه_زارعی
@solalehzahra99
May 11
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایهها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا درهها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
#نیما_یوشیج
بسم رب قاصم الجبارین
سلام حاج قاسم
سردارم!
با قلمی لرزان و دلی حزین می نویسم.
دلتنگی برای خودم است.برای لحظاتی که در سیاهی شب گم شده ام و همه ی شهر را هراسان به دنبال رد پایی آشنا می گردم.
سراسیمه لایه هایی از شب را کنار می زنم تا شاید اندک نوری از نگین انگشتری شما بگیرم.
من همان دختر مکتب امام خامنه ایم
یادتان هست آن روز که گفتم همچون
مولایم حیدر کرار (ع)گویی خار در چشم و استخوانی در گلو دارم؟
برای نبودنتان حال دیگر پاهایم زخم
برداشته از این همه رفتن و نرسیدن.
چگونه برایتان از مظلومیت سیدعلی بگویم !
بعد از رفتنتان داغی شد بر گلوی عاشقان سینه چاکتان.
گفتید و شنیدند که مظومیتش اعظم است بر صالحیتش.
اما هنوز هم مظلوم است!
چه بگویم از این اشباح الرجال؟
حاج قاسم!
حاج قاسم !
حاج قاسم نگویم از دردی که بعد از رفتنان عجیب مهمان خانه های مردم سرزمینم شد.
این دلتنگی برای خودم است.دیگر فقط جمعه ها دلتنگ نیستم.
هرشب بغضی تلخ از این درد پیچیده در
خانه های شهرم ،گلویم را چنگ میزند....
هر نیمه شب ناله ها از آسمان
شهر می شنوم.گویی گنجشکان هم بغض کرده اند.صدای آنها هم سوز دارد.
سردار!نگویم از چشمانتان که هر جنبنده
ای بر زمین در دریای از عشقش غرق می شود.
بگذارید بگویم از قرار عاشقی،
از عطر گل های رازقی ،از سجاده ی خاکی.
از شما بگویم
از دریایی از انتظار .
از معرفت....معرفت....معرفت.....
حاج قاسم شما را باید به چه تمثیل کنم !
در کدامین بغض فروخورده صدایتان کنم؟
ای وای از این مشت گره خورده ی افتاده
بر قامتم و دندان های کلید خورده ام...
حاج قاسم می شود قوت قلبم شوی؟
این دست مشت کرده و دندان های در
هم فشرده.،قوایم را به تحلیل می برند.
پر از خشمم از این همه تزویر و ریا از این همه اشباح الرجال...
حاج قاسم اللهم عجل لولیک الفرج ها را می شود شما بخوانی؟
#دلنوشته
#حاج_قاسم
#الهه_زارعی
@solalehzahra99