خونهای در کار نیست و من به جایی تعلق ندارم. همیشه توی سفرم و تلاش میکنم چیزهای مختلف رو کشف کنم. توی یکی از سفرها، یکی از افرادی که همراهم بود گفت: تو هنوز بهش فکر میکنی؟ به خونه؟ داشتم فکر میکردم که...خونه؟ ما که دیگه به زمین نمیگفتیم خونه چون برای همیشه ترکش کرده بودیم تا چیزهای بزرگتر رو ببینیم، هرچند که کار درستی بود ولی هدف اشتباهی بود. اما اصل حرفم اینه که اون آدم هنوز اونجا رو خونه صدا میکرد؛ مهم نبود که برای همیشه ازش دور شده و دیگه بهش برنمیگرده و صرفاً براش یه تجربهٔ بزرگ و مهمه، بخشی از اون همیشه توی خونهاش باقی میمونه و اون حتی اگر خودش هم مطمئن باشه که دیگه ازش عبور کرده، یه چیزی ته وجودش هست که هیچوقت "خونه"رو فراموش نمیکنه.
پ.ن: به سلامت روانم شک نکنید فقط تصوره😭
هدایت شده از Shadow and bone.²
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگ شدن خیلی برام ترسناکه و بزرگترین ترسم اینه که فراموش کنم. فراموش کنم که چه آدمهایی، چه حرفهایی، چه نوتیفهای تصادفیای، چه لبخندهایی، چه کارهایی و nتا جزئیات دیگه باعث شدن من رشد کنم و بزرگ بشم و به اینجا برسم. مثلاً من با خیلی از آدمهای باحال ایتا دوست شدم یا باهاشون مکالمههای مهم و قشنگی داشتم، خیلی میترسم که وقتی بزرگ شدم این آدمها رو به سختی به یاد بیارم و تأثیری که توی زندگیم داشتن رو فراموش کنم. خیلی میترسم که حضور چیزها و افراد و جزئیات مختلف کوچیکترین تأثیری بذارن توی زندگیم و من متوجه نشم یا فراموش کنم.