بذار پاییز برسه؛
یه روزِ بارونی میام دنبالت.
هودی هامونو بپوشیم و بزنیم بیرون
رو پل میشینیم و با موزیک میخونیم :
ببار ای نم نم باران , زمین خشک را تر کن
سرودِ زندگی سر کن ، دلم تنگه ، دلم تنگه.
بعد دعوتت میکنم به یه کافه.
یه قهوه داغ ،
با کیک شکلاتی ، از اونا که دوست داری.
چند ساعتی باهم به آرامش برسیم.
هیچ چیز اضافه ای نباشه،
فقط بارون باشه ، قهوه باشه ،
کتاب باشه ، موزیک باشه ، من باشم ، تو باشی.
مغزت مدتهاست اون ماجرا رو دیده، تحلیل کرده، پذیرفته، و عبور کرده؛ الان من نمیدونم این وسط قلبت دیگه چی میگه که کوتاه نمیاد.!
من خیلی آدم صدبار یه کافه رفتن، صد بار یه نوشیدنی سفارش دادن، صد بار یه آهنگ گوش دادن و صد بار از یه خیابون رد شدنی هستم.
افسردگیه من اینجوریه که: کار میکنم، شوخی میکنم، هوای خانوادم رو دارم، و ... ولی تو ذهنم دارم تو افکار خودم غرق میشم و هیچ کس هم خبر نداره