همسایمون نذری آورده بود بجای خدا قبول کنه گفتم خداروشکر؛ بیچاره فکر کرد ما هیچی واسه خوردن تو خونه نداشتیم دوتا بهم داد.
هر کس با روش خودش داره از واقعیت های زندگی فرار میکنه؛
و گیر میوفته توی بازی تموم نشدنی بین پذیرش واقعیت و انکار اون
و من توی خیلی از آدم ها اینو دیدم .
برای او نوشت :
آدمها همیشه همانجایی میمانند که
حقیقت را از خودشان پنهان کردهاند…
و تو همان حقیقتی بودی که من سالها بعد از آن حادثه، باز هم از روبهرو شدن با آن ترسیدم .
هم درس خوندن های آخر شبی رو تجربه کردم، هم چت کردن های آخر شی؛
خوابیدن های آخر شبی رو پیشنهاد میکنم :))