eitaa logo
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
84 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.5هزار ویدیو
1 فایل
بِسمِ‌رَب‌ِّالشُھَداوالصِدیقین « وَأَمِنَ مَنْ لَجَأَإِلَيْكُم » هرکه به شماپناه آورداَمان یافت،#ابـٰاعبداللّٰہ❤️‍🩹 نَحنُ الجُنودُمَعَسگَرِالحُسَین🙂 ماسربازان پادگان حسینیم:))♡ مطالب مذهبی و روزمرگی های ۴تاسرباز😊🌹 سوالی بود درخدمتم: @soldierFatemiy
مشاهده در ایتا
دانلود
خب خب بریم خاطرات طنز ‌بچگی هامون😂😂
زنگ تفریح آخر مدرسه بود منو دوستم اون موقع‌ها خیلی شیطون بودیم الانم هستیم ما خواستیم زنگ آخر یه ذره شیطونیمون بره بالا و تو کلاس بمونیم ناظم ما هم از اون ناظم‌هایی بود که تا یک نا انضباطی کوچولو می‌دید سریع می‌گفت دم دفتر آقا دوست من رفته آخرین نیمکت قایم شده به من میگه برو سرگوش آب بده ببین ناظم نیاد من رفتم دم در، درو باز کنم ببینم ناظم هست یا نه از شانس گند من ناظم جلوی در کلاس ما بود داشت رد می‌شد یهو سرشو برگردوند اومد طرف من دست منو سفت گرفت و منو با خودش برد جلوی دفتر من اونجا داشتم از استرس می‌مردم😂 بهم گفت برو شماره مامانتو بگیر بیاد مدرسه ترسیدم و در رفتم رفتم طبقه ی بالا که گیرم نیاره زنگ تفریح که تموم شد،ما به صف شدیم کاپشن من با بقیه فرق داشت و ناظم کاپشن منو می‌شناخت. داشتم می‌رفتم تو کلاس بهم گفت ۲ نمره از نمره انضباطیت کم می‌کنم . منم با یه نیشخند کوچولو رد شدم آقا اون روز رفتم تو کلاس و کلی دوستمو دعوا کردم گفتم می‌تونستی به جای من تو بری اونم هر هر با دوستاش به من می‌خندید خلاصه یکی از خنده‌دارترین و بدترین روزهای زندگیم بود😂😂😂
آقا ما مرداد ماه با رفقا از طرف یه ارگانی رفتیم رامسر🙃 من و(آبجیم=رفیقم)وقت نمی‌کردیم تایم هایی که واسه فعالیت بود کنار هم باشیم چون سرمون بسیار شلوغ بود خلاصه وقت نمی‌کردیم باهم حرف بزنیم تصمیم گرفتیم شبا که همه خوابن ما از خوابگاه بزنیم بیرون و تو محوطه بچرخیم😊 آقا چشمتون روز بد نبینه شب اول همه که خوابیدن ما دوتا از خوابگاه زدیم بیرون،حالا خوشحالیم که مسئولمون و پیچوندیم😁 آقا ما از خوابگاه زدیم بیرون همه چراغ های محوطه خاموش ترسناک همینجوری داشتیم صحبت میکردیم و راه می‌رفتیم همینجوری گذشت ساعت ۲،۲ونیم شد آقا تا از درخت برگ می‌افتاد ما سکته میکردیم و می‌رسیدیم یکدفعه که داشتیم راه می‌رفتیم از محوطه دور شدیم اصلا نمیدونم کجا رفتیم تنها چیزی که دیدم یه حوض بزرگ به چه عظمتی یعنی بخوام توصیفش کنم به آسمون می‌رسید تا این حد بعد وسط این حوضِ یه چوپ بلند بود من بالای اون چوب یه آدم دیدم🥲🤦🏼‍♀ زدم رو شونه رفیقم گفتم: آجی اون بالا و نگاه کن اون کیه؟! بعد گفت:نمیدونم گفتم: قشنگ نگاه کن اون بالا یه آدمه بعد گفت حتما بچه ها هستن دارن اذیتمون میکنن گفتم: آجی یعنی چی دارن اذیتمون میکنن کی آخه میتونه بره اون بالا😐🤦🏼‍♀ آقا یعنی داشتیم سکته میکردیم😢😂 بعد گفت:بیا بریم ولش کن بعد رفتیم و گفتم آجی گفت:جانم گفتم:تو اون بالا آدم ندیدی گفت:کدوم بالا گفتم:بالای اون حوضِ گفت:نه مگه اونجا آدم بود گفتم:آره ندیدیش گفت:نه من پایین آدم دیدم گفتم:یعنی چی؟! گفت:ولی جدی اون بالا آدم دیدی؟ گفتم:بخدا اون بالا بود آقا فرداش رفتیم محوطه و زیر و رو کردیم آقا مگه پیدا می‌شد😟🤦🏼‍♀ بعد فهمیدیم جن زده شدیم...🥲😂😂
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
درکت می‌کنم
یعنی خواهرم تنها کسی بود که اون شب دلداریم داد و گفت هیچی نشده توهم زدیم😂🤣🤦🏼‍♀ هیچی نیست خیالت راحت هیچ اتفاقی نیافتاده ما فعلا سالمیم🥲😂
آخه فقط این نیست که رامسر کلی بلا سرمون اومد حالا سری های بعد براتون تعریف میکنم...😁😂🤦🏼‍♀
خب خب الان وقتشه که بریم سراغ نظرسنجی‌ای که گفتم بهتون😊 ۳۰ آذر اعلام نظرات می‌کنم حالا رفقا حلال کنید که ۱ دی شد مشغله زندگی زیاد بود.