سودا🇮🇷.
داری زندگیتو میکنی که یهو یادت میاد؛ عه عه عه
باز خداروشکر که "عه" خلق شده
وگرنه هیچوقت نمیتونستم انقدر
کوتاه و مفید ری اکشن نشون بدم.
کاش بعضی از آدما
مثِ مهران مدیری ازت میپرسیدن:
چیزی هست بخوای بگی و من نپرسیده باشم؟!
اونوقت مینشسم تاخودِصب باهاشون حرف میزدم..
همینجور که دستام توی جیب هودیم بود بهت نگاه میکردم، سرما رو حس نمیکردم
تو واقعا یه اثر هنری بودی!
دقیقا مثل تابلوی های خاص نقاشی توی نمایشگاه ونگوگ؛
و من یادمه تو پیانو رو با چشمای بسته میزدی و از رویا فراتر میرفتی.!
یه چیزی شبیه یه تیکه ماه بودی یا یه تیکه چمن شایدم یه تیکه بستنی :) .
سودا🇮🇷.
حس میکنم اون قسمت از مغزم که میتونستم باهاش آدما رو تحمل کنم، از دست دادم..!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا