قهوه اش رو تموم کرد و گفت:
یه روزی خاک قدر بارونو می دونه، ولی اون روز دیگه بارون نمی باره
آرزو داشتم
از تو پسری داشتم بسیار شبیه تو
همانطور که پیر میشویم، جوان شدن تو را تماشا کنم.
وقتی بچه بودم به شرک حسودیم میشد که میتونست با یه خر حرف بزنه اما الان مجبورم نه تنها باخرا، با گاو و گوسفندا همکلام شم.
میدونستین روزی که برای ما سالگرد مرگ یه نفر حساب میشه، برای روح اونی که مرده سالروز تولده؟
لطفا 12 شب
شکم سیر ،رو تخت ، دقیقا وقتی که پاتو انداختی رو اون پات و حوصلت سر رفته به من پیام نده ،
اگه قرارِ پیامت بوی تنهایی بده نه دلتنگی،
همون پیامو برای خودت نگه دار.
من سهمِ وقتای بیارزشت نیستم.
شبا همه هستن ، همه نباش!