نماز عشق میخوانم چقد نالان و بیتابم
من از معبودِ بیهمتا، تو را هر لحظه خواهانم.
هرچی سنم بالاتر میره بیشتر درک میکنم که چرا آدما یه دفعه ناپدید میشن و یه زندگی شخصی و ساکت رو انتخاب میکنن.
یه وقتهایی آدم ته دلش غصه میخوره چون میخواد به طرف بگه ببین نکن، دوست داشتنم داره تموم میشه، ببین تو رو خدا اینطوری نکن، دارم میرما، ولی نمیتونه.
میدونم چقدر درک نشدی من قشنگم، چقدر ناامیدت کردن، چقدر بغض کردی، چقدر تحمل کردی، چقدر زمان برد، چقدر اشک ریختی، چند بار بلند شدی و چقدر جنگیدی و چقدر همه چی سختتر شد، چقدر تا صبح زل زدی به سقف و نفست گرفت ولی بازم ادامه بده، خسته نشو، هنوز مونده تا به جاهای خوبش برسی، لیاقتش رو داری، بهت افتخار میکنم من عزیز.
بغل کردن خیلی عجیبه،دستتو میپیچی دور بدن یه موجود زنده و انگار که مورفین وارد بدنت شده و توی آرامش معلق میشی
الان باید از پس زندگی بربیام؛ بعدا یادم بنداز برات تعریف کنم چقدر همه چیز پیچیده و دور از دسترس بود، چطور یسری چیزارو به ناچار تحمل کردم و فهمیدم بعضی مسیرها نه انتخاب من بودن و نه چیزی ک دلم میخواست، اما مجبور بودم ادامه بدم و ازشون رد بشم؛ الان فقط باید از پس زندگی بربیام.