سودا🇮🇷.
شب را بهانه می کنم برای پرسه زدن در کوچه های خیال شاید بگیرد دستانت را دستان خالی ام
به عدالتِ جهان مشکوکم
دستانت دورامانفست جانِ من است…
من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق طلسمی را که بر من بسته بودی ، بسته تر گردان
من از سرمایه ی عالم همین یک «قلب» را دارم اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان
بارها و بارها به خودم گفته ام وقتی همیشه قرار است یک نفر اول شود، چرا آن نفر من نباشم؟
هیچ وقت برای این سوال جوابی پیدا نکردم که مرا وادار به عقب نشینی کند!