eitaa logo
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
84 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
1.6هزار ویدیو
1 فایل
بِسمِ‌رَب‌ِّالشُھَداوالصِدیقین « وَأَمِنَ مَنْ لَجَأَإِلَيْكُم » هرکه به شماپناه آورداَمان یافت،#ابـٰاعبداللّٰہ❤️‍🩹 نَحنُ الجُنودُمَعَسگَرِالحُسَین🙂 ماسربازان پادگان حسینیم:))♡ مطالب مذهبی و روزمرگی های ۴تاسرباز😊🌹 سوالی بود درخدمتم: @soldierFatemiy
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سید حسن نصرالله براتون پیام داده... دقیق گوش بدین برای بعد از شهادتش از شما یک خواسته داره سید شهیدمون... | @soldierunknown
هنزفریا دمِ دستھ؟ مداحۍ میفرستم بریم عاشقۍ ڪنیم🙃!
enc_17278548381693873535023.mp3
2.93M
پسر علیِ مرحبا به این شجرهههه:)❤️‍🔥 | @soldierunknown
enc_17328128436179636081452.mp3
7.76M
والله والله نحن و حزب الله...😎✌️🏻 | @soldierunknown
enc_1724274970394113189260.mp3
8.52M
مسیر هر عهدی؛ حسینِ تا مهدی بقیه الله . . .❤️‍🔥 | @soldierunknown
enc_17324798716234991869336.mp3
2.48M
هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد؛ تنها راهی جز زهرا نداشتیم . . . :)!💔 | @soldierunknown
enc_17340226774083191079011.mp3
3.46M
یک وجب از خاک مقاومت رو به جیره خورای تکفیری نمیدیم... 😎✌️🏻 | @soldierunknown
enc_17324255896868246847099.mp3
5.11M
امت عاشق وعده صادق ؛ جاء نصرالله . . . ❤️‍🔥 | @soldierunknown
رزق امشبمون هم از مادر شهید گرفتیم...🥲❤️
۬ ި۬ܣܝ‌ߊ‌ܨ حܢܚیܔ
سلام بر ابراهیم 🌱 #پارت۲۰۵ 《غروب خونین》 علی نصرالله عصــر روز جمعه 22 بهمــن 1361 براي من خيلي دلگي
سلام بر ابراهیم 🌱 حال حرف زدن نداشــت. كمي مكث كرد و دهانش كه خالي شد گفت: مــا اين دو روز اخير، زير جنازهها مخفي بوديم. اما يكي بود كه اين پنج روز كانال رو سر پا نگه داشت! دوباره نفسي تازه كرد و به آرامي گفت: عجب آدمي بود! يك طرف آرپيجي ميزد، يك طرف با تيربار شليك ميكرد. عجب قدرتي داشت. ديگري پريد توي حرفش و گفت: همه شهدا رو در انتهاي كانال كنار هم چيده بود. آذوقه و آب رو تقسيم ميكرد، به مجروحها ميرسيد، اص ًال اين پسر خستگي نداشت! گفتم: مگه فرماندها و معاونهاي گردان شــهيد نشدند!؟ پس از كي داري حرف ميزني؟! گفت: جواني بود كه نمي ُ شناختمش. موهايش كوتاه بود. شلور كردي پاش بود.ديگري گفــت: روز اول هم يه چفيه عربــي دور گردنش بود. چه صداي قشنگي هم داشت. براي ما مداحي ميكرد و روحيه ميداد و... داشــت روح از بدنم خارج ميشد، سرم داغ شــد. آب دهانم را فرو دادم. اين ِ ها مشخصات ابراهيم بود. با نگراني نشستم و دستانش را گرفتم. با چشماني گرد شده از تعجب گفتم: آقا ابرام رو ميگي درسته!؟ االن كجاست!؟ گفت: آره انگار، يكي دو تا از بچه ِ هاي قديمي آقا ابراهيم صداش ميكردند.دوباره با صداي بلند پرسيدم: الان كجاست؟! يكي ديگر از آنها گفت: تا آخرين لحظه كه عراق آتيش ميريخت زنده بــود. بعد به ما گفت: عــراق نيروهاش رو برده عقــب. حتمًا ميخواد آتيش سنگين بريزه. شــما هم اگه حال داريد تا اين اطراف خلوته بريد عقب. خودش هم رفت كه به مجروحها برسه. ما هم آمديم عقب.