یه بخش از من هنوز باور داره اگه کسی واقعا بخواد، راهی پیدا میکنه.
بخش دیگهم یاد گرفته بعضیها فقط تا جایی میان که براشون راحت باشی.
هرکس ازم میپرسه چه خبر؟ میگم درگیر درس و دانشگاهم. ولی واقعا درگیر این چیزا نیستم.
(درگیر سگ سیاه افسردگیم)
ببین یه سری آدمها فقط نقش عبوری دارن. میان یه خط و خش روت میندازن، یه درد سطحی میذارن، و بعد گم میشن تو مسیرشون.!
تو هم بعدش یه نفس میگیری، زخم رو میبندی و محکمتر از قبل میری جلو. انگار فقط پوستت کلفتتر شده .
اما ضربه وقتی کاریه که از آدمای عزیز و نزدیک زندگیت بخوره.
از اونایی که روشون حساب کردی و اسمشونو گذاشتی خودی ؛
و جالبه بدونی که اون ضربه دیگه بازی نیست، تمرین نیست، رشد نیست.
اون نقطهی شکسته.
بعدش هم دیگه بازگشتی در کار نیست.
نه مثل قبل میخندی، نه مثل قبل اعتماد میکنی.
یه چیزی از تو خاموش میشه.
یه بخش از خودت که برای همیشه برنمیگرده.
و خب...
شاید همین تلخترین بخش ماجراست!