eitaa logo
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
84 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.5هزار ویدیو
1 فایل
بِسمِ‌رَب‌ِّالشُھَداوالصِدیقین « وَأَمِنَ مَنْ لَجَأَإِلَيْكُم » هرکه به شماپناه آورداَمان یافت،#ابـٰاعبداللّٰہ❤️‍🩹 نَحنُ الجُنودُمَعَسگَرِالحُسَین🙂 ماسربازان پادگان حسینیم:))♡ مطالب مذهبی و روزمرگی های ۴تاسرباز😊🌹 سوالی بود درخدمتم: @soldierFatemiy
مشاهده در ایتا
دانلود
9.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نون پختن نجم‌الدین شریعتی و سید رضا نریمانی در حسینیه معلی😁😂✌️🏻 | @soldierunknown
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
سلام بر ابراهیم🌱 #پارت۱۴۰ جواد در حالی که آب از سر و رویش می چکید با تعجب به اطراف نگاه می کرد. گ
سلام بر ابراهیم 🌱 《سلاح کمری》 امیر منجر آخرین روزهای سال ۱۳۶۰ بود با جمع آوری وسائل و تحویل سلاحها آماده حرکت به سمت جنوب شدیم بنا به دستور فرماندهی جنگی قرار است عملیات بزرگی در خوزستان اجرا شود. برای همین اکثر نیروهای سپاه و بسیج به سمت جنوب نقل مکان کرده اند. گروه اندرزگو به همراه بچه های سپاه گیلان غرب عازم جنوب شد. روزهای آخر از طرف سپاه کرمانشاه خبر دادند برادر ابراهیم هادی یک قبضه اسلحه کلت گرفته و هنوز تحویل نداده است ابراهیم هر چه صحبت کرد که من کلت ندارم بی فایده بود گفتم ابراهیم، شاید گرفته باشی و فراموش کردی تحویل دهی؟ کمی فکر کرد و گفت یادم هست که تحویل گرفتم اما دادم به محمد و گفتم بیاره تحویل بده بعد پیگیری کرد و فهمید سلاح دست محمد مانده و او تحویل نداده یک هفته قبل هم محمد برگشته تهران آمدیم تهران سراغ آدرس محمد اما گفتند از اینجا رفته برگشته روستای خودشان به نام کوهپایه در مسیر اصفهان به یزد. ابراهیم که تحویل سلاح برایش خیلی اهمیت داشت گفت: بیا با هم بریم کوهپایه شب بود که به سمت اصفهان راه افتادیم از آنجا به روستای کوهپایه رفتیم صبح زود رسیدیم هوا تقریبا سرد بود به ابراهیم گفتم خب کجا باید بریم
سلام بر ابراهیم 🌱 گفت: خدا وسیله سازه خودش راه رو نشان میده. کمی داخل روستا دور زدیم پیرزنی داشت به سمت خانه اش می رفت. او به ما که غریبه ای در آن آبادی بودیم نگاه می کرد. ابراهیم از ماشین پیاده شد بلند گفت: سلام مادر پیرزن هم با برخوردی خوب گفت سلام جانم دنبال کسی میگردی؟ ابراهیم گفت ننه این ممد کوهپائی رو میشناسی؟! پیرزن گفت کدوم محمد ابراهیم جواب داد همان که تازه از جبهه برگشته سنش هم حدود بیست ساله پیرزن لبخندی زد و گفت بیایید اینجا بعد هم وارد خانه اش شد. ابراهیم گفت: امیر ماشین رو پارک کن بعد با هم راه افتادیم. پیرزن ما را دعوت کرد بعد صبحانه را آماده کرد و حسابی از ما پذیرایی نمود و گفت شما سرباز اسلامید بخورید که باید قوی باشید. بعد گفت: محمد نوه من است در خانه من زندگی می کند. اما الان رفته شهر تا شب هم بر نمی گردد. ابراهیم گفت ننه ببخشید این نوه شما کاری کرده که ما را از جبهه کشانده اینجا پیرزن با تعجب پرسید :مگه چیکار کرده؟‌ابراهیم ادامه داد: اسلحه کلت را از من گرفته قبل از اینکه تحویل دهد با خودش آورده الان هم به من گفتند باید آن اسلحه رابیاوری و تحویل دهی پیرزن بلند شد و گفت از دست کارهای این پسر ابراهیم گفت مادر خودت رو اذیت نکن ما زیاد مزاحم نمیشیم. پیرزن گفت بیایید اینجا با ابراهیم رفتیم جلوی یک اتاق پیرزن ادامه داد وسایل محمد توی این گنجه است. چند روز پیش من دیدم یک چیزی را آورد و گذاشت اینجا حالا خودتان قفلش را باز کنید.
سلام بر ابراهیم 🌱 ابراهیم گفت مادر بدون اجازه سر وسایل کسی رفتن خوب نیست پیرزن گفت اگر میتوانستم خودم بازش میکردم بعد رفت و پیچ گوشتی آورد من هم با اهرم کردن قفل کوچک گنجه را باز کردم در گنجه که باز شد اسلحه کمری داخل یک پارچه سفید روی وسائل مشخص بود اسلحه را برداشتیم و بیرون آمدیم. موقع خداحافظی ابراهیم پرسید: مادر چرا به ما اعتماد کردی؟ پیرزن جواب داد سرباز اسلام دروغ نمیگه شما با این چهره نورانی مگه میشه دروغ بگید؟ از آنجا راه افتادیم آمدیم به سمت تهران در مسیر کمربندی اصفهان چشمم به پادگان توپخانه ارتش افتاد گفتم آقا ابرام یادته سرپل ذهاب به آقائی فرمانده توپخانه ارتش بود که خیلی هم تو عملیات ها کمکمون میکرد گفت: آقای مداح رو میگی؟ گفتم آره شده فرمانده توپخانه اصفهان، الان هم شاید اینجا باشه گفت :خب بریم دیدنش رفتیم جلوی پادگان ماشین را پارک کردم‌ابراهیم پیاده شد به سمت دژبانی رفت و پرسید: سلام آقای مداح اینجا هستند؟دژبان نگاهی به ابراهیم کرد سر تا پای ابراهیم را برانداز نمود؛مردی با شلوار کردی و پیراهن بلند و چهره ای ساده، سراغ فرمانده پادگان را گرفته من جلو آمدم و گفتم اخوی ما از رفقای آقای مداح هستیم و از جبهه آمدیم اگر امکان دارد ایشان را ببینیم.دژبان تماس گرفت و ما را معرفی کرد دقایقی بعد دو تا جیپ از دفتر فرماندهی به سمت درب ورودی آمد سرهنگ مداح به محض دیدن ما ابراهیم را بغل کرد و بوسید با من هم روبوسی کرد و با اصرار ما را به دفتر فرماندهی برد بعد هم ما را به اتاق جلسات برد.حدود بیست فرمانده نظامی داخل جلسه بودند.
سلام بر ابراهیم 🌱 آقای مداح مسئول جلسه بود دو تا صندلی برای ما آورد و ما هم در کنار اعضای جلسه نشستیم بعدهم ایشان شروع به صحبت کرد : دوستان همه شما من را میشناسید من چه قبل از انقلاب در جنگ ۹ روزه چه در سال اول جنگ تحمیلی مدال شجاعت و ترفیع گرفتم. گروه توپخانه من سخت ترین مأموریتها را به نحو احسن انجام داد و در همه عملیات هایش موفق بوده من سخت ترین و مهم ترین دورههای نظامی را در داخل و خارج کشور گذرانده ام. اما کسانی بودند و هستند که تمام آموخته های من را زیر سؤال بردند. بعد مثالی زد که قانون جنگهای دنیا می گوید؛ اگر به جایی حمله میکنید که دشمن یکصد نفر نیرو دارد شما باید سیصد نفر داشته باشی مهمات تو هم باید بیشتر باشد تا بتوانی موفق شوی بعد کمی مکث کرد و گفت این آقای هادی و دوستانش کارهائی می کردند که عجیب بود.مثلا در عملیاتی با کمتر از صد نفر به دشمن حمله کردند اما بیش از تعداد خودشان از دشمن تلفات گرفتند و یا اسیر می آوردند.من هم پشتیبانی آنها را انجام می دادم.خوب به یاد دارم که یکبار می خواستند به منطقه بازی دراز حمله کنند. من وقتی شرایط نیروهای حمله کننده را دیدم به دوستم گفتم :این ها حتما شکست می خورند. اما در آن عملیات خودم مشاهده کردم که ضمن تصرف مواضع دشمن بیش از تعداد خودشان از دشمن تلفات گرفتند؟ یکی از افسران جوان حاضر در جلسه گفت ب آقای هادی توضیح دهید که نحوه عملیات شما به چه صورت بوده تا ما هم یاد بگیریم؟ ابراهیم که سر به زیر نشسته بود گفت نه اخوی ما کاری نکردیم. آقای مداح زیادی تعریف کردند ما کارهای نبودیم. هر چه بود لطف خدا بود.
پایانِ‌پارت‌گذاری
قبل از خواب برای فرج آقا بخونیم؟! :) ⇄ دعای فرج 🌿بـِسـم‌اللـّٰھ‌الرَحمـٰن‌الرَحیـم🌿 الـٰهـِۍ‌عـَظـُمَ‌الْبـَلآءُ،وَبـَرِحَ‌الْخـَفـآءُ، وَانْڪَشـَفَ‌الْغـِطآءُ وَانْقـَطـَعَ‌الرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِ‌الْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ‌ السَّمـآءُ، وَأَنـْتَ‌الْمـُسْتـَعـٰانُ،‌وَإِلـَیْڪَ‌الْمـُشْتـَکـٰۍ‌، وَعـَلَیْڪَ‌الْمـُعـَوَّلُ‌فـِۍ‌الشـِّدَّةِ‌وَالـرَّخـآءِ...! اللـّٰهـُمَّ‌صـَلِّ‌عـَلـٰۍ‌مُحـَمـَّدٍوَآلِ‌مُحـَمـَّدٍ أُولـِۍ‌الْأَمـْرِالـَّذِیـنَ‌فـَرَضْتَ‌عـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ، وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَ‌مـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْ‌عـَنـّٰا‌ بِحـَقِّهـِمْ‌فـَرَجاً‌عـٰآجـِلاً‌قـَرِیباً‌کـَلَمْحِ‌الْبـَصَرِ‌ أَوْ‌هـُوَ‌أَقـْرَب یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّ‌یـَامُحـَمـَّدُ اڪْفِیـٰآنـِۍ‌فـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ‌ فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَ‌الـزَّمـٰآنِ، الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ‌الْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍ‌أَدْرِڪْنـِۍ‌‌ أَدْرِڪْنـِۍ، السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌السـَّآعـَةَ‌،الْعـَجـَلَ‌الْعـَجـَلَ‌ الْعـَجـَلَ، یـَاأَرْحـَمَ‌الـرَّآحـِمِینَ‌،بـَحـَقِّ‌مُحـَمَّدٍ‌وَآلـِهِ‌ الطَّآهـِرِینَ...! .•بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🥹♡•. کاش امسال سال ظهور باشد🥹💔 اللهم‌عجل‌لولیڪ‌الفࢪج 🌱 🕊