ز پشت میله ها، هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر میکنم آواز شادی
لبش با بوسه میآید به سویم!
اگر ای آسمان خواهم که یکروز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودك گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم
- فروغ.
سلوك.
پنج و نیم عصر، شیر آب چک چک چک.. چکه کرده و بند نمیآمد تا که گفتم بروم بشویم تن را، سر را، دست و...
دستِ یخ زده را قالبِ پیشانیِ گُر گرفتهاش میسازد. کم مانده در این عصرِ تاریکِ بهمنماه سرِ تبدارش خُرد و خمیر شود. چند واژه در مغزش کنار هم قرار گرفته و سرش را آهسته میبلعد که نمیگذارد انگشتانش گوشت را از استخوان جدا کند. 'جای من نبودی' مگر تا کنون کسی جای دیگری بوده؟ چه مضحک!
فریادش یاکریم های روی لبهٔ دیوار را زهره ترک میکند و مشت هایش کلهٔ بیچاره را گیج و گنگ.
باباجان نکن، باباجان تو رو جان عزیزت نکن، دیوانه کردی ما را نکن این مغز سرجای اولش نمیرود ها! دست بکش.
میبیند با التماس نمیشود و دمادم مشت ها وحشیانه و بیرحمانه روی پیشانی و کف سر مینشیند و از شدتِ ضربات، پوستِ سر ترک برداشته و سر باز میکند.
عربده میکشد که 'د لامذهب نکن! حرامزاده نکن! ترکاندی این بیصاحاب مانده را سگ بریند به کلهٔ خاک برسرت دستت را بکش مرده شورت را ببرند!'
خون از گیجگاهش به روی گوش ها و از گوش هایش گردنش را سرخین رنگ میزند. خسته شده و سرش را به دیوار ترک خوردهٔ پشتش تکیه میدهد، نفس نفس میزند و بلند میخندد دستش را دراز میکند 'تو بدبختم کردی تو، تو آوارهٔ کوچه خیابانم کردی! پیش از تو من این دیوانهای که جلویت نشسته نبودم.' گر چه میداند این بلاها زیر سر خودش است اما تقلا میکند از کرم های افکارش جان سالم به در ببرد که میسوزاند رگ به رگ و بند به بندش را.
فک قفل شده و ادامهٔ صحبت هایش اسیرِ دندان های ساییده شده میشوند.
پاهایش دراز به دراز کف اتاقك را گرفته و انگشت هایش زمین را چنگ میزند.
از تاریکی نترسیده بود. از دست هایش که در تاریکی به هرکجا که دلشان میخواست و از سر پر دردش که هر کجا میلش بود فرود میآمد هراس داشت.
- آقاجان.
چهارم بهمنِ چهار.
کودك شبانگاه از ترسِ سیاهی تا دم اذان
دست مشت کرده و زیر لب حمد را هزار بار زمزمه میکرد. آنقدر میخواند که دم دمِ اذان یادش میرفت این واژه ها این آیه ها که زیر لب زمزمه میکند از کجا آمده؟ در میان لب هایش چه میکند؟ چرا میخواند؟ اصلا درست میخواند یا نه؟
مادر یادش داده بود با حمد دیوار بکشد برای کابوس هایش.
در آخر بعد از اذان با صدای نماز خواندن مادر چشم هایش بسته میشد.
نوازش نمیخوام فقط گوش کن!
مُنه وحشی از بغض و نفرین پُرُم
پر از خورده شیشهم بکش دستِته.