طرهموهایش بور بود، مثل چشمان و مژگانش؛
تور به نرمیِ نور بر شانه های ظریفش افتاده بود،
سور و ساطی راه میانداخت میانِ دل سودای معشوقش.
حتی از دور با نگاهش جانِ دوبارهای میبخشید.
حور و پریهم میان خلایق بر زیباییاش به خالقاش بارکالله میگفتند.
علاقه من به ماشینا از بعد از ظهرای گرم ِ خونه مادرجون شروع شد
تقریبا ده سال پیش
بازی کردن با ماشینایی که از سُکسُک در اومده و سرعتگیر فرض کردن برآمدگی ِ گوشه ِ فرش ...