eitaa logo
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
84 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.5هزار ویدیو
1 فایل
بِسمِ‌رَب‌ِّالشُھَداوالصِدیقین « وَأَمِنَ مَنْ لَجَأَإِلَيْكُم » هرکه به شماپناه آورداَمان یافت،#ابـٰاعبداللّٰہ❤️‍🩹 نَحنُ الجُنودُمَعَسگَرِالحُسَین🙂 ماسربازان پادگان حسینیم:))♡ مطالب مذهبی و روزمرگی های ۴تاسرباز😊🌹 سوالی بود درخدمتم: @soldierFatemiy
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام علیکم خدمت رفقا رفقا حلال کنید امروز سرم به شدت شلوغ بود وقت نداشتم به کانال برسم ...🥲 بابت فعالیت کم امروزمون حلالم کنید...🙂🌱
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
سلام بر ابراهیم 🌱 #پارت۱۸۵ قبل از اذان صبح احساس كردم كسي دستم را تكان ميدهد. چشمانم را به سختي با
سلام بر ابراهیم🌱 《عمليات زين العابدين(ع)》 جواد مجلسي ً هر جا كه ابراهيم ميرفت با روي باز از او استقبال آذر ماه 1361 بودمعمولا ميكردند. بسياري از فرماندهان، دالوري و شجاعتهاي ابراهيم را شنيده بودند.يكبار هم به گردان ما آمد و با هم صحبت كرديم. صحبت ما طوالني شد.بچه ها براي حركت آماده شدند. وقتي برگشتم فرمانده ما پرسيد: كجا بودي؟! گفتم: يكي از رفقا آمده بود با من كار داشــت. االن با ماشــين داره ميره.برگشت و نگاه كرد. پرسيد: اسمش چيه؟ گفتم: ابراهيم هادي.يكدفعه با تعجب گفت: اين آقا ابراهيم كه ميگن همينه؟! گفتم: آره، چطور مگه؟! همينطور كه به حركت ماشــين نگاه ميكرد گفــت: اينكه از قديميهاي ُ جنگه چطور با تو رفيق شــده؟! با غرور خاصي گفتم: خب ديگه، بچه محل ماست.بعد برگشت و گفت: يكبار بيارش اينجا براي بچهها صحبت كنه.مــن هم كالس گذاشــتم و گفتم: ســرش شــلوغه، اما ببينم چي ميشــه.روز بعــد براي ديدن ابراهيم به مقــر اطالعات عمليات رفتم. پس از حال و احوالپرسي و كمي صحبت گفت: صبركن برسونمت و با فرمانده شما صحبت كنم. بعد هم با يك تويوتا به سمت مقرگردان رفتيم.در مسير به يك آبراه رسيديم. هميشه هر وقت با ماشين از آنجا رد ميشديم،
سلام بر ابراهیم 🌱 گير ميكرديم. گفتم: آقا ابراهيم برو از باالتر بيا، اينجا گير ميكني. گفت: وقتش را ندارم. از همين جا رد ميشيم. گفتم: اصلا نميخواد بيايي،تا همين جا دستت درد نكنه من بقيهاش را خودم ميرم. گفت: بشين سر جات، من فرمانده شما رو ميخوام ببينم. بعد هم حركت كرد.با خودم گفتم: چه طور ميخواد از اين همه آب رد بشه! تو دلم خنديدم و گفتم: چه حالي ميده گير كنه. يه خورده حالش گرفته بشــه! اما ابراهيم يك الله اكبر بلند و يك بسماهلل گفت. بعد با دنده يك از آنجا رد شد! به طرف مقابل كه رسيديم گفت: ما هنوز قدرت اهلل اكبر را نميدانيم، اگه بدانيم خيلي از مشكالت حل ميشود. *** گردان براي عمليات جديد آمادگي الزم را به دســت آورد. چند روز بعد موقع حركت به سمت سومار شد. من رفتم اول سه راهي ايستادم! ابراهيم گفته بود قبل از غروب آفتاب پيش شــما ميآيم. من هم منتظرش بودم. گردان ما حركت کرد. من مرتب به انتهاي جاده خاكي نگاه ميكردم.تا اينكه چهره زيباي ابراهيم از دور نمايان شد.هميشه با شلوار كردي و بدون اسلحه ميآمد. اما اين دفعه بر خالف هميشه،با لباس پلنگي و پيشانيبند و اسلحه كالش آمد. رفتم جلو و گفتم: آقا ابراهيم اسلحه دست گرفتي!؟ خنديد و گفت: اطاعت از فرماندهي واجبه. من هم چون فرمانده دستور داده اين طوري آمدم. بعد گفتم: آقا ابراهيم اجازه ميدي من هم با شما بيام؟ گفت: نه، شما با بچههاي خودتان حركت كن. من دنبال شما هستم. همديگر را ميبينيم.چند كيلومتر راه رفتيم. در تاريكي شــب به مواضع دشــمن رســيديم. من آرپيجيزن بودم. براي همين به همراه فرمانده گردان تقريبًا جلوتر از بقيه راه بودم. حالت بدي بود. اصلا آرامش نداشتم! سكوت عجيبي در منطقه حاكم بود.
سلام بر ابراهیم 🌱 ما از داخل يك شيار باريك با شيب كم به سمت نوك تپه حركت كرديم.در باالي تپه ســنگرهاي عراقي كام ًال مشــخص بود. من وظيفه داشــتم به محض رسيدن آنها را بزنم.يك لحظه به اطراف نگاه كردم. در دامنه تپه در هر دو طرف ســنگرهايي به ســمت نوك تپه كشيده شده بود. عراقيها كام ًال ميدانستند ما از اين شيار عبور ميكنيم! آب دهانم را فرو دادم، طوري راه ميرفتم كه هيچ صدايي بلند نشود. بقيه هم مثل من بودند. نفس در سينهها حبس شده بود! هنوز به نوك تپه نرسيده بوديم که يكدفعه منوري شليك شد. باالي سر ما روشن شــد! بعد هم از سه طرف آتش وگلوله روي ما ريختند. همه چسبيده بوديم به زمين. درست در تيررس دشمن بوديم. هر لحظه نارنجك، يا گلوله هاي به سمت ما ميآمد. صداي ناله بچههاي مجروح بلند شد و... درآن تاريكي هيچ كاري نميتوانستيم انجام دهيم. دوست داشتم زمين باز ميشد و مرا در خودش مخفي ميكرد. مرگ را به چشم خودم ميديدم. در همين حال شخصي سينه خيز جلو ميآمد و پاي مرا گرفت! سرم را كمي از روي زمين بلند كردم و به عقب نگاه كردم. باورم نميشد. چهرهايكه ميديدم، صورت نوراني ابراهيم بود.يكدفعــه گفت: تويي؟! بعد آرپيجــي را از من گرفت و جلو رفت. بعد با فرياد اهللاكبر آرپيجي را شليک کرد.سنگر مقابل كه بيشترين تيراندازي را ميكرد منهدم شد. ابراهيم از جا بلند شد و فرياد زد: شيعههاي اميرالمؤمنين بلند شيد، دست موال پشت سر ماست.بچه ها همه روحيه گرفتند. من هم داد زدم؛ اهلل اكبر، بقيه هم از جا بلند شــدند. همه شليك ميكردند. تقريبا همه عراقيها فرار كردند. چند لحظه بعد ديدم ابراهيم نوك تپه ايستاده! كار تصرف تپه مهم عراقيها خيلي ســريع انجام شــد. تعدادي از نيروهاي
سلام بر ابراهیم🌱 دشمن اسير شدند. بقيه بچهها به حركت خودشان ادامه دادند. من هم با فرمانده جلو رفتيم. در بين راه به من گفت: بيخود نيست كه همه دوست دارند در عمليات با ابراهيم باشند. عجب شجاعتي داره! نيمههاي شب دوباره ابراهيم را ديدم. گفت: عنايت موال رو ديدي؟! فقط يه الله اكبر احتياج بود تا دشمن فرار كنه! *** عمليات در محور ما تمام شد. بچههاي همه گردانها به عقب برگشتند. اما بعضي از گردانها، مجروحين و شهداي خودشان را جا گذاشتند! ابراهيــم وقتي با فرمانده يكــي از آن گردانها صحبت ميكرد، داد ميزد! خيلي عصباني بود. تا حاال عصبانيت او را نديده بودم.ميگفت: شما كه ميخواستيد برگرديد، نيرو و امكانات هم داشتيد، چرا به فكر بچه هاي گردانتان نبوديد!؟ چرا مجروحها رو جا گذاشتيد، چرا ...با مسئول محور كه از رفقايش بود هماهنگ كرد. به همراه جواد افراسيابي و چند نفر از رفقا به عمق مواضع دشمن نفوذ كردند.آنها تعدادي از مجروحين و شــهداي بجا مانده را طي چند شــب به عقب انتقال دادند. دشــمن به واسطه حساسيت منطقه نتوانسته بود پاكسازي الزم را انجام دهد.ابراهيم و جواد توانستند تا شب 21 آذرماه 61 حدود هجده مجروح و نُه نفر از شهدا را از منطقه نفوذ دشمن خارج كنند. حتي پيكر يك شهيد را درست از فاصله ده متري سنگر عراقيها با شگردي خاص به عقب منتقل كردند! ابراهيم بعد از اين عمليات كمي كســالت پيدا كرد. با هم به تهران آمديم. چند هفته هاي تهران بود. او فعاليتهاي مذهبي و فرهنگي را ادامه داد.
پایانِ‌پارت‌گذاری
•شَبِتون شُـهَدایـے🌺 یاعلی🤚🏻•
《بِسمِ‌رَب‌ِّالشُھَداوالصِدیقین》
8.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد باقى همه بى حاصلى و بى خبرى بود يك سال گذشت رفيق... سال گذشته تو دعوتم كردى... حسينيه سيد الشهدا (ع) امسال من دعوتت ميكنم... همون شب ، همون حسينيه حسين جان ، داداش ... امسال مياى پيش ما؟ آخه جشن امسال ما ولادت خانم سه ساله همه‌ش هديه به خودته بيا باهم جشن بگيريم مثل پارسال😭 خلاصه كه... آقاى روضه خون دلم برات تنگ شده خيلى زود پر كشيدى... 💔 | @soldierunknown
. بعضی‌وقتا خدا بهمون نشون میده کھ ببین هیچکس دوسِت نداره .. اما یواشکی میاد تو گوشِت میگه : جز من :) ..!! . | @soldierunknown