هدایت شده از Willi
شب شد. بلاگرها کمکم مسواک میزنند تا بخوابند. امروز روز سختی داشتند. از ابتدای صبح کلی متن و ویدئوی سوزناک حاضر کردند و ضجههای مجازی زدند تا فالوور جمع کنند و حالا خستهاند. باید استراحت کنند تا فردا برای یک ماجرای جدید انرژی داشته باشند.
حالا با فالوورهای جدیدی که از اتفاقات امروز جمع کردهاند، میتوانند تعرفهی استوریها و فروش اجناس بنجل دیگران را بیشتر و باتعرفهی گرانتری تبلیغ کنند.
آنان میدانند این مردم هوش تاریخی بسیار موقت و زودگذری دارند.
شب شد. حالا آن دخترک در سردخانه خوابیده و ما آنرا از یاد میبریم و حیف از آن و وامصیبتا بر خانوادهاش.
شب شد. چشمهایمان را میبندیم تا مافیا چشمهایش را باز کند و جان شهروندی دیگر را بگیرد تا بلاگرها نان بخورند و موجسواری کنند.
شب شد و بنان میخواند:
آه .. ای الههی ناز ..
هیامـ🇵🇸ــ
شب شد. بلاگرها کمکم مسواک میزنند تا بخوابند. امروز روز سختی داشتند. از ابتدای صبح کلی متن و ویدئوی
دربارهی این موضوع صحبت نکردم چون خسته شدم همش رو موج این نفوذ بخوایم سواری کنیم و اونا هس یه مسئله رو بندازن وسط و ماهی مجبور شیم جواب چرت و پرت هاشون رو بدیم ، فقط یه چیز میگم اونم اینه که خدارحمت کنه این خانوم رو و به خانوادش تسلیت میگم، داغ جوون سخته.
و حروم کسایی باشه که از این موج استفاده میکنن و نون این خون رو میخورن که الکی داغ کنن یه قضیه رو.
عرفه رو همیشه تنهایی میخوندم و معتقد بودم تنهاییش بیشتر میچسبه ولی دیروز که سرت رو شونهم بود فهمیدم اشتباه میکردم.
بهش گفته بودم که کمرنگ شدن خاطراتمون مثه خشک شدن گله ولی گل خشک میشه ما دلتنگ میشیم و خاطرات اون روزمون کمرنگ میشه ، برای همین اندفعه براش گل پارچه ای بردم:)
هیامـ🇵🇸ــ
اینم یادگاری دیروز-
میخواستم گردنبند بخرم، که وقتی لمسش میکنه بدونه کنارشم، همیشه و هرجا بیخ گردنش. نمیدونستم حرز بخرم که همیشه کنارش باشه و نگهدارش، یا یه گردنبند دیگه. چون به نظرم حرز واسه کادوی تولد خیلی کم بود.
قمرک خریدم. نگهداری بهتر از سنگ حرم حضرت عباس؟ حالا یه تیکه از ماهِ حرمِ ماه از طرف من بیخ گردنشه.
با منطقم تصمیم میگیرم با احساسم عزاداری میکنم؟
نه من هردوتاشو با منطقم انجام میدم..
خدایا خواهشا مارو برای خندیدن به یه سری آدما مجازات نکن ، ما مسخره نکردیم اونا مسخره بودن ما خندیدیم